خواهرانه...
سر جریانات دی ماه، یکی از همکلاسی های من دستگیر شد. وقتی خبرش رو شنیدم تو گویی که قلبم رو یکی محکم فشار بده توی دستش، موج اندوه و نگرانی بود که اومد و منو از جا کند. هی به معصومیت و مهربونی چشم های این پسر فکر میکردم و حس میکردم خواهری هستم که نگران پاره ی تنشه.
یادمه وقتی توی کانال تلگرامم از این ماجرا نوشتم بعضیا اومدند گفتند شاید اغتشاشگر بوده خب! ایشالا اگه فقط معترض بوده آزاد بشه و از این صحبتها. یا چه میدونم اعتراض هم باید اصولی باشه و.. من خب اصلا موافق خشونت نیستم. هیچوقت یک سری کارها در نظرم مطلوب نیست مثل بسیجی کشی، بانک آتیش زدن و.. ولی همکلاسیم رو میشناختم و میدونستم از این کار ها نکرده. فقط فکر کنم در جواب کامنت ها نوشتم من میدونم این آدم چقدر ماه و مهربون و خوبه. یکی گفت کنارش بودی مگه؟ ریموش کردم. یک دوست قدیمی هم بود.
خودم هم نمیدونستم چی به چیه فقط جرمی که براش اعلام کرده بودند در کلمه خیلی سنگین بود. پرس و جو کردم بعضیا گفتند شاید مجازاتش اع.د.ا.م باشه حتی...
از طریق دانشگاه اقدام کردیم. نامه نگاری رئیس دانشگاه به دادگاه و از این صحبتها که آقا این آدم شش سال در بهترین دانشگاه های مملکت در انسان یاورانهترین رشته ها تحصیل کرده... کارش اینه سابقه فعالیت هاش اینه و..
بعداً که شکر خدا آزاد شد گفت اون حمایت های دانشگاه خیلی تاثیر داشته! گفت خبرهای حمایت تون بهم میرسید و قوت قلبم بود. روز قبل از هجدهم دی! بازداشت شده بود و جرمش استوری و اینها در پیج پابلیک بود. در نهایت بعد از تبرئه شدن از یک سری چیزها و عفو گرفتن بابت یک سری موارد مثل همین تأیید حُسن اخلاقش و.. شش ماه براش بریدند. چهلمِ بچه ها، آزاد شد موقت به بهانهی کارهای پایان نامه!! در حالی که ریزش موی سکهای پیدا کرده بود و حسابی لاغر شده بود... حال و احوال که کردیم بهش گفتم تو اون روزای بی خبری اوایل من هی فکر میکردم یعنی میشه یه روز ما دوباره صحبت کنیم؟بهش گفتم ببین راستی من اصلا نمیدونم چه کمکی ازم بر میاد.میدونم که پایان نامه و کارای دانشگاهی هم برات آخرین اولویت ممکنه ولی بازم تو اونجور کارها به کمک نیاز داشتی حتما بهم بگو.
وقتی با ذوق گفت مررررسی... لبخندِ لحظهای اون چهره ی به غم نشسته، قلب خودم رو هم روشن کرد.
الان هم بعد دو ماه از اون گفتگو بهم گفت فلان کار رو میتونی برام انجام بدی؟
برای همین یه کمک کوچیک بهش دارم میرسونم که نهایتا یکی دو روز وقتم رو میگیره. هی میگه نگار من اذیتم خواهش میکنم هزینه ش رو قبول کن. بهش گفتم ساکت باش، حرفشم نزن...
نگفتم که تو اصلا میدونی چقدر دلم خون بود؟! چقدر نگرانت بودم؟؟ چقدر غصه ت رو خوردم؟! تو میدونی من چقدر دعا دعا میکردم که از اون مهلکه جون سالم به در ببری؟ تو میدونی من از بودنت چقدر خوشحالم؟