سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا یارانِ سخت به هم رسیده قدر وصال رو میدونن؟ متوجه هستن که دارن آرزو و رویای پیشین رو در بیداری تجربه میکنند؟! وقتی غلت میزنن تو خواب و بیدار و چشم که باز میکنن، عزیز ترین چشمها رو بسته میبینند، ذوقش رو میکنند؟
کاش به وصال رسیدهها، قدرش رو بدونند، کیفش رو ببرند.
داری از فکر من پر میشی نم نم.... فقط یادت نیاد ما دوریم از هم
نگو این آسمون که صاف صافه... بذار قلبت واست رویا ببافه
که رویا شعره میشه خوند و حظ کرد... همین رویا چقدر مارو عوض کرد
امشب گردش علمی داشتیم:دی! رفتیم ماه رو دیدیم. پیشنهاد هم از من بود. تو صف تلسکوپ ایستاده بودیم و من تازه فهمیدم که به نجوم هم علاقهمنده! کلی ماجراهای نجومی تعریف کرد.کمی هم بحث های عمیق تر در باب این داشتیم که آخرش خوبه آدم خودش رو مرکز جهان بدونه و به قولی باور به اینکه جهان،خودِ تویی یا خودش رو ذرهای ناچیز از این جهانِ بینهایت بدونه؟ فرمودند تعادل. بعد دوباره برگشتیم سر بحث اصلی:ماه!
یک سری تعارف ها تیکه پاره شد که اصلا من نمیخوام ماه رو بیینم، من ماه رو کنار خودم دارم و از این صحبت ها. همهی اینها با پس زمینهی صدای مارتیک که میخوند: ماه در میاد که چی میشه؟ میخواد عزیز کی بشه؟ ماه در میاد چی کار کنه؟ باز آسمون رو تار کنه..
در نهایت هم امشب برای اولین بار ماه رو با تسلکوپ دیدیم🌕واقعاً الان میفهمم به یکی که خوشگله میگن مثل ماه میمونی، دقیقا از چی حرف میزنند.واقعاً قشنگ بود، از قشنگ هم قشنگتر. نمیشد چشم برداشت ازش. حس میکردم هوش مصنوعیه:دی
و خب احساس میکنم امشب ماه بعد از اینکه از اون بالا تماشاچی تعارف تیکه پاره کردن های یاران مهربان نسبت به هم بود که تو ماهی و ماه چه فایدهای داره اصلا... اینجوری بود که : ما اینجا داریم زحمت میکشیما!!!
حالا شما میخوای نزد یار و نگار خویش، چاپلوسی کنی دیگه تو سر من که نزن، من ماهم، ماه!
بابت عمه غمگین هستم ولی نگرانی شدید ندارم. نگران مرگ و زندگی نیستم، نگران برنامه های زندگی ش هستم. ( اگر از جزییات بگم شما هم ممکنه بگید آخه تو این موقعیت، این مریضی دیگه چی بود؟) به هر روی، در مورد خود بیماری،حس میکنم پروسهای تحت کنترل پیش رو داریم. ممکنه این از شناخت کم من از بیماری بیاد. نمیدونم. به هر حال با مشکل جدیای روبرو هستیم ولی انگار به موقع، تشخیصش دادیم. آزمایش های قبل از کمیسیون رو دادیم، همه چی اوکی بود. یعنی جایی در بدن به جز همون توده، درگیر نشده خداروشکر. فردا کمیسیون پزشکی تشکیل میشه که متوجه مراحل درمان بشیم. دو ساله که یه بخشی از کار و مطالعاتم راجعبه همین حیطه است. بیماری های سخت، بیماران مبتلا به بیماریهای سخت، شیمی درمانی، خستگیِ شیمی درمانی، مراقبها، خود مراقبتیِ مراقبت ها... و چقدر فرقه راجعبه رنجی، مقاله بخونی و مقاله بنویسی و لکچر آماده کنی تا وقتی که موجِ اون غم، بیاد و پاهای خودت رو خیس کنه. حالا من که لب ساحلم هنوز.. ایشالا طوری هم پیش نره که برم اون وسط دریا...
