مشهد

امشب از فضای کار باید برم خونه دایی اینا. با بی‌آرتی رفتم میدون شهدا که از میدان شهدا با مترو برم خونه دایی. قبل مترو یه همچین جوی بود:دی 

مدتیه دیگه خیلی کم پیش میاد چایی بگیرم از این چایی نذری ها. منتهی امشب گرفتم. به این بهانه که بیشتر تو اون فضا باشم! احساس عمیقاً در مشهد بودن و مشهد دوستی بهم دست داده بود:)) شهر من، من به تو می‌ اندیشم و از این صحبت ها!

یه حس نوستالژیکی داره این آهنگه: ای صفای قلب زارم هر چه دارم از تو دارم!!

 

6

خجالتم می‌آید

دارم میرم سر قرار و همش اینجوری‌‌م که وای خدایا میشه برنامه سوپرایزی در کار نباشه؟🥲🥲 استرس دارم😂😂

سورپرایز با حضور بقیه منظورمه

14

ادب

اون روز که لینک کانال داداشم رو گذاشتم. خیلی هاتون عضو شدید. الان کامنت آقا متین رو اونجا دیدم. بیوی تلگرامش نوشته: « به ادب با همه سر کن که دلِ شاه و گدا، در ترازوی مکافات برابر باشد» چقدر قشنگ، چقدر قشنگ.

این نگاه محترمانه و مودبانه، خیلی زیبا و ارزشمنده.

آقا متین بهت تبریک میگم.💚

28

به تو هرگز نگفتم من

«در هر ضربان قلب من، تو، طنین انداز می‌شوی، عبور میکنی، دوباره به من باز می‌گردی، و تا ابد، می‌مانی.»

• هالینا پوشویاتوسکا / برگردانِ مرجان وفایی

 

فردا کجاست؟

من از دور شبیه آدمهای ناامید نیستم
حتی از نزدیک هم شبیه آدمهای ناامید نیستم
یعنی عملکردم مثل آدمهای ناامید نیست.
فقط خودم از یک سری نشونه‌ها می‌فهمم من چقدر چقدر چقدر ناامیدم.
حتی اگر رفتارم، رفتارِ ناامیدی نباشه‌.🥲
نشونه‌‌‌ش؟
اینکه احساس می‌کنم همه چیز تموم شده....
همههه چیز...
یعنی در واقع من فکر نمی‌کنم فرداها بد و تاریکند
من فکر می‌کنم فردایی وجود نداره دیگه اصلاً..

حدس میزنم این احساس درونی، ماحصل اتفاقات دی ماهه برام. این احساس تموم شدن همهههه چیز، تموم شدن زندگی...

انگار الآنم که هستیم، تو وقتِ اضافه‌ایم.

نمی‌دونم... واقعا حس های مبهم پیچیده‌ای دارم.

گاهی هم میگم نکنه من قراره بمیرم که اینقدر همه چیز در نظرم به شکل آخرین بار جلوه می‌کنه؟

خدایا خواهش می‌کنم من نمیرم.😭

البته چه می‌دونم.

شاید مردن هم خوب است.

 

 

6

نگار خانوووم!

 بر سر خرده مسائلی کوچک، اما با مخرج معنایی مشترک مهم، تو در و دیواریم. و اون معنا هم چیزی نیست که عمراً‌ کوتاه بیام. چون اگر کوتاه بیام، دیگه کلا تو این زمینه باید کوتاه بیام. برای خودم در این امر مهم آرزوی موفقیت دارم.🙏 و میدونم که موفق هم میشم احتمالاً. خب با آرزوی مجدد موفقیت.😁

 

خُل شدن

نکته ی عجیب اینجاست که من به توجه کردن و محبت آبی نسبت به بقیه، حسادت نمی‌کنم. شاید چون به هیچکس اندازه‌ خودم توجه و محبت نمی‌کنه و جایی برای گله نمیذاره‌. حالا شاید پیش خودش ادا در بیارم، حساسیت نشون بدم ولی خب جدی نیست.

 اما به اینکه دیگران دوستش داشته باشند، بهش توجه کنند، محبت کنند و... حسودی‌م میشه. اینجوری‌م که اون مال خودمه، عزیز خودمه، پاره تن خودمه، به شما چه؟ به سهم من دست نزنید.😐

در رندوم ترین موقعیت ها! 

مثلا امشب یه آقایی در همون فضای کار بهش گفت: مهندس چقدر رنگ و روت پریده. میزونی؟ حالت خوبه؟

حالا خودم دو دقیقه پیش با تریلی از روی صفحات مغزش گذشته بودم ها! 

