پاستیل سیب زمینی در کیف زنی که دریاچه احیاء میکند.
22:10 1405/6/12 - نگار

سر قراری رفته بودیم که ما حواس مون به دور و بر نبود. ولی اگر دور و بر کسی حواسش به ما بود حتما پیش خودش گمان میکرد این دو نفر برای طلاقی، کاتی چیزی اومدند. واِلا چرا اینقدر صندلیهای فاصله دار از هم انتخاب کردند؟ چرا دختره اینقدر دستمال سیاه میکنه؟ چرا به پسره نگاه نمیکنه؟ چرا پسره اینقدر گردن کج و شرمنده است؟ چرا به سفارش هاشون لب نمیزنن؟
آه که این چند روز با میزان اشکی که ریختم میتونستم یک دریاچهی خشک شده رو احیاء کنم....
یک قابهایی از واقعیتِ رابطه هم همینه. لحظاتِ عمیقِ رنجش، ناامیدی، تو در و دیوار خوردن، قطع بودن، ریکوئست فرستادن و اکسپت نشدن....
اوهوم...همیشه هم معشوق به کام نیست:)))

اومدم خونه دیدم تو کیفم پاستیل انداخته!
پاستیل بخورم یا خونِ دل عزیزم؟