نمون توی ذهنت!

از سه سال پیش که برای جراحی دندون عقل رفتم و دکتر گفت باز هم دندون مشکل دار داری و بیا. هی تو ذهنم بود که برم دندانپزشکی! ولی به دو دلیل نمی‌رفتم. یک اینکه از بس همه از تعرفه های دندون پزشکی نالان هستند فکر میکردم حتما شصت هفتاد تومن باید خرج کنم:/ آخه جز اون جراحی دندون عقل تا حالا کاری نکرده بودم و هیچ درکی نداشتم که اصلا بدیهیات در دندون پزشکی معناش چیه؟هر چقدر هم مامانم می‌گفت دندون چیز واجبیه پیگیر باش و برو. من میگفتم حالا باشه. یعنی هی منتظر گشایش مالی بودم که برم درستش کنم. بعد اونقدر ذهنم درگیرش بود که بارها شب خواب میدیدم دندون هام ریختند! و این هیچ‌ تعبیر دیگه ای نداشت. میدونستم فقط به خاطر نگرانی م بابت دندون پزشکی نرفتن این خواب رو میبینم!!! حالا نتیجه چی شد؟ رفتم دکتر و با مبلغی زیر ده تومن، کار جمع شد. ترمیم کردم و تمام. الان سالمِ سلام هستم و جا داره بگم خدایا مرسی!!🥺🥺 از شما چه پنهون هی لبخند های پت و پهن تبلیغ خمیر دندونی میزنم و هر از گاهی هم جلوی آینه دهنمو باااااز میکنم و دندون ترمیم شده رو چک میکنم:)))

 خدایا دندون هامون رو برامون حفظ کن:)))) 🦷🤍

خوشحالمااا، یه حس آخیشی دارم

و البته نگرانم و دعا دعا میکنم آسیب نبینند. الهی آمین!

نتیجه گیری اخلاقی: نمون تو ذهنت. حداقل سوال که میتونی بکنی. 

10

چون جزییات مهم است!

شیرآلات شودر یه جمله داره در برندینگش: چون جزییات مهم است. آره آقای شیرآلات ِ شودر، با شما موافقم. حتی بذار فراتر برم. جزئیات، نجات دهنده‌اند.

می‌دونی آقای شیرآلات ِ شودر، تا حالا شده به یه مشکلی بخوری بعد بری از دوستی، همکلاسی‌ای، یاری، یکی از اعضای خانواده ت، همسایه‌ای کسی اصلا غریبه‌ای راهنمایی بخوای؟ هر کی یه طوری بهت راهنمایی بده، بهت بگند ببین باید این کار رو انجام بدی، از این راه بری..یکی اون وسط بهت بگه آاا، باید این کار رو امتحان کنیم، باید از این راه بریم.. تو رو از تو بودن در بیاره، بیاد کنارت تا تو تنها نباشی در لحظه‌ی استیصالت. 

آقای شودر، من با تو موافقم. چون من یک نجات یافته به دست جزییاتم در برهوتِ ترس‌ها و استیصالها...

راستی آقای شودر، من جراحت‌های زیادی هم  دارم از جزییات. زخم های کوچک ِ عمیق‌. کوچیکن ها اما عمیق‌. آخه می‌دونی دیگه؟!چون جزییات مهم است.

 

2

صدام مال تو، خنده هام مال تو..

بعد از نزدیک به یک سال، دوباره دارم روی پروژه‌‌ای کار می‌کنم که به بچه‌ها مرتبطه. اصلا کارِ کودک، رشته‌‌ای است از جانب دوست، افکنده بر گردنم و می‌کشد هر جا که خاطر خواه اوست و از این صحبت ها....  الان توی این لحظه، حالم خوبه مثل تمام اون ظهرهایی که از سرکار برمی‌گشتم و احساس می‌کردم من چقدر آدم خوشبختی هستم که یک بخش تو زندگی م هست که در اون احساسِ خیلی خوب بودن می‌کنم. هر چند که رفته رفته اون احساس رضایت از خودم کم و کم و کمتر شد و خیلی تغییرها ایجاد کردم در این قسمت از زندگی‌م و نوع و فرم کاری که میکنم هم خیلی متفاوت شده اما به هر حال، حالا نرم نرمك خنکای یك احساس دوست داشتنی  دوباره داره میخوره به صورتم... 