ولی تو دلم اینجوری بودم که تو چرا بچه‌ی منو نوازش کلامی می‌کنی؟😬😬 

 

6

تو به دنیا نمی اومدی من عاشق کی می‌شدم؟

اگر بخوام به رفتارهاش فکر کنم که روانی‌تر میشم. دلخوری ها هم که یکی دو تا نیست اصلاً. با این حال زندگی هم شاید همون لحظه‌ای بود که ما دو تا آدم پاره پوره بودیم از فرط خستگی در نیمکتی در حاشیه‌ی خیابان احمد آباد که جمعه‌ای فوق شخمی گذرانده بودیم بعد از یک هفته‌ی فوق شخماتیک‌تر! که با چشم‌های خمار از تب، بین عطسه و فش فش و کش اومدن آب مماغ،بهم بگه هیچ تولدی اندازه‌ی تولد تو مهم نیست.( در حالی که کل روز و روزهای پیشین اسکی رفته روی روح و روانم و من هم گله کردم.)  اگر تو به دنیا نمی‌‌اومدی من میخواستم عاشق کی بشم؟ که بگم راست میگی اگه من نبودم خِلوکِ کی می‌شدی؟ ( خِلوکِ: کسی که آب مماغش خیلی می‌ریزد!) و بعد بگم تو چی داری آخه جز آبِ دماغ؟! آها این چشم‌ها رو داری.. و اگه این چشم‌ها رو نداشتی، می‌خواستی چه کنی؟ میگه جدی میگی؟ میگم تو نمیدونی این چشم‌هات چقدر نجاتت دادند. و تو دلم میگم تو نمیدونی من چقدر به این چشم‌ها باور دارم.... به اینکه دوستم دارند .... و اِلا که با سایر محاسبات، کلک تو کنده بود.

 

شروع نو؟!

یک سری فکرهای خرافاتی دارم که با اینکه مثال نقضشو بارها تجربه کردم باز همچنان از این فکرها دارم. چی؟ اینکه روز تولدت مشغول هر چیزی که باشی، تا آخر اون سال در زندگی ت، مشغول همونی. بیست و چهارمین فصل از کتاب زندگی رو در حالی شروع می‌کنم که جمعه است، اومدم فضای کار اشتراکی و پای لپتاپم. خب به سلامتی ان‌شاءالله:))  و اشک‌ها می‌ریزند و می‌ریزند ... انگار تو قفسه سینه‌م، یک کاسه چینی شکسته و هر بار که نفس می‌کشم، زخمی تر میشم. 

 

 

8

پاستیل سیب زمینی در کیف زنی که دریاچه احیاء می‌کند.

 

سر  قراری رفته بودیم که ما حواس مون به دور و بر نبود. ولی اگر دور و بر کسی حواسش به ما بود حتما پیش خودش گمان می‌کرد این دو نفر برای طلاقی، کاتی چیزی اومدند. واِلا چرا اینقدر صندلی‌های فاصله دار از هم انتخاب کردند؟ چرا دختره اینقدر دستمال سیاه می‌کنه؟ چرا به پسره نگاه نمی‌کنه؟ چرا پسره اینقدر گردن کج و شرمنده است؟ چرا به سفارش هاشون لب نمی‌زنن؟ 

آه که این چند روز با میزان اشکی که ریختم می‌تونستم یک دریاچه‌ی خشک شده رو احیاء کنم....

یک قاب‌هایی از واقعیتِ رابطه هم همینه. لحظاتِ عمیقِ رنجش، ناامیدی، تو در و دیوار خوردن، قطع بودن، ریکوئست فرستادن و اکسپت نشدن....

اوهوم...همیشه هم معشوق به کام نیست:)))

 

اومدم خونه دیدم تو کیفم پاستیل انداخته!

پاستیل بخورم یا خونِ دل عزیزم؟

 

 

6

behavior therapy

امروز وارد مکالمه‌ای درونی با آقای آبی شده بودم و در اون مکالمه‌ی درونی به ایشان عرضه داشتم:

«عزیزم من در تلاش بودم که با تو راجرزی پیش برم
اما تو پاولف و اسکینر درون من رو برافراشتی.🙏»

خب حالا ترجمه کنید پیام بنده رو:)))

4

تمامی دینم به دنیای فانی..

