نامه‌ای برای مانی

درست در اوج کارهای عجله‌ای، لپتاپم خراب شد! یادم اومد که دو سه سال پیش هم یکی دو ماه قبل کنکور ارشد وقتی خیلی خیلی نیازش داشتم برای دیدن کلاس تست های آمار، خراب شد و بعد کنکور تونستم سالمشو تحویل بگیرم! الان هم که اینجوری شده دارم دعا دعا میکنم زود درست بشه. اسم لپتاپم، مانی جونه. چرا مانی؟ چون کوچولو و خوشگل و لوسه! و به نظرم مانی ها کوچولو و خوشگل و لوسن! آخ پسر مامان! راه بیا باهام دیگه.  به مامانی کمک کن درسهاش رو بخونه:(( بعدش دیگه همه ش گردش و عشق و حال. آفرین پسرم، آفرین مانی.

می‌دونی تقصیر من بود که اسم تو رو گذاشتم مانی. اگر اردشیر بودی الان یارِ منِ مادر بودی نه بارم!

14

آزادی مشروط

خوشحالم. خوشحالم. خوشحالم. 

الحمد الله‌

امروز رفته بود خودشو تحویل بده که گفته بودند پسر خوبی باش، استوری مستوری خیابون میابون و.... کنسل! نمی‌خواد بیای داخل. تعلیق:)))

خدایا شکرت🌿

چقدررر غصه خوردم این چند روز.

پ‌ن: فقط چهره های غمگین و اشکی و همخوانی شون با یاور همیشه مومنِ داریوش! یاور همیشه مومن‌ نرفت به ظلمت، برگشت خورد بیخ ریش مون😁😁

16

دلتنگی‌هایت را باد ترانه‌ای می‌خواند

من دوستهای زیادی دارم و جمع های دوستی مختلفی. دوستهای دانشگاه، دوستهای خوابگاه، دوستهای فلان کلاب کتابخوانی، دوستهای فلان کارگاه، دوستهای مشترک با آبی‌ و..... ولی الان عمیقا دلم فقط یکی از اون جمع ها رو می‌خواد... همون جمعی که خیلی خیلی دور افتاده‌م ازش.. پیشنهاد بقیه جمع ها رو هی رد میکنم اما دلم بی‌تاب اون جمعه... چی میشد الان دور هم جمع بودیم‌ مثلاً لب ساحل.. دور آتیش... آهنگ می‌خوندیم.. جمعی که میشه کنار هم غمگین، کنار هم ساکت، کنار هم شاد و پر سر و صدا باشیم. یا چه میدونم، مثلاً الان راه می‌افتادیم و طلوع آفتاب می‌‌رسیدیم به دریا! 

6

شرحِ کله‌‌ای خراب

بابای من کلا آدم خوش اخلاقیه.‌ چند روزه گاهی یه کوچولو غرغر الکی می‌کنه. چرا در گنجه بازه .. چرا دم خر درازه ..چرا بیبی بی‌نمازه و ..... از اون طرف منم بچه‌ی بی‌ادبی نیستم ولی امشب به غرش ریزی رفتم. جوراب هاشو گرفته بود دستش می‌گفت ای بابا، اینا رو کجا پهن کنم؟ من پشت میز نشسته بودم بلند شدم گفتم بده بابا، بده برم پهن کنم! یه مقدار تند از سرجام بلند شدم میز صدا داد! هیچی دیگه الان عذاب وجدان گرفتم. 

 کله؟ خراب! این ai هر چقدر کار آدمو راحت می‌کنه همون قدرم‌ تو رو دور سر خودت می‌چرخونه. متوجه یک اشتباهات بسیار بزرگی شدم که واویلااااا!!!! 

دوستم هم می‌گفت نگار کاش شما دو تا هم تهران بودید. امشب تولد و گودبای پارتی دارند! گودبای پارتی های ما رو باش تو رو خدا :)))))

دلم اونجاست.

 

8

شایسته

خیلی حرف تو حرف اومد که تهش آبی یه چیزی گفت که هی دارم فکر می‌کنم بهش. گفت اونی که فاحشه است شاید شروع اون رفتار پرخطرش این بوده که من که شایستگی یک ارتباط خوب رو ندارم، پس ول کنم دیگه! بعد میبینی همون آدم هم رفتارش با فطرت خودش سازگار نیست ولی خب پیش می‌ره دیگه. یعنی موقعیت بهتری رو برای خودش متصور نیست اصلاً. 

