دیگر جایی برای زیستن

احتمالا محمود دولت آبادی، یک جایی نوشته بود:
آنجا یک قهوه خانه بود ...
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشتهام.
در همین راستا و برای نکشتن زندگی به بهانهی رسیدن به زندگی، ما خود عجولمان را به کافه باقلوا رساندیم. کمتر از یک ساعت هم را دیدیم! با چنگال، باقلوا در دهان هم گذاشتیم و چای نوشیدیم و با چشم هایمان، حضور هم را نوشیدیم. بعد سریع برگشتیم سرکار هایمان. جمعه بود اما ما جمعهها هم کار داریم!! حالا یکی از ما، در شرکتی که جمعهها هم چراغش روشن است هنوز دارد کار میکند و یکی مان لش کرده روی مبل، به این فکر میکند ما واقعاً در زنده نگه داشتن زندگی، موفق هستیم؟! چرا انگار زندگی، جای دیگری است؟ ما آنجای دیگر را تجربه خواهیم کرد؟ آیا در آنجای دیگر هم کافه باقلوایی هست که پاتوق مان باشد؟ آنجای دیگر کجاست که زندگی آنجاست ؟؟؟؟