سپرده ام تن به زمین، خون به رگِ زمان شدم
یک هفته دیگه تولد اون دوستمه که اینجا از غصهم براش زیاد نوشتم. یک روز قبل از تولدش، باید بره ادامه ی اسارت رو سپری کنه. چه شروع دلگیری برای یک جوان ۲۷ ساله. داداشم از اول خیلی در جریان نگرانی های من بود. کلا هم با رفقای من رابطه خوبی داره دیگه این رو که خیلی دوست داره. امشب با هم تنها بودیم، دید من خیلی غصه دار مشغول تمیز کاری آشپزخونهم، بهم گفت نگار میخوای آهنگ گوش بدیم با هم؟! گفتم آره. میخوام، میشه یه آهنگ خیلی خیلی خیلی غمگین بذاری؟! گفت داریوش بذارم آبجی؟! گفتم بذار. بعد اومد تو آشپزخونه ایستاد و تا من ظرفها رو بشورم با هم قلندر رو گوش دادیم.
در به در همیشگی
کولی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاست
جامه ی کهنه تنم
هزار راه رفتهام
هزار زخم خوردهام
تا تو مرا زنده کنی
هزار بار مردهام..
بعد که کارهامونتموم شد اومدیم کنار هم دراز کشیدیم. همونجا دوستم پیام داد. عکس برادرم رو که سرش رو گذاشته بود روی شونهی من، براش فرستادم و تعریف کردم که ما امشب برای غمتو، داریوش گوش دادیم.... تعجب کرد و گفت خودم هم الان داشتم داریوش گوش میدادم. گفت از سهمیهی تلفن هر روزه ش، گاهی اون چند دقیقه صحبت میکرده. گاهی اون چند دقیقه رو میخواسته که پشت تلفن براش داریوش بذارند...
خدایا...آینده رو زودتر برسون... روزهای آزاد شدنش رو برسون...