شایسته

خیلی حرف تو حرف اومد که تهش آبی یه چیزی گفت که هی دارم فکر می‌کنم بهش. گفت اونی که فاحشه است شاید شروع اون رفتار پرخطرش این بوده که من که شایستگی یک ارتباط خوب رو ندارم، پس ول کنم دیگه! بعد میبینی همون آدم هم رفتارش با فطرت خودش سازگار نیست ولی خب پیش می‌ره دیگه. یعنی موقعیت بهتری رو برای خودش متصور نیست اصلاً. 

خیلی دارم فکر میکنم چه جاهایی من هم دارم موقعیت بدی رو تجربه می‌کنم چون خودم خودمو لایق موقعیت خوب و شایسته نمی‌دونم ؟! یاد یه چیزایی افتادم. میدونی فکر بهش هم وحشت میندازه تو دل آدم. اینکه چه زندگی هایی رو می‌تونستی تجربه کنی اما تو به بد راضی شدی چون به خوب امیدی نداشتی. چون خودت رو شایسته‌ی خوب نمی‌دونستی!

 

«وقتی کسی به این باور می‌رسد که «من شایسته‌ی یک زندگی محترمانه نیستم»، در واقع سیستم دفاعی‌اش را از کار می‌اندازد. آن وقت هر رنجی، هر تحقیری و هر موقعیت بدی را به عنوان «سهم واقعی‌اش از دنیا» می‌پذیرد.چرا این فکر «وحشت» به دل آدم می‌اندازد؟این وحشت از آنجا می‌آید که آدم ناگهان متوجه می‌شود «زندان‌بان» خودش بوده است. اینکه بفهمیم دیوارهایی که ما را در یک موقعیت بد (شغلی، عاطفی یا اجتماعی) نگه داشته‌اند، آجر به آجرش را خودمان با باورِ «همین هم از سر من زیاد است» چیده‌ایم.

6
قدرت گرفته از بلاگیکس ©