جالبه بعضی وقتا چیزی که خیلی برات شیرینه، همزمان گاهی کلافهت هم میکنه. یه چیزی هست که من بین خودم و آبی، خیلی دوست دارم. اونم اینه که ما حرف همو در یک سری چیزها خیلی خوب میفهمیم اونم موارد کاریه. که البته این خوب فهمیدن به معنی همیشه با هم موافق بودن و هم نظر بودن نیست اصلا. منظورم فهمیدنِ مسیرِ همدیگه است و در این زمینه از هم یاد گرفتن و با هم حرف داشتن های بسیار.
این فهمیدنه رو خب من با دوستانم هم ندارم چون حتی در دوستهای هم رشتهم هم مسیرها خیلی متفاوته و من کلا دارم یه قدمهایی برمیدارم که شاید یه وقتایی در ظاهر ارتباطش با رشته تحصیلیم خیلی هم کم باشه. اصولاً هم حوصله ندارم زیاد به آدمها بگم دارم چیکار میکنم. ( کلیات رو آره جزییات منظومه.) خلاصه که با آبی، این داستانها رو ندارم. اون میدونه من دارم چی کار میکنم، تک تک پوشه های باز توی ذهنم چیه. تا اینجاش خیلی هم عالی. منم برای اون همینم. یعنی تلاش میکنم که باشم. و من واقعاً این رو دوست دارم. ولی این روزا که خیلی پوشه تو ذهنم بازه و ساعتهای طولانی پای کارم، وقتی ایشون رو میبینم، یا زنگ به هم میزنیم و ... باز هم موضوعات حرف زدن مون هفتاد هشتاد درصد همینهاست چون فیلد کاری اون هم چیز دوری نیست. در استیج های متفاوتی هستیم از مهارتها، دقیقا هم کار یکسان نداریم ولی حیطه، یکیه به هر حال. بعد فکر کنید مغز من پووووکیده، نیاز به سکوت و رفرش. از طرفی هم خودم و هم ایشون، نیاز به ارتباط و شنیدن و شنیده شدن داریم. بعد دوباره صحبت ها همون صحبت هاست. این وسط هم هر چند وقت میزنیم به تیپ و تاپ هم. بعد میشینم مرور میکنم میبینم یکی از چند علت، کیفیت همین گفتگوهاست. مثلا اون خیلی خوب نشسته به من گوش داده نوبت اون که شده من جونی برای شنیدن نداشتم. یا بر عکس من داشتم حرفهای غیر کاری میزدم با هیجان، ولی اون ذهنش درگیر مسائل باز شغلی بوده.
یا مثلاً یک سری کامنت ها به کار هم میدیم، بعد خیلی وجودی میشه برامون! که تو آها کلا داری منو زیر سوال میبری. تو فقط میخوای حرف من رو رد کنی والا معلومه که فلان روش برای فلان موضوع جواب نمیده و سایر ابعاد دیگه که جای شرحش نیست.
خلااااصه از آینده که شاید درهم تنیدگی زندگی ها بیشتر بشه میترسم ووووو همزمان که گاهی فکر میکنم اصلا کاش از این جهت ها اینقدر همجهان نبودیم به خودم میگم واااایییی نه، من همین مدلو دوست دارم.
با این همه به قول آقای علی صالحی:
میترسم، مضطربم
و با آن که میترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
میآیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار میکنم
و آهسته زیر لب میگویم
برایت آب آوردهام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیشبینی کرده بودی که باد نمیآید
با این همه … دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!
میآیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونههای درّهای دور تعریف میکنیم