خواهرانه۲

این پست غم انگیزه. اگر تحمل ندارید ادامه مطلب رو نخونید!

پای لپتاپ بودم و گفتم بذار به این پسر پیام بدم ببینم کاری که براش انجام داده بودم به سرانجامی رسید؟ مشکلی نداشته یا چی؟! خلاصه که ساعت یک شب پیام دادم فلانی جان، چه خبر؟ و تا همین الان که آفتاب در اومده داشتیم حرف می‌زدیم.. الهی بمیرم.. خبر خوب این بود که یك کافه زده:))) می‌گفت دیگه شرایط روحی ادامه دادن کار خودمو ندارم.( مدد کار اجتماعی بود.) خبر بد هم اینکه ابلاغیه ش اومده و بیست و ششم باید بره برای ادامه‌ی حبس. 

 

حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم... البته اون ویس می‌داد و من می‌شنیدم. از وضعیت خودش می‌گفت.. از حال مامان‌ باباش توی اون روزها..  بهش گفتم چقدر خوب که تو خواهر نداری. گفت یک برادرزاده‌ی دختر دارم که زمانی که دستگیر شدم شش ماهش بود هی یادش می‌افتادم و گریه می‌کردم.اسکرین شات هایی که از بیانیه های دانشگاه ها براش داشتم رو براش فرستادم. حتی اسکرین شات از چنل پرایوت خودم که عکسشو گذاشته بودم و نوشته بودم تو رو خدا سالم برگرد...همزمان یک سری اتفاقات خیلی خیلی دردناک رو با خنده تعریف می‌کرد که من هم میموندم بخندم یا گریه کنم.. امیدوارم بتونه حبس رو با پابند جایگزین کنه. 

-پ‌ن: چند روز اول ازش خبری نبوده. پدرش در کهریزک دنبالش می‌گشته و زیپ کاورها رو باز می‌کرده به دنبالِ پاره ی تنش.....

قدرت گرفته از بلاگیکس ©