شروعم مال تو، انتهام مال تو

جوونیم همه، زورِ زوی‌م فدات...

 

4

سیاه چشمون

این بچه به اینکه توی بغل من بخوابه از همون اول عادت داشت. نوزاد بود و خیلی خیلی کوچولو. میذاشتم تو بغلم، براش شعر و ترانه می‌خوندم و خوابش می‌برد. امشب هم ماساژش دادم، شعرِ همیشگی مون رو خوندیم، بوس بوسی‌ش کردیم و خوابید. اولش که صدای خر و پفش شروع شد گفتم آخییییش، الان دیگه وقت، وقتِ منه. ولی الان که دو ساعت از خوابیدنش میگذره، دلم براش تنگ شده! این چه حالیه واقعا؟ بچه وقتی بیداره کچلت می‌کنه ولی وقتی می‌خوابه دلت براش تنگ میشه؟ برای فردا هم تقاضای سینما داره که البته خودم توی دهنش انداخته بودم که یک روز بیا ببرمت سینما. ولی  خب خاله جان، این یک مورد را شرمندتم. واقعا حوصله ندارم بشینم یک ساعت و نیم فیلم بچگونه ببینم. خصوصا که اگه الان فردا اینو ببرم صدای اون یکی جوجه ها در میاد که خاله چرا ما رو نبردی؟بهش میگم صبر کن یه وقتی هماهنگ کنیم که دختر داییات هم هم باشند. میگه نه آخه من با اونا حال نمی‌کنم.🤣 ولی واقعاً ترجیح میدم سه تاشون رو با هم ببرم. ولی اونجوری مسئولیتش سخت تر میشه اومدیم و یکی شون جیش داشت مثلاً! اون دوتای دیگه رو که نمیتونم تنها بذارم تو سالن. باید به بزرگسال کمکی دیگه باشه.

 از طرفی برای فردا  یه ایونت کتابخوانی مخصوص بچه‌ها هم دیدم دلم خواست ببرمش.

از طرفی هم دوست دارم دیگه فردا تحویل مامانش بدم.

😵‍💫

چی کار کنم؟

سینما؟ کتاب‌بازی؟ مرجوع به مادر؟

 

6

بچه داری..

دو سه روزه دارم بچه‌داری می‌کنم. تازه یک بچه از آب و گل در اومده، شش هفت ساله، ماه، مودب، مهربون...  ولی قشنگ دارم قاطی میکنم دیگه.🤣🤣 با اینکه این بچه، جون منه، هر بار نگاهش که میکنم کیف میکنم...ولی خسته هم شدم.. نسبت بچه با من؟ پسرِ دخترخاله‌م. چرا اومده ؟ به داداش کوچیک تر سه ساله داره که خیییییییلی می‌چسبه به این و حسابی هم شیطون بلاست، ایشون هم به مامانش گفته می‌خوام از دست داداشی فرار کنم سه روز برم پیش خاله نگار، استراحت کنم.🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️ بازم میگم من خیلی دوستش دارم ولی نمی‌تونید تصور کنید چقدر چسبیده به من.😂😂 مامانم میگه بلانسبت مثل یک مگس کوچولو، همش داره دور و بر تو ویز ویز می‌کنه. منم نتونستم مدیریت کنم واقعا و از روتین کارهام موندم. ووش همین الان اومد خاله نگار هوا سرده. کولر رو خاموش کردم بوسش کردم گفت بَه بَه خاله شما چقدر گررررمی..

 

2

هولم نده!

زیر دوش آب داشتم به وبلاگِ همسایه فکر می‌کردم! به کامنت هایی که میگیره. به اینکه با هر موضوعی یه عده هستند که دنبال گردبادِ گمشده بگردند! 

بعد یادم به آخرین وبلاگم در بلاگفا افتاد. یکی بود که همیشه بهم می‌توپید. مثلاً معتقد بود که من در حق آبی ظلم کرده‌‌م و حتما تقاص کارهای وحشتناکی که با این پسر کردم رو می‌گیرم. یا مثلاً من یه بار املای کلمه مایندفولنس رو اشتباه نوشته بودم نوشته بود وای که تو چقدر ادعا داری کی بشه با سر بخوری زمین بی سواد! یه همچین چیزی. یا چه می‌دونم من عکس زیاد میذاشتم از روزهام، گشت و گذارهام و.. می‌گفت به پا به باد ندی خودتو اینقدر ول می‌گردی. حالا من دقیقا عین کلمات رو یادم نیست ولی یه همچین چیزایی. یا مثلا می‌گفت اَه تو چند سالته که هر روز با یکی میپری..‌

اسمش هم سمانه بود. حالا نمی‌دونم همه کامنت ها کار همون سمانه بود یا چند نفر بودند که از من متنفر بودند.