گزارش جلسات گروه درمانی موسسه رو می‌نوشتم که یک لحظه نگاه کردم به روبروم،به زندگی‌م و به این فکر کردم که آخ جانِ تو رو بگردم زندگی.....☕

0

حی علی الصلاة

من روزهایی که کار مداوم با اینترنت دارم در فضای کار، صندلی رزرو میکنم. تا حالا سه جا رو در مشهد تست کردم. همه شون واقعا خوب بودند‌. تمیز، ارگونومیک، ساکت، سرعت خوب نت، پرسنل مودب و در دسترس. چای ساز و قهوه ساز در دسترس، یخچال و مایکروفر و.. و همه شون در یک زمینه کاملاً افتضاح و اون اینه که همه شون تو امکانات شون نوشتند نمازخونه داریم ولی ندارند. در حالی که فضای همه شون بسیار بزرگه و در حد یک اتاق چند متری خیلی کوچیک فضاش هست ولی حتما تقاضاش نیست. دیگه نهایتا یک مهری بهت بدند. خیلی بخوان تحویل بگیرند سجاده. بعد ای کاش همون سجاده باشه که بری خودت یه جا پهن کنی، سجاده هم نداشتن دو تا از فضای کارا . مُهرهای سیاه و موکت پا خورده‌ کثیف و سیاه که گوشه‌ای پهن شده بود. یه روز همون‌جوری خوندم ولی بعدش خودم حالم بد شد. یعنی همین که رسیدم خونه، پریدم حموم خودمو تو آب و کف پلکوندم... امروز جای جدیدی اومدم و اینجا هم همون‌طور‌.‌ پرسیدم کجا میتونم نماز بخونم؟ فرمودند اتاق سیگار! بعد کلا اونجا با کفش رفت و آمد میشه، منم پارچه تمیزی همراه ندارم. دیگه فعلا که نخوندم تا ببینم چی کار میشه کرد.

بعد این چالش رو در همچین محیط هایی ندارم فقط. 

بارها بوده وسط شهر بودم گفتم بذار برام از نمازخونه‌ی مترو استفاده کنم، اونا هم همینقدر کثیف و حال به هم بزن بودند.

حتی سرکار قبلی خودم هم همین بود. اگه میخواستی نماز بخونی، باید تو یک آشپزخونه‌ دو متری میخوندی!

یعنی خب حتما تقاضاش نیست اصلا واِلا توجه میشد..

خیلی جالبه. هر چقدر حکومت گند آیتم های مذهبی رو در آورده در مکانهای عمومی، مکانهای خصوصی تر اینگونه از هر گونه آیتم مرتبط با مسلمان جماعت، داره خالی میشه..

چی بگم. فعلا من به علت نماز نخوندن، خارش مغزی گرفته‌‌م.🙏

 

6

تمام شدن

« کنارم هستی و امّا دلم تنگ میشه هر لحظه 

خودت می‌دونی عادت نیست، فقط دوست داشتنِ محضه...»

این دو تا جمله برام یعنی تهِ تهِ خواستن..

تهِ تهِ دچار بودن..

وقتی به صورت اونی که عزیز دلته نگاه می‌کنی

و به این فکر می‌کنی که من همین حالا در آغوشِ تو‌ام

ولی آیا میشه از این هم نزدیک تر شد؟

ای کاش میشد ..

ای کاش همون‌طور که در آغوشِ تو هستم،  کم کم ذوب می‌شدم، تموم میشدم، برای همیشه به تنِ تو می‌پیوستم....

آروم می‌گرفت قلبم از این همه تقلا، از این همه برای تو حریصانه تپیدن..

 

-راستش بهانه ی نوشتن این چند خط، مامانم بود.‌ مامانِ زیبا و مهربان و فریبام...ولی خب بعدش به سایر چهره های دلبستگی در زندگی‌م هم فکر کردم:))

 

8

مهربانی

رفتم تو گروه مبتلایان به کنسر پستان، سوال پرسیدم که بعد از اولین جلسه شیمی درمانی، برای مشکل تهوع، چی بخوریم خوبه؟ هر کسی تجربه‌ای رو باهام به اشتراک گذاشت. طبیعتاً سوال رو برای آنتی پرسیده بودم. یک نفر اومد پیوی‌م و اینها رو گفت، گمان کرده بود که خودم شیمی درمانی رو تازه شروع کرده‌م.

پیامش، مهربانی ش، قوت قلب دادنش، دلسوزی‌ش، قلبم رو لمس کرد...

 

10

رنجور

برای اولین بار مدام و مدام و بی‌وقفه تماس گرفت و جواب ندادم. چی بگم وقتی نمی‌تونم صحبت کنم..  

امشب رو می‌خوام با خودم باشم. می‌دونم که ایشون هم خوشحال نیست‌. با عدم خوشحالی ش، بمونه. چطور من ناراحتم؟

نمی‌دونم مدل درستیه یا نه. من اونقدر از غمِ این آدم ناراحت میشم که حتی وقتی خودش منو ناراحت کرده و بعد آثار ندامت و غصه دار شدن رو در وجودش به خاطر کارش میبینم، زود دلم میسوزه و نرم میشم.

این بار می‌خوام بذارم با رنجِ ناشی از رنجور کردن یار و نگارش، تنها بمونه..

 

باشد که بماند مهجور زِ من، بیچاره و رنجور زِ من...

