رئوف

ما در این شهر دوست و رفیق زیاد داریم. متاهل، بچه دار، مجرد، مذهبی، غیر مذهبی و...، سر دعوت کردن مون هم دعواست:دی

از این بین، یک دوست متأهل چهل ساله داریم. یک آقای مذهبی، متشخص، امن و مهربان. آبی رو هم خیلی دوست داره. یک حس برادر گونه داره و ساپورتیو بهش خیلی. سه تا بچه داره. خانمش هم مثل خودش مذهبی و باوقار و محجبه  و اینها.

بعد که کارگاه تموم شد داشت به آبی می‌گفت بریم خونه ما. بعد اومده به من میگه نگار میدونم تو خونه دوستت هستیا. ولی ما هم خانوادگی در خدمتیم. بیا خونه ما زنونه مردونه ش می‌کنیما. بیا خانومم خیلی دوستت داره ها.

هزار درصد که من قبول نکردم و نمیرم هم اصلا و ابدا. ولی خیلی بامزه بود:دی

اگر عقد کرده بودیم، می‌رفتم البته.

وای چقدر خسته‌ام از نامحرم بودنمون.

عنوان: اسمِ آقای دوست

 

 

12

قدردانی

دارم کم کم مزه‌ی شغل جدید رو می‌چشم. درختی که این شش سال عاشقانه آبش دادم تازه داره شکوفه میزنه. و من از این بابت، خیلی خوشحالم....خیلی قدردانم از زندگی... کاش بشه که زنده بمونم  تا میوه دادنش، تا بسیار میوه دادنش...

اونقدر احساسات غلیظی دارم. که دوست دارم دو رکعت نماز شکر اشک بارون بخونم...

10

از چشم‌ها...

دو سه سال پیش که هنوز قصه‌ای شروع نشده بود چندان. هر بار در جمعی بودیم، سر بلند میکردم می‌دیدم که از قبل، داره نگاهم می‌کنه. لبخند میزدم بهش چون من هم مایل به کشف‌ش بودم، متقابلاً لبخند میزد و با طمأنینه چشم هاشو می‌بست و به هم می‌فشرد. و این تا مدت‌ها آیین ما بود وقتی  هنوز که هیچ صحبتی با هم درباره‌ی هم نکرده بودیم. امروز دوباره در جمعی بودیم. عصری رفتیم کافه با هم . گفت نگار چقدر نگاهم میکردیا. گفتم والا ولی تو عزیزم مثل خُلا نگاهم میکردی. من زیر لب بهت چیزی میگفتم، تو نگاهم میکردیا ولی هیچ اکتی نشون نمی‌دادی. گفت بابا عینک مو جا گذاشته بودم، نمی‌فهمیدم الان روبروی منی داری منو نگاه می‌کنی یا بغل دستیمو! یا اگه می‌فهمیدم سمت منی میمیک صورتت رو نمی‌دیدم.

هعی، میتونم برای همین هم دلگیر باشم ولی!!

 

سبز

بفرمایید این هم دانشگاه مذکور. البته فیلم برای اردیبهشت پارساله‌.

18

پیتکو پیتکو

خب جلسه امروز تمام شد. مارکوپولو بدو بدو داره می‌ره کجا؟ داره می‌ره شهر دوره‌ی لیسانسش. معروف به پاریس کوچولوی ایران! اگه گفتید کجاست؟چند روز اینجا کارگاه دارم، بعد چند روز هم بدو بدو دوباره باید برگردم تهران.

10

باغِ امیدم

دانشگاه من ولنجکه، همیشه سبز، همیشه خوش آب و هوا...🍃🥺بعد خود دانشگاه مون چون تخصصی بیشتر برای تحصیلات تکمیلیه خیلی هم کوچیکه.بیشتر مثل یک باغ شخصیه.😅خیلی خوشگله، خیییییییلی. حالا حوصله م شد براتون عکس میذارم. خیلی دوستش دارم واقعا. اونقدر که میگم یعنی یه پی‌اچ‌دی مون نشه؟🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

-پ‌ن: فقط اگه از مهاجرت ناامید بشم، یا به موندن امیدوار بشم، دکتری هم خواهم خواند!

استاد راهنمام ولی به جور خیلی مطمئنی حرف میزنه راجع به اینکه دکتری هم‌ دانشجوی خودش خواهم بود. 

6

رابطه نت و اعصاب

روزهایی که اینترنت سرعتِ معمول رو داره، من خیلی خوش اخلاقم. و روزهایی که گنده و قطع و وصلی دار، خیییییییلی بد اخلاق میشم.

یعنی  گاهی میگم خوش به حال هر کسی که کاری داره که کمترین ارتباط رو با نت داره.

2

خیلی ممنون از همراهی شما:))))))

رفتنم عقب افتاد کمی. به جای امشب، فردا راه می‌افتم. و خبر؟ خونه دوباره به هم ریخت! 🥸خیلی دلم میخواد جمع نکنم ببینم کی بقیه جمع می‌کنند. فلذا الان همه چی رو مخمه.🤝🤝 چون کسی وقعی نمی‌نهد! 

 

الان مامانم بیاد بخونه اینو خواهد گفت خیلی پررویی نگار! حالا دو روزه برای من خانه‌دار شدی چقدر قیافه میای. یادت بیارم شلخته بازی‌های خودت رو؟؟

 

4

پیش از سفر

به سان یک ایرانین وومن واقعی، قبل از سفر، خونه رو تکوندم. دو تا ماشین لباس شستم، جارو پارو و گردگیری و تمیز کاری تقریبا عمقی. سرامیک های کف رو هم جوری برق انداختم که میشه ازش به عنوان آینه استفاده کرد. حالا همین من اهالی خونه رو چند روز رها کرده و  میرم و میام می‌بینم اِ خونه  تمیزه. و چه چه چیزی خواهم شنید؟ ببین باورت میشه از وقتی تو رفتی اصلا یه جارو هم نکشیدیم ولی خونه تمیزه؟ معلومه تو خونه رو به هم می‌ریزی که وقتی نیستی همه جا اینقدر مرتبه.