بعد من توی اون روزها، در غمممممممگین ترین حالت ممکنم بودم، در بی‌پناه ترین حالم. هنوز که یادم می‌افته گریه م میگیره به حال خودم. یعنی یک شب‌هایی بود که فکر میکردم من ای کاش جرأت خودکشی کردن داشتم. تحت چنین فشاری بودم..

اتفاقی افتاده بود که من فرو شکسته بودم، له شده بودم. و تا میخواستم کمی خودم رو جمع کنم یه اتفاق  دیگه می‌اومد از روم، رد می‌شد.. تو همون حال و روز، نوشتن برای من پناه بود.که اونم اینجوری شده بود که هر بار باز میکردم پنل رو، سمانه‌ای بود که سلام و صلوات نثارم کنه!

اون روزها چند تا اتفاق بد برای من افتاده بود، از خانواده م و عزیزانم دور بودم، شرایط خوابگاه خیلی خیلی سمی بود. معده دردهای عصبی‌ای گرفته بودم و شب ها  به خودم می‌پیچیدم از درد.

قبل خواب فقط شروع میکردم به مرور کردن آدمهایی که دوستم دارند بلکه بتونم دووم بیارم. هیچکس هم نبود که اصل دردم رو بهش بگم. هنوز هم به جز یه روانشناس، به کسی نگفتم اتفاق اون روزهارو...

حتی الان که مرور کردم دوباره اسید معده م شروع کرد به اعتراض......

فقط خواستم بگم پشت این دنیای مثلا مجازی، آدمهای واقعی‌اند.....با دردها و رنج ها و آستانه تحمل های شاید پر شده... چرا ما اونی باشیم که با سر انگشت هامون طرف رو هول بدیم سمت فروپاشی...

 

 

 

14

مو و پیچش مو

در یک موضوع مشترک، من وقتی در مورد ابعاد فنی ش یه نظری میدم آبی میگه خب ببین این و اونم هست و به این سادگی  که تو فکر می‌کنی هم نیست و خلاصه تو مو میبینی و من پیچش مو. راست هم میگه.

 و در یک موضوع مشترک گاهی، وقتی در مورد ابعاد محتوایی ش نظر میده من این مدلی‌ام که واااااویلا، مگه میشه اینقدر خطی نگاه کرد؟! سیستمی نگاه کن خب. البته سکوت میکنم همون لحظه بعد آروم بازخورد میدم و نظرم رو میگم. گاهی هم هیچی نمیگم می‌ذارم خودش پیش بره ببینه به این سادگی ها هم نیست.

الان هم یکی از اون موقعیت هاست که خیلی کلافه‌ام از دستش. از نگاه مهندسی و خطی ش. از سرعتش. 

منتظره راجع به یه چیزی نظر بدم. ولی چون خوش اخلاق نیستم می‌خوام برم حموم. حموم با مناسبات دنباله دارِ بخور و ماسك و اسکراب و... 

ناز و قشنگ و خوش اخلاق بشم، بعد بشینم کارش رو نگاه کنم و بازخورد های نرم و آهسته بدم. 

چته‌ نگار خانوم خب؟ آدمیم دیگه. با هم متفاوتیم، در مسیر رشدیم...

 

- نظریه ای داره آدلر روانشناس معروف در مورد موضوع ترتیب تولد. و تأثیری که این مقوله روی شخصیت افراد داره. فکر میکنم مشمول حال خودم میشه. بچه اول ها در یک سری چیزا، اخلاق های مبارکی دارند.😙😙 یکی از اون اخلاق های مبارك😖، دوزی از خودرأیی است.

4

باید هم حرمله شادی کنه خولی بخنده....

شب اول محرمه.. و من این قابلیت رو دارم که هر شصت شبی که در پیشه رو فقط و فقط این مداحی رو گوش بدم.

و فکر نکنم به علی اکبر و کربلا و امام حسین... گوش بدم و زمزمه کنم:

الهی هیشکی داغ شاخ شمشادش نبینه

سر نعش جوون خوش قد و بالاش نشینه

گوش بدم و زار بزنم.. مثل همون شبی که زنی رو دیدم سر جوون خوش قد و بالاش.. و زار زدم... 

