تو به دنیا نمی اومدی من عاشق کی میشدم؟
اگر بخوام به رفتارهاش فکر کنم که روانیتر میشم. دلخوری ها هم که یکی دو تا نیست اصلاً. با این حال زندگی هم شاید همون لحظهای بود که ما دو تا آدم پاره پوره بودیم از فرط خستگی در نیمکتی در حاشیهی خیابان احمد آباد که جمعهای فوق شخمی گذرانده بودیم بعد از یک هفتهی فوق شخماتیکتر! که با چشمهای خمار از تب، بین عطسه و فش فش و کش اومدن آب مماغ،بهم بگه هیچ تولدی اندازهی تولد تو مهم نیست.( در حالی که کل روز و روزهای پیشین اسکی رفته روی روح و روانم و من هم گله کردم.) اگر تو به دنیا نمیاومدی من میخواستم عاشق کی بشم؟ که بگم راست میگی اگه من نبودم خِلوکِ کی میشدی؟ ( خِلوکِ: کسی که آب مماغش خیلی میریزد!) و بعد بگم تو چی داری آخه جز آبِ دماغ؟! آها این چشمها رو داری.. و اگه این چشمها رو نداشتی، میخواستی چه کنی؟ میگه جدی میگی؟ میگم تو نمیدونی این چشمهات چقدر نجاتت دادند. و تو دلم میگم تو نمیدونی من چقدر به این چشمها باور دارم.... به اینکه دوستم دارند .... و اِلا که با سایر محاسبات، کلک تو کنده بود.