بهش میگم من مطمئنم تویی که از این طوفان بیرون میزنی، آدمی خواهی بود که نسبت و نگاهش به بدنش، جهانِ بیرونی و درونی ش همه تغییر کرده. تغییرهای مثبت. مسیر خیلی بد و سختیه ولی خروجی ش آدمیه با عمق و رشد بیشتر..
کامنت هاتون رو براش فرستادم. گفت بابت این همه انرژی مثبت و مهربونی، احساساتی شده و چقدر حس خوبی گرفته.
😘
بعد هم اینکه چند نفرتون گفتید دور و بر کسی رو داشتید که بهبود یافته. کمی ممکن هست با جزییات بیشتر از مدت زمان درگیری ش، اینکه الان چند سال میگذره و.. بگید ؟❤️
عمه خودش کادر درمانه. کلا سبک زندگی سالمی داره. ورزش مرتب، تغذیهی سالم و... مرتب معاینهی پستان رو داشت خودش.( من هم دارم، همه خانوما باید داشته باشیم.) بیماری ش رو دیر تشخیص نداد فکر میکنم. گرید دو هست، سایز توده کوچکه، یک سانت و شش میلی متر! نوع کنسر، سه گانه منفیه و این نوع همون مسیر جراحی و شیمی درمانی و پرتو درمانی رو در پیش داره. لنف درگیر نشده. ولی هنوز سونوگرافی شکم و لگن و سیتی رو نداده. اونا رو امروز و فردا میره و ایشالا که عضو دیگری درگیر نباشه.
مثل هر آدم دیگهای درگیر پروسه های مختلفی در زندگی هست و حالا این تودهی کوچک هم اومده وسط همه ماجراها رو.
اما برمیایم از پس همه چی...
دیشب که جواب بیوسپی رو دیدم و اون کلمهی گرید دو . خیلی دست و پامو گم کردم. بعد که جوانب دیگر رو هم دیدم دیدم نه واقعاً شانس درمان خیلی خوبی داریم به امید خدا.....
توی این مسیری که در پیش داریم، احتمالاً نقش من در پرستاری و مراقبت، از بقیه پررنگ تر باشه.
امیدوارم خدا کمک مون کنه......
.
بچهها خوندن کامنت هاتون خیلی دلگرمی بود. اینکه از بهبود یافته ها میگفتید..دوست داشتید جزییات بیشتری هم بگید.♥️ کلا اگر چیزی هست که بدونیم، بهتره.
با آنکل و آنتی، گروه هماندیشی رو تشکیل دادیم. رفته رفته هم گروه مون داره یه کوچولو بزرگ میشه و اون عکس سه نفره اولی، عوض میشه و هی یکم دسته جمعی تر میشه.
ما خانواده عاشقی هستیم... امیدوارم همین عشق، نجات دهنده مون باشه.♥️
دیشب تا رسیدیم اول رفتیم یه چیزی خوردیم و تحلیل سفر داشتیم. بعد من اومدم خونه مون و اون رفت فضای کار چون ددلاین پروژهای بود امروز براش. اون فضای کاری که ماهانه میز اجاره میکنه ازشون،شبانه روزیه و خلاصه تا سه چهار شب مونده بود پای سیستم که کار رو جمع کنه. صبح ها معمولا زنگ میزنم برای جلسهی دیلی ش بیدارش کنم. صبح که زنگ زدم، از کمخوابی و خستگی نابود بود و داشت میرفت دوباره فضای کار ولی حتی نای صحبت کردن هم نداشت.عصر براش شیر و خربزه و شکر و وانیل و گلاب رو میکس کردم و گذاشتم تو فریزر یکم یخ بزنه،یک ظرف کوچیک رو هم پر کردم از آلوچه و لواشک خونگی و رفتم پیشش. در همین حد که بگم بیا پایین یه چیزایی برات اوردم، ازم تحویل بگیر. گفتم این ورا، کار داشتم.. حتی گفتم زود باید برم و قرار دارم و دیرم میشه. ولی خب راستش رو نگفتم که اگه اومدم این ورا کار نداشتم. رفته بودم چون فقط دلم براش تنگ شده بود و نگرانش بودم که بدنش کم نیاره،خودم باید دوپینگ بهش میرسوندم و میدیدمش که خیالم راحت بشه.