خیر نبینن حسودا، قد و بالات نظر خورد

ای گل ارغوونم،شاخ و برگت تبر خورد.

 

شبهای بی‌ترانه، نمانه نمانه

منتظر آپلود شدن فایلی هستم و مجبورم بیدار بمونم. این روزها خیلی می‌رقصم من! انگار عروسی عممه! معمولا هم با با برادرم! جوری هماهنگ با هم قر می‌دیم انگار واقعا در عروسی ای چیزی هستیم. گاهی هم آهنگ خارجی می‌ذارم و ادای تانگو در میاریم. امشب برادر، باهام همراهی نکرد فلذا  تنهایی دور خودم می‌چرخیدم و می‌رقصیدم. گفتم بذار یه فیلم هم بگیرم از خودم که بعدا ببینم در شبی که ترامپ دوباره تهدید کرده بود من چه حال و احوالی داشتم. خلاصه فیلمی هم گرفتم از خودم که خودم هی نگاه میکنم و خنده‌م میگیره. خونه در سکوت مطلقه و من ایرپاد گذاشتم و دارم انواع جینگولک بازی ها رو در میارم. پارت رقص شبانه هم تکمیل شد و فایل آپلود شد به خاطر همین شروع کردم به اکسپلور گردی. دیدم مثل اینکه زنان افغانستان شروع کردند به اعتراضات. مثل اینکه روز جمعه هم فراخوان اصلی دارند. انگار نه انگار اون نگار سرخوش سرمست من بودم. خیلی اضطراب گرفتم..  فقط خدا می‌دونه چی در انتظارشونه.🥲🥲وای خدا باز قتل عام و جنایت و...! بعضی ها از ایران کامنت گذاشته بودند که از ماها عبرت بگیرید و مراقب خودتون باشید! یکی گفته بود جایی مشکل خوردید به ما بگید ما این‌واحدا رو چند ماه پیش پاس کردیم و...

هیچی دیگه، غم و غصه‌ی اینجا کم بود. من اضطراب فردای اونها رو هم گرفتم!!

من چند ماه پیش یک دوره کوچینگ گروهی شرکت کردم. همه مون ایران بودیم یکی انگلیس یکی افغانستان. اون دختری که از افغانستان بود بسیارررر رنجیده خاطر از رنج طالبان بود و محدودیت ها.. با این حال زبان میخوند، کتاب میخوند و برای مهاجرت تحصیلی تلاش می‌کرد. همزمان کلاسهای نویسندگی خلاق هم شرکت می‌کرد.

اسمش زینبه ولی خودش اسم نوشین رو برای خودش انتخاب کرده‌. من خیلی نگران اونم. چون فکر نمیکنم بمونه توی خونه و نزنه بیرون:(((

کانال تلگرامش رو دارم. خیلی قشنگ می‌نویسه. با حفظ کامل اصالت لهجه. این لینک کانالشه: 

https://t.me/jshddjjsjj

 

6

از جانِ خانه، آشپزخانه!

مامانم از یه میوه فروشی یه جعبه گوجه خریده بود کیلویی پنج تومن! گوجه های ته بار در واقع. فکر کنم گوجه خوب سالادی کیلویی پنجاه اینا باشه. بعد من دیدم واقعا گوجه هاش خرابی‌ای چیزی ندارند، فقط نرم شدند. من هم شستم  حسابی و ریختم تو خرد کن و خرد کردم. در واقع شد گوجه ی رنده شده! بعد چیکار کردم؟ پیاز داغ درست کردم، بهش سیر داغ هم کمی اضافه کردم و فلفل دلمه‌ای خرد شده و ادویه‌های پر و پیمون، اون گوجه ها رو هم اضافه کردم به همین ترکیب و گذاشتم آبش خشک بشه و به روغن بیاد. بعد هم که سرد شد بسته بندی کردم. نتیجه؟! هیچی دیگه! شدم نگار سه سوت. املت، خورش بادمجون، دمی گوجه، پاستا با سس گوجه. اینها رو در سیم ثانیه، درست می‌کنم. به سرعت نور!  به جز این، یک روز هم دو ساعت وقت گذاشتم کلی قارچ بلانچ کردم! دیگه برای پاستا و املت، علاوه بر اون مایه، قارچ‌ دارم و بقیه اینجوری اند که تو با چه سرررررعتی این پاستا رو گذاشتی جلوی ما؟!