خیلی دارم فکر میکنم چه جاهایی من هم دارم موقعیت بدی رو تجربه می‌کنم چون خودم خودمو لایق موقعیت خوب و شایسته نمی‌دونم ؟! یاد یه چیزایی افتادم. میدونی فکر بهش هم وحشت میندازه تو دل آدم. اینکه چه زندگی هایی رو می‌تونستی تجربه کنی اما تو به بد راضی شدی چون به خوب امیدی نداشتی. چون خودت رو شایسته‌ی خوب نمی‌دونستی!

 

«وقتی کسی به این باور می‌رسد که «من شایسته‌ی یک زندگی محترمانه نیستم»، در واقع سیستم دفاعی‌اش را از کار می‌اندازد. آن وقت هر رنجی، هر تحقیری و هر موقعیت بدی را به عنوان «سهم واقعی‌اش از دنیا» می‌پذیرد.چرا این فکر «وحشت» به دل آدم می‌اندازد؟این وحشت از آنجا می‌آید که آدم ناگهان متوجه می‌شود «زندان‌بان» خودش بوده است. اینکه بفهمیم دیوارهایی که ما را در یک موقعیت بد (شغلی، عاطفی یا اجتماعی) نگه داشته‌اند، آجر به آجرش را خودمان با باورِ «همین هم از سر من زیاد است» چیده‌ایم.

6

درباره‌‌ی مقنعه!

یک مانتوی بلند مشکی خریدم چند روز پیش. از اون روز دیر دیرام میشه این مانتو رو بپوشم و مقنعه سرم کنم و در دانشگاه باشم. من دلم برای دیدن خودم با مقنعه تنگ شده:))) امشب داشتم فکر میکردم استایل مورد علاقه بقیه دختر ها چیه و استایل مورد علاقه‌ی من؟ مانتو و مقنعه! شمایل یک دختر جوان دانشجو که عمیقاً هم دانشجو بودن رو دوست داره و زندگی ش می‌کنه! بله، من دلتنگ اون پرنده‌ی سبك بالم که در دانشگاهش، پرواز می‌کرد....

 

امشب با یکی از دانشجوهای دکتری دانشگاه صحبت میکردم. حرف خوش اخلاقی بداخلاقی شده‌بود. آقای هم دانشگاهی گفت خانوم فلانی، شما خودتون خیلی خوش اخلاقید که میتونید با فلانی تا کنید. گفتم شما لطف دارید گفت والا من تا حالا نشده شما رو بی لبخند ببینم.

تشکر کردم، بعد یاد آبی افتادم که روزی روزگاری همین لبخند ها رو دید و با خودش فکر کرد من کجا دختر به این پر انرژی‌ای و زبر و زرنگی پیدا بکنم؟ پس تصمیم به دوست داشتنم گرفت! که البته بعدها فکر کنم متوجه شد این ورژن خیلی خیلی خوش انرژی و توانمند نگار، بیشتر مخصوص همون محیط هاست.‌ نگار، ضعیف بودن، غمگین بودن، بداخلاق بودن، ناتوان بودن، تنبل بودن هم داره...

4

دیگر جایی برای زیستن

 

احتمالا محمود دولت آبادی، یک جایی نوشته بود:

آنجا یک قهوه خانه بود ...

اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟

دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله...

کدام گوری میخواستم بروم؟

من به بهانه ی رسیدن به زندگی،

همیشه زندگی را کشته‌‌ام.