دیگه به نظرم اون تندیس بلورین وبلاگِ عاشقانهی سال رو بدید برم من به نظرم.
یک لحظههایی رو انگار باید نوشت.. ولی نه.. خوب که فکر میکنم میبینم اونقدر اون لحظه، عمیق و کامل تجربه شده که برای جاودانه شدنش نیاز به حتما نوشتنش نیست. با این حال نوشتنش، رو دوست دارم، همون قدر که زندگی کردنش رو دوست داشتم.
صبح، طبق معمول این چند روز، اشتها نداشتم. از میز پذیرایی که شامل چای و نسکافه و کیک هویج گردو بود فقط یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم گوشهای نشستم. تقریباً دور از بقیه، آبی با یک برش کیک و نسکافه که دستش بود اومد پیشم. گفت چرا کیک برنداشتی؟ گفتم میل ندارم. گفت تو که عاشق کیک هویج گردویی. گفتم نمیخوام امروز. با چنگال تکههای کیک رو برش زد و هر یکی دو دقیقه، یه تیکه بهم داد. همونجا بلند شد و رفت یک برش دیگه هم آورد. گفتم نمیخورم که، کافیه. گفت نه آخه اینجوری من که میدم، از دست من میخوری.. بنابر این چنگال به دست، مکالمه رو باهام ادامه داد..
خیلی ساده و شاید لوس بود در ظاهر این کار، ولی برای من، خیلی تجربه عجیبی بود.
میدونید .. من یک مادر بالقوه م.. مادری رو در معنای مراقبت کردن از آدمها، زندگی میکنم مدام. امروز با این پسر، احساس کردم که آها، انگار یکی هست که نیاز نباشه مامانش باشم، یکی هست که اون مواظب منه.. که میتونم ضعیف باشم همینقدر پیشش.. و همزمان لذت ببرم از ضعف و آسیب پذیری م...
چند روز خیلی نوشتم و عکس گذاشتم. اینجا رو مدام آپدیت کردم، کانال تلگرامم رو هم، اینستاگرامِ پرایوت و پابلیک رو هم. انگار میخواستم همه چیز ثبت بشه..... انگار اینجوری میخواستم از رودخانهی جاری زندگی، قمقمه رو پر کنم از آب تمیز و گوارا... میخواستم زندگی رو ذخیره کنم.☘️
خب رسیدم خونه و به اتاق خودم. چقدر چند روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. استاد از همه مون خواست که حس مون رو در پایان این کار جمعی بگیم، من گفتم یکی از چیزایی که تجربه کردم حس درونیای از در آغوش بودن بود. حتی اگر به ظاهر اینجا، دور تر از خانواده م بودم، دستِ حضورشون، روی شونه های روحم بود.
آره از پس این کار تقریباً بر اومدم و این حاصل سالها تلاش همهی عزیزانم بود......
آبی ماشینو تازه تحویل گرفته ولی هنوز کار داره و سیف نیست باهاش به جاده زدن. اینه که الان در جادهی برگشتیم ولی با ماشین خودمون نیستیم، با یکی از همکارای خانوم دارم میایم. یک خانم دکتر چهل ساله، داف، خوشتیپ.. ولی الان تو این لحظه ازش خوشم نمیاد.( به طور کلی خوشم میاد.) چقدر هم حرف میزنن آبی و خانومه. ایرپاد هم تو کوله پشتی در صندوق عقبه و نمیتونم صداشونو نشنوم. فقط خوبیش اینه تند میرونه. بهتر.. خیلی خیلی خستهم خدایی یعنی خوابم میاد و بیحوصلهم. چقدر حوصله داری آبی تو!!