خدا کنه فریزر و مایکروفر خیلی ضرر نداشته باشند!  واقعاً  عااااشق این دو بزرگوارم!

6

🍨🍓🍑🍒🏖️ Hello summer

از حرکاتی که جدیداً میزنم اینه که هر بار هر میوه‌ای داریم من فوری چند تاش رو فریز می‌کنم. یعنی اصلا یک ظرف از میوه های یخ زده داریم توی فریزر که من هر بار بهش میوه اضافه می‌کنم! چرا؟ برای زمانهایی که می‌خوام پدر خسته‌ی از سرکار برگشته و از گرما، کلافه رو تحویل بگیرم یا مهمون اومده برامون و می‌خوام یه چیزی رو کنم که مهمون هی بخوره و بگه به به و جیگرش حال بیاد. یا زمانهایی که می‌خوام برم بیرون و دوست و همراهی رو  رو قبل از یک پیاده‌روی طولانی خوشحال کنم‌. بدین صورت که میوه‌ها و بستنی رو مخلوط می‌کنم و شکر یا عسل هم به این ترکیب اضافه می‌کنم و دوباره می‌ذارم توی فریزر و تامام. خودم دوست ندارم ها! یعنی اینجوری ام که بیشتر از دو سه قاشق کوچولو نمی‌خورم ولی بقیه دوست دارند و بدین گونه به آنها، فرح می‌بخشم!

4

بهشت رو زمینم

 

پست فاخر رو خوندم یاد این آهنگ سهراب پاکزاد افتادم. 

بذار دنیا بمونه، بهشت روی زمینم، اسمش ایرانه...

آخ بهشتِ تب‌دارم، بهشتِ بیمار و رنجورم.....

آخه اون جون منه خاکمه ایرون منه

تو هواش زنده میشم آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه.....

کاش نوبت بارونی شدن آسمون ما هم برسه. نمی‌دونم چه جوری..

8

خالیفُسور!

من سال آخر دبستان، خیلی بچه تیز و بزی بودم! خیلی وقتا کلاس مون رو خودم می‌چرخوندم. تا قبل اون، جز بچه های معمولی بودم سال آخر چون میخواستم آزمون فرزانگان بدم خیلی خیلی درسخون شده بودم و خلاصه اون سال، من خیلی در حال درخشیدن بودم! حالا بماند که نتیجه اون خرخونی ها این شد که بعدش در آزمون ورودی مدرسه ی خیلی ممتازی قبولی شدم ولی سطح آی کیوی هم‌کلاسیام خیلی خیلی خیلی خیلی بالاتر از من بود و همچنین میزان تلاش و پشتکارشون در درسخونی و خلاصه من جز نفرات آخر اون مدرسه بودم همواره و کلا در ترس و اضطراب بودم که اخراجم کنند!😁😁 اما به هر حال همکلاسی های دبستان که خبر نداشتند از بعدش، اونا تصویرشون از من هم همون دختریه که نگار پرفسور(!) صداش می‌کردند و تو دفتر خاطراتش براش می‌نوشتند که ما مطمئنیم تو پرفسور میشی، فیلسوف میشی، دانشمند میشی، تو رو از تلویزیون نشون خواهند داد!!  حالا بعد دوازده سال از اون روزها، هنوز پیگیرم هستند که ببینند من دارم چیکار می‌کنم. اگر اتفاقی ببینن منو فوری با هیجان ازم می‌پرسند که الان در چه وضعیتی هستم. یا مامانم هر چند وقت میگه فلانی منو تو فرضاً مسجد دید گفت دخترم با دختر شما همکلاسی بود همش بهم میگه مامان خانوم فلانی رو دیدی در مورد نگار بپرس.

هعی، دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! گاهی فکر میکنم کاش من هنوز به همون قوت سابق، به اندازه‌ی همون روزهای ۱۲ سالگی، همت داشتم و اعتماد به نفس و رویاهای بزرگ و تلاش.....  آخ دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! من از روی شما خجالت میکشم پس بهتره خاطره گویی در بلاگیکس رو رها کنم الان و برم بچسبم به لپتاپم چون شماها بهم باور دارید هنوز.. و باور شما به من، از همون روزها تا الان، قوت قلبم بود... دوست تون دارم دخترا......شما خیلی سخاوتمند بودید که اونقدر به من اعتماد به نفس می‌دادید... خیر اون همه خوبیِ کودکانه، زندگی تون رو برداره. من به اندازه شما مهربون نبودم شاید هیچوقت.