در همین راستا و برای نکشتن زندگی به بهانه‌ی رسیدن به زندگی، ما خود عجولمان را به کافه باقلوا رساندیم. کمتر از یک ساعت هم را دیدیم! با چنگال، باقلوا در دهان هم گذاشتیم و چای نوشیدیم و با چشم هایمان، حضور هم را نوشیدیم. بعد سریع برگشتیم سرکار هایمان. جمعه بود اما ما جمعه‌ها هم کار داریم!! حالا یکی از ما، در شرکتی که جمعه‌ها هم چراغش روشن است هنوز دارد کار می‌کند و یکی مان لش کرده روی مبل، به این فکر می‌کند ما واقعاً در زنده نگه داشتن زندگی، موفق هستیم؟! چرا انگار زندگی، جای دیگری است؟ ما آنجای دیگر را تجربه خواهیم کرد؟ آیا در آنجای دیگر هم کافه باقلوایی هست که پاتوق مان باشد؟ آنجای دیگر کجاست که زندگی آنجاست ؟؟؟؟

 

 

6

سپرده ام تن به زمین، خون به رگِ زمان شدم

یک هفته دیگه تولد اون دوستمه که اینجا از غصه‌م براش زیاد نوشتم. یک روز قبل از تولدش، باید بره ادامه ی اسارت رو سپری کنه. چه شروع دلگیری برای یک جوان ۲۷ ساله‌. داداشم از اول خیلی در جریان نگرانی های من بود. کلا هم با رفقای من رابطه خوبی داره دیگه این رو که خیلی دوست داره. امشب با هم تنها بودیم، دید من خیلی غصه دار مشغول تمیز کاری آشپزخونه‌م، بهم گفت نگار میخوای آهنگ گوش بدیم با هم؟! گفتم آره. می‌خوام، میشه یه آهنگ خیلی خیلی خیلی غمگین بذاری؟! گفت داریوش بذارم آبجی؟! گفتم بذار. بعد اومد تو آشپزخونه ایستاد و تا من ظرف‌ها رو بشورم با هم قلندر رو گوش دادیم.

در به در همیشگی

کولی صد ساله منم

خاک تمام جاده هاست

جامه ی کهنه تنم

هزار راه رفته‌ام

هزار زخم خورده‌ام

تا تو مرا زنده کنی

هزار بار مرده‌ام..

 بعد که کارهامون‌تموم شد اومدیم کنار هم دراز کشیدیم. همونجا دوستم پیام داد. عکس برادرم رو که سرش رو گذاشته بود روی شونه‌‌ی من، براش فرستادم و تعریف کردم که ما امشب برای غم‌تو، داریوش گوش دادیم.... تعجب کرد و گفت خودم هم الان داشتم داریوش گوش می‌دادم. گفت از سهمیه‌ی تلفن هر روزه ش، گاهی اون چند دقیقه صحبت می‌کرده. گاهی اون چند دقیقه رو می‌خواسته که پشت تلفن براش داریوش بذارند...

خدایا...آینده رو زودتر برسون... روزهای آزاد شدنش رو برسون...

 

 

ناتوانی دستهای سیمانی..

روزهای سختیه. برای همه هم روزهای سختیه و سختی ش مرد و زن نداره. خیلی هامون، مضطربیم، غمگینیم، گیجیم، خشمگینیم و.. درسته که در عین حال بسیاری مون با همه ی این وجود ادامه دهنده‌ایم و شوق مسیر های خوب و روشن زندگی مون رو  کماکان داریم اما به هرحال، بله، روزهای سختیه. آدم های خوب زندگی من هم توی همین روزهای سخت‌اند. هر کدوم شون در یک استیجی از داغونیِ حال و احوال هستند. این وسط مردهای زندگی‌م! از زنهای زندگی م خیلی پریشون ترن. هیچ کدوم افسرده و تاریک نیستند ها، هر کدوم شون هم در جبهه های مهم زندگی، مشغول جنگ‌و دویدن هستند اما خیلی خیلی هم پریشون هستن و نگران. از بابای پنجاه ساله‌م گرفته تا برادر نوجوانم.‌ من؟ من هر روززززز تلاش می‌کنم خورشید باشم! عشق و گرما و زندگی و مهربونی از خودم بتابونم براشون! دختر و یار و خواهر و رفیق خوبی باشم.‌ نگرانی ها رو گوش بدم، وقت بذارم.‌ شوخ و شنگ و شاد باشم، بغلم گرم باشه و امن. آره خلاصه من صبح ها رو همراه با برنامه ریزی برای تسك های کاری تحصیلی، با این نیت شروع می‌‌کنم.‌ گاهی موفق میشم و گاهی نه اصلاً..... شب‌ها غمگین می‌خوابم به این امید که فردا غم‌گسار بهتری باشم!

