کودکانه هایش تمامی ندارد:))

خب من اومدم با گزارش روز اردیبهشتی زیبایی که عزیزِ اردیبهشتیم رو دیدم.. دیدن دوست وبلاگی قدیمی اینجوریه که وقتی دارید ماجراهای پشت سر گذاشته رو برای هم تعریف میکنید به جای اینکه بگید فلان چیز رو گفته بودم بهت؟ فلان اتفاق رو یادته؟ میگید خونده بودی دیگه فلان چیز رو نه؟ یا وقتی چیزی رو داره تعریف میکنه که فکر میکنه نمیدونی اما تو خونده بودی به جای اینکه آره میدونم میگی آره خونده بودمت....
بله من شارمین رو دیدم. شارمینِ کودکانههایم تمامی ندارد که واقعا کودکانههاش تمامی نداشت.😂
نمیدونم چی شد که در فضای دوستی وبلاگی کانالی بقیه نسبت مادر و دختری رو برای ما برگزیدند! هر چی بود من که خیلی راضی بودم.🙂↕️ مامان دکتر قشنگم 😻
یعنی حتی صبح که داشتیم تایم قرار رو هماهنگ میکردیم اینجوری بود که همو مامان و دخترم صدا میکردیم!😁اما همین که دیدمش، با اینکه طبیعتاً عکسش رو دیده بودم، دیدم قضیه مادر دختری کنسله. اینقدر که بیبی فیس و کوچولو موچولو بود از نزدیک. و مسئله این بود که وقتی میخواستم صداش کنم که منو در کافه پیدا کنه نمیدونستم اسم خودش رو بگم؟ بگم مامان؟ اسم مجازی ش یعنی شارمین رو بگم؟
و چقدر بیوقفه و یک نفس حرف زدیم. بدون ذرهای توقف... یعنی اینجوری بودم که از وسطای گفتگو من احساس میکردم شیشه عینکم کثیفه ولی چون نمیخواستم یه لحظه از مکالمه قطع بشم پاز نمیدادم🤣 اولین کاری که بعد تموم شدن دیدار کردم تمیز کردن شبیه عینکم بود بعد دیدم من دوستم رو در هالهای از ابهام داشتم میدیدم.😅
چقدر هم زحمت کشیده بود. به اندازه مصرف شش ماه من برام گز اورده بود🤣🥹 و هدیه های زیبا..
آخر شب که داشتیم عکسها رو برای هم رد و بدل میکردیم گفت کاش قرارمون رو دو ساعت زودتر میذاشتیم که بیشتر همو ببینیم. موافق بودم و گفتم:
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
خلاصه این بود انشای من از دیدار با شارمین..