گوجه بادمجان با طعم دلتنگی...

شروع می‌کنم به سرخ کردن بادمجون‌ها. آشپزی کردن بدونِ به چیزی گوش دادن برای من جوریه که انگار بهم بگند مواد غذایی‌ات رو بی روغن، سرخ کن! در واقع گوش دادن کتابی، پادکستی، ضبط شده‌ی کارگاهی چیزی برای من از واجباتِ حین غذا پختنه. آخرین اپیزود ویکی پز رو پلی می‌کنم؛ درباره‌ی چی باشه خوبه؟ طعم جنگ! اینکه سفره های مردم در طی دورانی که گذشت چه رنگی بوده و غذاهای جنگی، چه طعمی؟! اپیزود کوتاهیه و زود تموم میشه. میرسم به دور دوم بادمجون ها. گوشی رو برمیدارم و بله رو چک میکنم اول یک دوستت دارم می‌نویسم بعد فایل‌های رد و بدل شده در صفحه چتم با آبی رو میگردم ببینم پادکستی چیزی گوش نکرده پیدا نمیکنم. یه اپیزود از هاروارد بیزینس ریویو پیدا می‌کنم و پلی.‌ سعی میکنم اینکه  سرگرم شنیدن پادکست و خرد کردن گوجه‌هام باعث نشه طلایی رنگ‌ها بادمجون‌ها بسوزه. بعد به این فکر میکنم که کاش الان برگه و خودکار هم دم دستم بود یک سری از کلیدواژه های پادکست رو نوت برمی‌داشتم. پادکست که تموم میشه  به خودم و آبی فکر می‌کنم. به کیفیت رویاهایی در حد همون هاروارد بیزینس ریویو و زندگی‌ای که الآن داریم... به اینکه چقدر ما دو تا طفلکی‌ایم، چقدر ناامیدیم و چقدر امیدوارانه زندگی می‌کنیم. بعد به امید و ناامیدی فکر می‌کنم. به وی‌پی‌ان وصل میشم و میرم در کانال تلگرامم می‌نویسم:

«این روزها جور دیگه‌‌ای با مفهومِ امیدواری عجین شده‌م. (امیدواری رو زندگی کردن)اتفاقا وقتی که ناامیدی. یعنی ادراکت از محیط، ترس و تهدید باشه و هیچ  تصویر روشنی رو روبروت نبینی اما نوعی که اقدام کنی که آدمی با داشتن روشن ترین چشم اندازها اقدام می‌کنه. 

زندگی ما، رانندگی کردن در پر پیچ و خم کردن جاده هاست. و ما هر لحظه، مشغول تصمیم گیری برای اینکه از هر پیچ، چطور عبور کنیم....

می‌دونی وقتی از امید حرف میزنم از  مطمئن بودن از پایان خوب حرف نمیزنم. از یه جوری رفتار کردن حرف میزنم که یعنی زندگی واقعا ارزش این رو داره که برای ساختنش تلاش کنی.

آره خلاصه...

من یکی که عجینم با امید و ناامیدی...»

بعد به چیزهایی به غیر از امید و ناامیدی فکر می‌کنم.‌به سوگ و دلتنگی. به اینکه من واقعاً سوگوار ایرانی‌ام که برچسب جنگ روش نبود.....به روزهای پیش از این.

سیرهای خرد شده رو به پیازداغ ها اضافه می‌کنم. آه می‌کشم و بابا میگه چی شده دخترم؟ میگم هیچی، یاد چیزی افتادم.

گوجه‌های خرد شده رو به ترکیب قبلی اضافه می‌کنم. و به رنگ‌های زیبایی که حالا  با هم تنیده شدند نگاه می‌کنم و تمام وجودم این جمله رو زمزمه می‌کنه که: ایران، من دلم برات تنگ شده. با این دلتنگی، چه کنم؟!

مرزه رو به خورشت گوجه بادمجون اضافه می‌کنم و میام اینجا که دلتنگی م رو برای شما هم روایت کنم....چون حس میکنم شما می‌فهمید از چی حرف میزنم....

 

قدرت گرفته از بلاگیکس ©