16

گوگولی پگولی!

گوگولی پگولی پیام داده که خانم فلانی کار نیاز به اصلاحیه داره، برات ارسال می‌کنم.😭😭 خدایااااااا، خواهش میکنم اصلاحیه هاش خرکی و گنده نباشه:(((((یهو میبینی کل همه چیز رو میترکونه🫠🫠 واقعا نه لطفاً:(

6

و تو چه دانی از راز درون سفره ها؟!

صبح که بیدار شدم اولین کاری که بعد از دست و رو شستن کردم این بود که گردو در هاون بکوبم! و بعد شونصدهزارتا ویدیوی فسنجون‌پزی دیگه هم ببینم که بفهمم قلق کار چیه. بعد هم برای سومین بار در زندگی م فسنجونم رو بار گذاشتم و هر یک ساعت تکه‌های یخ رو انداختم تو قابلمه که روغن بندازه خورشتم! پختن غذایی که خودت خیلی طرفدارش نیستی واقعاً کار سختیه. اگر غذایی هم باشه که به عده ترش، دوستش دارند یه عده ملس و یه عده شیرین و یه عده خیلی شیرین سخت تره چون معیار مشخص نداری! هی با خودت میگی خب این شاید طعمش برای من خوبه، برای یکی دیگه کم و زیاده! ولی خب، نتیجه انصافاً خیلی خوشمزه شد! ممنون از خانوم فوریه و همه خانوم های دیگری که ویدیوهاشون رو دیدم! 

حالا بیایید یک اعتراف بکنم. همه فکر می‌کنند چاشنیِ غذاهای خوشمزه عشق و شادیه. اما من امروز یک کشف دیگه داشتم.. اینکه گاهی غذاها پخته می‌شند که یك چیزهایی پشت رنگ و لعاب خوب شون قایم بشند‌. رنج‌هایی، اضطرارهایی، غصه هایی. یعنی تو به عنوان یک زن، سفره رنگینی می‌چینی که بگی ببین هنوز یه چیزهایی سر جاشه... که اعلام کنی من خیلی هم  خوب و  پرحوصله‌ و مهربونم؛ در حالی که نیستی. 

و تو چه میدونی که شاید خیلی از کدبانوگری ها اتفاقا  از سر آرامش نباشه؛ بلکه یه شکل از کنترل کردنِ فروپاشی باشه!

آره خلاصه گاهی هم آدم یک قابلمه رو با حوصله هم می‌زنه چون از یک جای دیگه تو زندگی‌اش نمی‌تونه گرهی باز کنه. و شاید همین چند ساعت جا افتادن خورش، تنها جایی باشه که نتیجه‌ی زحمتش رو واضح می‌بینه.

 

 

 

 

 

12

سرباز یا دانشجوی تحصیلات تکمیلی ؟!

وقتی می‌خوام با استاد راهنمام، صحبت کنم حس میکنم سربازم.🫡یعنی یک سرباز چطور حساب می‌بره از بالا دستی ها؟ من همون حس رو دارم.

عزیزدلم، قشنگم، مهربونم، گوگول پگولی من که خیلی هم دوستت دارم و دلتنگ کلاس هاتم، تو رو خدا نظرم میدی نظر تخصصی بده. نظر علمی بده. چرت و پرت نگو دیگه. درکم کن!!!!

 

0

قلبیِ مرواریدی🤍

از دنیای دود گرفته، پناه بر زنانگیِ لطیفِ گوشواره‌های قلبیِ مرواریدی . داستان این گوشواره ها برمیگرده به اینکه  یه روزی در پیچ و خم جاده‌ی زندگی، یك جایی زدم بغل و به هم‌سفرِ راهم گفتم ببین.. یکی مون باید پیاده بشه، دیگه نمیشه دوتایی ادامه داد. بعد ولی هر دو پیاده شدیم! چند روز بعدش من رفتم  این گوشواره ها رو خریدم. به این نشونه که نگار، تو قلب سفید منی.🤍 عزیز ترین دختر دنیایی برام که نمی‌خوام از دوست داشتنت هیچ جوره کوتاه بیام. آره خلاصه، این گوشواره ها شد یه دوستت دارم از طرف خودم به خودم. حالا کاری ندارم که یکم بعد هر دو رفتیم سوار یه ماشین مشترک شدیم. ولی این گوشواره ها کماکان خیلی خیلی عزیزه برام و  نماد خودشفقت ورزی در روزهای سخت شده برام.