 

- همکلاسی ها بهم میگفتند پرفسور، دوست صمیمی م اما می‌گفت: خالیفُسور!

14

نگاه کن واسه اینکه تو با منی، چه جوری خدا رو بغل می‌کنم.

دنبال یکی از فایل‌های رد و بدل شده بین مون می‌گردم بعد چشمم می‌خوره به اون دلبری کوچك و ساده، پروتکل فلان برای ناناز! حالا بماند که خود محتوا رو چقدر لقمه لقمه کرده بود برام که راحت تر متوجه بشم. کتاب و مقاله و ویدیو و ویس و اسلاید رو فایل zip کرده بود که بشه هلو تو گلو...

چطوره که تو یکی از  سخت‌ترین مسئله‌‌ های زندگی منی و همزمان همین تو ای سخت ترینم، آسون کننده‌ی سختی‌ها هم هستی با مدلِ وجود داشتنت؟ یادمه توی یکی از اون شب های سخت بهم گفتی تو هم درد منی، هم درمان منی.. آهنگ صدای محزونت رو یادمه.. آخ که ما چطور اینقدر درد و درمانیم؟

 

دو روی یک سکه:)

جالبه بعضی وقتا چیزی که خیلی برات شیرینه، همزمان گاهی کلافه‌ت هم می‌کنه. یه چیزی هست که من بین خودم و آبی، خیلی دوست دارم. اونم اینه که ما حرف همو در یک سری چیزها خیلی خوب می‌فهمیم اونم موارد کاریه. که البته این خوب فهمیدن به معنی همیشه با هم موافق بودن و هم نظر بودن نیست اصلا. منظورم فهمیدنِ مسیرِ همدیگه است  و در این زمینه از هم یاد گرفتن و با هم حرف داشتن های بسیار.

 این فهمیدنه رو خب من با دوستانم هم ندارم چون حتی در دوستهای هم رشته‌م هم مسیرها خیلی متفاوته و من کلا دارم یه قدم‌هایی برمیدارم که شاید یه وقتایی در ظاهر ارتباطش با رشته تحصیلی‌م خیلی هم کم باشه. اصولاً هم حوصله ندارم زیاد به آدمها بگم دارم چیکار میکنم. ( کلیات رو آره جزییات منظومه.) خلاصه که با آبی، این داستان‌ها رو ندارم. اون می‌دونه من دارم چی کار می‌کنم، تک تک پوشه های باز توی ذهنم چیه. تا اینجاش خیلی هم عالی. منم برای اون همینم. یعنی تلاش میکنم که باشم. و من واقعاً این رو دوست دارم. ولی این روزا که خیلی پوشه تو ذهنم بازه و ساعت‌های طولانی پای کارم، وقتی ایشون رو میبینم، یا زنگ به هم می‌زنیم و ... باز هم موضوعات حرف زدن مون هفتاد هشتاد درصد همین‌هاست چون فیلد کاری اون هم چیز دوری نیست. در استیج های متفاوتی هستیم از مهارت‌ها، دقیقا هم کار یکسان نداریم ولی حیطه، یکیه  به هر حال. بعد فکر کنید مغز من پووووکیده، نیاز به سکوت و رفرش. از طرفی هم خودم و هم ایشون، نیاز به ارتباط و شنیدن و شنیده شدن داریم. بعد دوباره صحبت ها همون صحبت هاست. این وسط هم هر چند وقت می‌زنیم به تیپ و تاپ هم. بعد می‌شینم مرور میکنم میبینم یکی از چند علت، کیفیت همین گفتگوهاست. مثلا اون خیلی خوب نشسته به من گوش داده نوبت اون که شده من جونی برای شنیدن نداشتم. یا بر عکس من داشتم حرفهای غیر کاری میزدم با هیجان، ولی اون ذهنش درگیر مسائل باز شغلی بوده.

یا مثلاً یک سری کامنت ها به کار هم میدیم، بعد خیلی وجودی میشه برامون! که تو آها کلا داری منو زیر سوال میبری. تو فقط میخوای حرف من رو رد کنی والا معلومه که فلان روش برای فلان موضوع جواب نمی‌ده و سایر ابعاد دیگه که جای شرحش نیست.