 

تو چرا؟

من و آبی رابطه‌ی خوبی با هم داریم. من ازش راضی‌ام، بابت بودنش هم از خدا و سرنوشت و تقدیر و خودش و خودم، ممنونم. مدل ارتباط مون هم مدل خودمونه هر چی که هست. یعنی شاید برای بقیه، همین مدل رضایت آمیز نباشه اما برای ما هست. گاهی هم اپیزودهای بحرانی شدیدی رو تجربه می‌کنیم و با کوهی از مسائل برای حل کردن یا حل نکردن و پذیرفتن، روبرو میشیم! گاهی میریم تو صخره، قایق مون پاره پوره میشه، دوباره قایق می‌سازیم و.... گاهی هم در اپیزودهای آرام و عاشقانه‌ایم مثل این مدت.... بعد توی همین اپیزودهای آرام و عاشقانه، یک چیزهای کوچک اما برای من، پر اهمیتی پیش میاد که قلبم رو از جانب آبی، غمگین می‌کنه، خیلی غمگین. امروز هم از همون روزهاست و اونقدر غمگینم که به طور رندوم در ایستگاه اتوبوسی نشسته‌‌م و اینها رو تایپ می‌کنم.. در چنین بازه های زمانی ای، این غمگین شدن‌ها خیلی عجیبه. تو به طور کلی در امنیت عاطفی هستی اما در همین حال، کسی که مظهر مراقبت از توئه، اتفاقا جراحتی رو برات ایجاد کرده‌اینجور وقتا خشمگین نیستی ازش... فکر نمیکنی آدم بدیه.. نمی‌خوای کاسه کوزه‌ها رو بشکنی...دنبال کاتر نمی‌گردی! فقط غمگین به این فکر می‌کنی که تو دیگه چرا؟! تو چرا عزیزم؟ تو که دوستم داری چرا؟ با من که می‌دونم بسیار عزیزِ تو هستم چرا!

10

عروسی نوشت

دو تا عروسی جانانه رو پشت سر گذاشتم. دومی عروسی دوستم بود با دوستم. اشاره به اینکه با هر دوی عروس داماد صمیمی هستم!

شب زیبا و شادی بود و بسیار رقصیدم. بسیار که میگم یعنی بسیارها.. در این حد که دو و نیم شب بعد از باغسرا، در خونه‌ی پدر شوهر عروس، من آنچنان هنوز از این سو بدان سو، می‌پریدم که دوستم می‌گفت نگار الان فکر میکنند آب شنگولی خوردی. خیر آب شنگولی نخورده بودم. به این دلیل که در تایم های بسیار مختلط، خانوم وار در گوشه‌ی دوری نشسته بودم، قر تو کمرم گیر کرده بود.

عروس دوماد هم انگار کلا عروسی رو برای دوست هاشون گرفته بودند، دیجی کلا اینجوری بود که مهمانان عزیز توجه داشته باشید این رقص فقط برای دوست‌‌های عروس... دوستان توجه داشته باشید تایم عکاسی دوستان با عروس دوماده.. دوستان عروس دوماد، برای رقص کاپلی تشریف بیارن روی سن و.... ( خیلی خانوم وار، برای تانگوی بزرگواران، دست میزدم ولی احساس عَذَب اوقلویی داشتم.)

ولی چقدر اگه حتی یکم حساس باشی، شرکت در عروسی های الان سخته..🌚😢 

یعنی در پروسه انتخاب لباس و.. که پدرم در اومد.‌ در اینکه تو خود عروسی هم همه مرزهام دریده نشه هم پدرم در اومد.. نمی‌دونم چقدر موفق شدم دیگه..

 

4

نامه‌ای کوتاه برای دخترک

اومدم شهر لیسانس. شهر ۱۸ تا ۲۲ سالگی! چیزی نگذشته اصلا هنوز. دقیقا دو سال میگذره فقط. تو این فاصله هم چند باری اومدم اینجا اما امروز فرصتِ این  بود که تنهایی قدم بزنم و تمامِ خاطره‌ها مرور بشه برام. چقدر دلم گرفت چون این بار استثنائا یاد خاطرات خوش نبودم فقط. یاد دلتنگی های دنباله دارم بودم. یاد غصه‌ها و تنهایی‌های اون دختری که بودم  در ۱۸ تا ۲۲ سالگی.. 

دخترک کوچکم، کاش می‌‌دونستی همه‌ی اون غصه‌ها میگذره....

4

رایحه...

صبحانه با یکی از خوبهای بلاگیکس. که البته ثمره‌ی دوران بلاگفاست برام.‌ این دوست، چه کسی است؟ ۲۰ نمره.

راهنمایی: دارم برمی‌گردم خونه و داخل کیفم، بوی بهار نارنج میده:)))

28
قدرت گرفته از بلاگیکس ©