عادت همیشهی صبح هایی که وقتی بقیه خوابن، خونه رو ترک میکنم... چه مهمون باشم جایی، چه خونهی مامان و بابام رو ترک کنم.
هیچی حالا عکس رو گرفتم و دارم فکر میکنم چقدر این کمد مواد غذایی بیرونش، چرک و کثیفه.😂😭 چرا؟ اینجا خونه مجردی دوستم و همخونهش هست. جفت شون صبح تا شب سرکارن. وقت نمیکنند خیلی برای جمع و جور کردن.
دارم فکر میکنم کاش فرصت میشد یه بار که دوستم سرکار میبود، براش تمیزکاری میکردم.
کلا شاید اگه لپتاپم همراهم بود بیشتر میموندم پیشش.
اومده بهم میگه آقای فلانی دعوت مون کرده بریم فلان جا. من گفتم ازت بپرسم، اوکی هستی؟خبر بدم که همراهی میکنیم؟آقای فلانی یک آقای دکتر روانشناس معروف و محترمه که دقیقاً همسن بابامه و دخترش هم همسن منه. ایشون جایگاه استادی داره برامون. گفتم آره خیلی هم خوبه. البته اجازه ما هم دست شماست،شما خودت بیحرف هم اوکی میدادی حرفی نبود. حالا تعارف میکردم و خودش هم میدونست شیرین زبونیه و طبیعتاً باید هم نظرم رو میپرسید. گفت چقدر تو بلایی، سر چیزایی که خودت دوست داری، اینجوری میگی و از کلمه اجازه هم استفاده میکنی! والا توی شیطون بلا رو چه به این حرفها. خندیدیم...بعد چند دقیقه گفت:ولی نگار دور از شوخی، تو واقعاً به من احترام میذاری. من اینو میبینم، بابتش حس خوبی دارم و ازت قدردانم.
خیلی بهم چسبید. مثل یک لیوان چای خوش دم که به یک انسان خسته و تشنه بدند. این احساس که تلاشهام برای خوب بودن براش، دیده میشه...
.
«گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گلهها را، گلهها را، گلهها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سختترین، سختترین، سختترین زلزلهها را، زلزلهها را، زلزلهها را...»
بخشی از وجود من هست که خیلی از « خانوم بودن» و مصادیق مهمان داری در خانوم بودن خوشش میاد:)) حالا هم با وجود اینکه مهمانم و میزبان های خیلی عزیزی هم دارم، باز هم خودم زنگ میزنم و بقیه رو جمع میکنم:دی شام میپزم، خرید میکنم و...
پن: حتی سبزی فروشی های تر و تازهی این شهر رو هم خیلی دوست دارم.☘️
پن۲: البته خب این رفتارها جنسیتی و خانومانه نیست. ولی خب حس من برای خودم اینه:))
این سومین سه روزیه که سه صبح میخوابم و تا شش، شش و نیم بیشتر نمیتونم بخوابم. و اینجوری هم نیست که بیشتر از این خوابم بیاد. انگار همین سه ساعت کافیه برام. با روزی به زور یک وعده غذا خوردن هم زندهم. اشتها؟ کووور! علت؟ هیجانِ زیاد:))) کلا از سطح هیجانات من در این چند روز میشه برق تولید کرد.
خدا جون صبحت بخیر، امروز کمکم کن نگارِ متمرکز تری از همیشه رو زندگی کنم. مراقبم باش، یاریم بده. باهام مهربون و نرم باش و بخشنده..... رحمان و رحیمی ت رو جاری کن. سرعت پردازش مغزم رو در شنیدن و به خاطر سپردن و فهمیدن قوی کن، در کلامم، همراهم باش...