10

غُصه..

این چند روز خیلی برای اون بچه غصه خوردم، خیلی. چون من کمی بیشتر از بقیه باهاش در ارتباط بودم بقیه احوالش رو از من می‌پرسیدند این مدت‌. اینکه چی پشت سر گذرونده و قراره چی بشه. ولی من یک سری اطلاعات کلی داشتم و در مورد جزییات هیچوقت ازش نپرسیده بودم. به هر حال آدمی بود که چندین روز وحشتناک رو پشت سر گذاشته بود لابد همه هم داشتند ازش سوال می‌پرسیدند من نمی‌خواستم مثل بقیه، فضول به نظر برسم. ولی اون شب خیلی  طولانی و با جزییات صحبت کرد.من فقط از روند پایان نامه ازش پرسیده بودم که ببینم چه کمک هایی دیگه ازم بر میاد. ولی هی حرف تو حرف اومد و این شد که از تمام جزییات پرونده باخبر شدم و رنجی که متحمل شده بود.... نتیجه‌ی اون همه غصه خوردن این شد که دیشب این موقع مبتلا به چنان سردردی شده بودم که نه تاریکی و خواب، نه مسکن، هیچی کم‌ نمی‌کرد دردم رو. صبح رو هم با سرگیجه و سردرد بیدار شدم و نمی‌دونم چرا رگ های گردنم هم گرفته بود و همون ناحیه پشت گردنم هم درد داشتم. دوباره مسکن خوردم و کم کم، بهتر شدم. هنوز هم رد درد هست.... به عنوان آدمی که در طول روز به نسبت تسک‌هاش  رو درست انجام داده برنامه م در انتهای این شب اینه که همچنان غصه بخورم... اصلا این غصه، حق منه، سهم منه......

12

تو؟ تو آهِ منی.....

این آهنگ علیرضا قربانی، قلبم رو از درد مچاله می‌کنه..... جمله به جمله ش برام با معناست... جمله به جمله ش رو زندگی کرده‌م و آه کشیده‌م ..... اونجا که میگه تو آه منی، اشتباه منی، چگونه هنوز از تو می‌گویم؟ تو همسفر نیمه راه منی.چگونه هنوز از تو می‌گویم؟!

اونجا که میگه گناهِ منی، بی‌گناه منی، که بار غمت مانده بر دوشم.....

آه، خیال عاشقانه‌‌ی من، همیشه تویی آخرین راهم.

 

14

دفتر آرزوها

نگاه می‌کنم به دفتری که ریز نکات درمانگری یکی از رویکردهای روان درمانی رو داخلش یادداشت می‌کنم. بعد به روزهایی فکر می‌کنم که اینها از داخل دفترم به بیرون هم راه پیدا خواهند کرد در واقع به زندگی آدمهایی که دوست دارم کمک شون کنم. بعد دیگه فقط یه دفتر ساده نیست روبروم، یك دفتر جادوییه که وقتی بازش می‌کنم، رویاهای خوش رنگم رو می‌بینم.🌿☁️🌈☀️

12

خواهرانه۲

این پست غم انگیزه. اگر تحمل ندارید ادامه مطلب رو نخونید!

پای لپتاپ بودم و گفتم بذار به این پسر پیام بدم ببینم کاری که براش انجام داده بودم به سرانجامی رسید؟ مشکلی نداشته یا چی؟! خلاصه که ساعت یک شب پیام دادم فلانی جان، چه خبر؟ و تا همین الان که آفتاب در اومده داشتیم حرف می‌زدیم.. الهی بمیرم.. خبر خوب این بود که یك کافه زده:))) می‌گفت دیگه شرایط روحی ادامه دادن کار خودمو ندارم.( مدد کار اجتماعی بود.) خبر بد هم اینکه ابلاغیه ش اومده و بیست و ششم باید بره برای ادامه‌ی حبس. 