خلااااصه از آینده که شاید درهم تنیدگی زندگی ها بیشتر بشه میترسم ووووو همزمان که گاهی فکر میکنم اصلا کاش از این جهت ها اینقدر هم‌جهان نبودیم به خودم میگم واااایییی نه، من همین مدلو دوست دارم.

با این همه به قول آقای علی صالحی:

می‌ترسم، مضطربم

و با آن که می‌ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخرِ دنیا هستم

می‌آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم

و آهسته زیر لب می‌گویم

برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.

تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید

با این همه … دیروز

پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،

تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!

می‌آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم

توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم

 

2

رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا

حالا که بسته‌ی برگشت خورده نزد پدر و مادر هستم(!) و از صبح تا شب‌م باهاشون می‌گذره به این فکر میکنم جدی چجوری من ماه‌ها از خانواده‌م دور می‌مونم؟! منی که اصلا از فکر عشقی که به پدر و مادرم دارم، اشکم سرازیر میشه چطور در دوری هم حس خوبی دارم ؟! اگر چه دلتنگی هست ولی حالم هم بد نیست اون زمان‌ها اصلاً. به هر حال خدایا سلامتی و شادی و طول عمر والدینم رو ازت می‌خوام به حق همین وقت اذان... شاکر این نعمتم خدایا...

سوگ سپید

از درد دل و کمر نتونستم پشت میز نشستن رو تاب بیارم. اومدم روی تختم دراز کشیدم، یاد سیامک عباسیِ خواننده افتادم! سرچ کردم صفحه ش رو، دیدم خیلی از بچه‌های پر پر شده پست گذاشته، یه آهنگ هم خونده به اسم سوگ سپید. آخ بچه‌ها..... دوستهای من.. همسن و سالهای من... باید جوان باشی تا بفهمی تپیدن یک قلب گرم و سرخ درون سینه ت یعنی چی، بی‌قراری برای زندگی یعنی چی. و شماها در جوانی، رفتید و شاهد گرم و سرخ بودن قلب تون، خونی شد که از شما روی زمین ریخت... آخ از داغ شما بچه ها....آخ..

فقط دوست داشتنِ محضه

در اعضای خانواده‌ام یک نفر هست که سرچشمه‌ی دوست داشتن در وجود منه وجودش! کسی که حتی وقتی فاصله‌‌م باهاش کمتر از چند متره، باز دلم براش تنگه. اینجوری که: کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه. خودت می‌دونی عادت نیست، فقط دوست داشتن محضه. گاهی فکر میکنم من این حد از دوست داشتن رو مجدد فقط وقتی تجربه خواهم کرد که مادر بشم. 

خدایا، اینو از مو نگیریشا😭 خدایا ای دلخوشی مُونه...

هیچ‌کس تنها نیست: همراهِ اول!

خب اجازه بدید با ذکر سلام و صلوات عرض کنم که مشکل از نت ایرانسل بود. مامانم که اومد خونه به همراه اول وصل شدم و تو کمتر از یک ساعت کارها هم پیش رفت. الان هم یه آفیس دارم که بوی نویی میده. گفتم از کلافگی‌م گفتم از آخیشم هم بیام بگم براتون💚

6

هوووووووووووووووف

چند روزه آفیسم به مشکل خورده. با انلی آفیس هم نمیتونم کارم رو پیش ببرم. این چند روز که درد داشتم و کار نمی‌کردم امروز اومدم نشستم پای لپتاپ و از صبح تا الان، هیچ کاری نتونستم بکنم. شونصد بار به آبی زنگ زدم و بهم زنگ زده و راهنمایی کرده. هنوز هیچی به هیچی. باید دانلود کنم سه گیگ رو و آیا این نت از پسش بر میاد ؟ خیر! وسطاش نت قطع میشه و جالبه که نمیشه از ادامه، دانلود کرد!!! باز دوباره آبی گفت اینترنت دانلود منیجر نصب کن و ای موقت و زهرمارِ can't reach this page

داره شب میشه و من هنوز نتونستم وردم رو اوکی کنم. بچه ها من واقعاً دیوانه شدم دیگه از این وضعیت اینترنت 😭

12
قدرت گرفته از بلاگیکس ©