 

ادامه مطلب

خوش به حال رفتگان؟؟!!

شما رو نمی‌دونم.. اما من واقعا واقعا واقعا خسته‌ام. از همزبونی و هم‌‌وطنی با اینها خسته‌م. هر چقدر خودم رو وصل میکنم به زندگی، به خوشبختی و معناهای روشن. امثال کثافت و نجس این آدمها، برای یه لحظه پرتم می‌کنند ته چاه بدبختی!!! عصبانی‌ام، خسته‌ام، متنفررررم. اصلا گاهی به خودم میگم خوش به حال هر کسی تو همون دو روز، کشته شد... من واقعا خسته ام از دیدن اینها.. زندگی کردن کنار اینها.. تصمیم گرفتن اینها برای زندگی م

20

گوجه بادمجان با طعم دلتنگی...

شروع می‌کنم به سرخ کردن بادمجون‌ها. آشپزی کردن بدونِ به چیزی گوش دادن برای من جوریه که انگار بهم بگند مواد غذایی‌ات رو بی روغن، سرخ کن! در واقع گوش دادن کتابی، پادکستی، ضبط شده‌ی کارگاهی چیزی برای من از واجباتِ حین غذا پختنه. آخرین اپیزود ویکی پز رو پلی می‌کنم؛ درباره‌ی چی باشه خوبه؟ طعم جنگ! اینکه سفره های مردم در طی دورانی که گذشت چه رنگی بوده و غذاهای جنگی، چه طعمی؟! اپیزود کوتاهیه و زود تموم میشه. میرسم به دور دوم بادمجون ها. گوشی رو برمیدارم و بله رو چک میکنم اول یک دوستت دارم می‌نویسم بعد فایل‌های رد و بدل شده در صفحه چتم با آبی رو میگردم ببینم پادکستی چیزی گوش نکرده پیدا نمیکنم. یه اپیزود از هاروارد بیزینس ریویو پیدا می‌کنم و پلی.‌ سعی میکنم اینکه  سرگرم شنیدن پادکست و خرد کردن گوجه‌هام باعث نشه طلایی رنگ‌ها بادمجون‌ها بسوزه. بعد به این فکر میکنم که کاش الان برگه و خودکار هم دم دستم بود یک سری از کلیدواژه های پادکست رو نوت برمی‌داشتم. پادکست که تموم میشه  به خودم و آبی فکر می‌کنم. به کیفیت رویاهایی در حد همون هاروارد بیزینس ریویو و زندگی‌ای که الآن داریم... به اینکه چقدر ما دو تا طفلکی‌ایم، چقدر ناامیدیم و چقدر امیدوارانه زندگی می‌کنیم. بعد به امید و ناامیدی فکر می‌کنم. به وی‌پی‌ان وصل میشم و میرم در کانال تلگرامم می‌نویسم:

«این روزها جور دیگه‌‌ای با مفهومِ امیدواری عجین شده‌م. (امیدواری رو زندگی کردن)اتفاقا وقتی که ناامیدی. یعنی ادراکت از محیط، ترس و تهدید باشه و هیچ  تصویر روشنی رو روبروت نبینی اما نوعی که اقدام کنی که آدمی با داشتن روشن ترین چشم اندازها اقدام می‌کنه. 

زندگی ما، رانندگی کردن در پر پیچ و خم کردن جاده هاست. و ما هر لحظه، مشغول تصمیم گیری برای اینکه از هر پیچ، چطور عبور کنیم....

می‌دونی وقتی از امید حرف میزنم از  مطمئن بودن از پایان خوب حرف نمیزنم. از یه جوری رفتار کردن حرف میزنم که یعنی زندگی واقعا ارزش این رو داره که برای ساختنش تلاش کنی.

آره خلاصه...

من یکی که عجینم با امید و ناامیدی...»

بعد به چیزهایی به غیر از امید و ناامیدی فکر می‌کنم.‌به سوگ و دلتنگی. به اینکه من واقعاً سوگوار ایرانی‌ام که برچسب جنگ روش نبود.....به روزهای پیش از این.

سیرهای خرد شده رو به پیازداغ ها اضافه می‌کنم. آه می‌کشم و بابا میگه چی شده دخترم؟ میگم هیچی، یاد چیزی افتادم.

گوجه‌های خرد شده رو به ترکیب قبلی اضافه می‌کنم. و به رنگ‌های زیبایی که حالا  با هم تنیده شدند نگاه می‌کنم و تمام وجودم این جمله رو زمزمه می‌کنه که: ایران، من دلم برات تنگ شده. با این دلتنگی، چه کنم؟!

مرزه رو به خورشت گوجه بادمجون اضافه می‌کنم و میام اینجا که دلتنگی م رو برای شما هم روایت کنم....چون حس میکنم شما می‌فهمید از چی حرف میزنم....

 

روزها..

روز دوشنبه وقت دفاع از پروپوزال داشتم که شنبه جنگ شد. شب منتهی به شنبه رو نخوابیده بودم و پای لپتاپ بودم پیوسته. میخواستم برم دانشگاه که استاد مشاور آمارم رو گیر بیارم و بگم تو رو خدا من دوشنبه در گروه دفاع دارم بیا نظرت رو راجع به این بخش بگو. حاضر شده بودم برم که دیدم ایشون بهم پیام داده که من بهت ایمیل داده بودم خانوم فلانی!  تعریف جانانه‌ای هم از کارم کرده بود و یک کامنت کوتاه هم ضمیمه کرده بود. این شد که مانتو و مقنعه رو کندم و موندگار شدم در خونه. آنکل و زن آنکل رو ماچ ماچی کردم و اونها راهی محل کار شدند و من موندم خونه. می‌خواستم بخوابم و خستگی شب بیداری‌ دیشب رو از تنم بیرون کنم که بوووومب، صدا اومد.گفتم مثل چند روز اخیر  توهمی شدم لابد که آنکل زنگ زد و گفت نگار عمویی؟! نترسیدی که؟! بله، تهران رو زده بودند.‌ همون روز اول جنگ دفاع نکرده از آرمانهای دانشگاهیم، بلیط شهر پدری رو گرفتم و خلاصه در همون هفته ی اول جنگ، اومدم اینجا. حالا بعد چند ماه دیگه تهران نیستم اما   این روزها هم دوباره منم و آرمانهای دانشگاهی‌م! با اینترنت زپرتی گرون قیمت، لنگان لنگان قدم‌هایی برمیدارم اما همین قدم‌ها هم  جاده‌ی قلبم رو روشن و مهتابی می‌کنند... تغییرات زیادی در کارم ایجاد کردم که متناسب تر بشه با این شرایط. وقتی ارشد‌ رو شروع کردم چه میدونستم دو سال بعد، جنگ میشه.....ولی من اینجا، توی همین روزها که حین ظرف شستن و گوش دادن به  پادکستی راجع به متد پژوهشی مداخله‌م، گریه م میگیره از روز و روزگار، باز هم قلبم سراسر سپاسگزاریه از یادآوری این دو سالی که گذشت. روزهای شیرینی که مثل خواب خوشی کوتاه بود. و خوشحالم وقتی خط به خط کارم که رو که میخونم به خاطرم میاد در تمام این ماه‌هایی که گذشت من چطور عاشقانه با مقاله‌ها، عشق بازی کردم.... هر چند که ظاهر بیرونیم اینجوریه که مامانم میگه تو فقط وقتی زبان میخونی خوش اخلاقی، همین که میری پای لپتاپ، غرغروترین میشی از وضعیت اینترنت.... 

شاید قابل درک نباشه واقعا.. ولی هم شاکرم و شوق دارم.. هم همین الان که اینها رو می‌نویسم بغض دارم و اضطراب.

مسیر روبرو برام مبهمه... و به این فکر میکنم من از پسش بر میام؟ 

این هم برای کسی قابل درک نیست خیلی.‌ آدمها فکر میکنند خب یک پایان نامه ست دیگه.... در حالی که این یکی از مهم ترین، بامعنی‌ترین، چالشی ترین و عاشقانه‌ترین پروژه های زندگی منه..

عکس: اردیبهشت پارسال.. یکی از همون روزهایی که گویی خواب بود. خوابی شیرین و کوتاه...

 

22
قدرت گرفته از بلاگیکس ©