اون وقت،وقت چیه؟ وقت یک نگاه سیامک انصاری طورانه.

 

ولی جدی خیلی به این فکر میکنم چرا خونه بقیه تمیزه و خونه ی ما نه؟ یک دلیل بزرگش اینه که ما پارسال خونه‌ی به نسبت نوسازتر و بزرگ تر از اینجا رو فروختیم و پولش رو دادیم واحد بهتری از جهات مختلف پیش خرید کردیم. پروسه ساخت منزل بعدی ولی طولانی شد و این شد که یه جا رو اجاره کردیم. اینجا که اجاره کردیم یک واحد آپارتمان سی سال ساخته که هشتاد متره‌. این متراژ برای چهار تا آدم بزرگ و حجم وسایل ما کوچیکه واقعاً. و اینکه خود واحد هم نو نیست و هر چقدر هم تمیز کاری کنی، اون برق تمیزی مد نظر رو نمیزنه. دیوارها رنگش کهنه است، شیرآلات کهنه است و....

دلم خونه‌ی نو و تمیز می‌خواد.🙂‍↕️

خونه‌ی خودمون، سر همین کوچه است و کارگرها مشغول کارند. دلم میخواد براشون شربت ببرم بگم بساز که خوب میسازی.. فقط زودتر بساز...

12

غر

وای چقدر امروز از زندگی متنفرم 

4

جنگ داخلی..

شبکه های اجتماعی رو نگاه می‌کنی به جز اینکه دلت خون میشه برای جان‌های دوباره از دست رفته، چند تا قابلمه ماهیتابه هم وسط دعوا پس کله ی تو میخوره. همه دارند همو میدرند: آرررررررره، این دستپخت عمو جونتونه! یه عده دیگه میگن آرررره باز برید شعار بدید بزن که خوووووب میزنی. یه عده از جنوب میگن یه عده دیگه آررررررررره تازه یادتون اومده؟ میناب، جنوب نبود؟

هم وطنان عزیزم🙏 از همه‌ تون بدم میاد. از یک یک تون، با هر مدلی که فکر می‌کنید.😘

10

مادرانه

توی مهمونی امروز که در واقع هِلو پارتی یکی از فامیل‌های از فرنگ برگشته بود همون کسی  که برای سفر اومده ایران، بهم گفت نگار پس تو کی میای پیش مون؟ ( اعضای نزدیکی از خانواده پدرم، توی اون کشور زندگی می‌کنند و همه شون هم همیشه پیشنهاد میدند که اینجا رو جز گزینه های مهاجرتی ت قرار بده.) من گفتم بابا من هنوز خیلی گیر و گور دارم، هنوز اصلا رزومه‌ی قابلی ندارم، زبانم هنوز خیلی جای کار داره و...  و همزمان جوابش رو خیلی آهسته میدادم که مامانم صدام رو نشنوه. نمی‌خواستم وسط مهمونی دلش بگیره. ولی چقدر تلخ.. چقدرررررر تلخ... یکی از دلایلی که هجرت رو می‌خوام اینه که با خیالِ کمی راحت تری بتونم مادر بشم. بچه‌م بدیهیات زندگی عصر حال حاضر رو داشته باشه. هوای پاک رو نفس بکشه، بتونه مدرسه بره. ( ابر قدرتِ منطقه و فراتر از آن، حتی از فراهم کردن بدیهی ترین شرایط تحصیل در مقطع دبستان هم عاجزه!) یکی بود میگفت مهاجرت کردم که دخترم به خاطر زندگی بهتر، مجبور نباشه از مادرش جدا بشه..

6

خورشید خانوم

امروز در جمعی بودیم که آدمهای اون جمع مدتها بود منو ندیده بودند و همه اینجوری بودند که چه عجب، تو رویت شدی‌. چه خبر تو کجایی چه میکنی و..؟این وسط  مامانم از هر پنج تا کلامش، سه تاش تعریف از جمالات و کمالات من بود.😁 اینکه با پشتکارم، فرز و کدبانو‌ام، کمک دستشم، درسخونم، خلاقم، نوآورم، مستقلم و... وای امشب از مرورش خیلی حس خوبی دارم و احساساتی‌ام.🥹🥹 خودتم خیلی ماهی کوچولوی من. خدا تو رو نگه داره عزیزکم، مامانم.. 

 

روم نمیشه بپرسم حالا جدی من اینقدر خوبم یا چی ؟

4

ثانیه ثانیه صدات، حسِ آرومِ نفسات...

که یادم بمونه وسط همه بدبختی‌ها، نشسته وسط یک قایق شکسته‌‌ی پرت شده‌‌ی روی صخره، ده دقیقه فقط خندیدم. چنان خندیدم که به سرفه افتادم و اشک از چشمام اومد. تو منو خندوندی! 💙

 

ورزش تن‌زیب سلامتی!

از آدمی که چنان میگ میگ مدام در بدو بدو بود و معمولا یه سه چهار ساعتی تو راه بود فقط در هر روز. تبدیل شدم به کسی که هر روز هشت صبح بیدار میشه. صبحانه مفصل میخوره، میشینه پای لپتاپ تا دوازده! دوازده ناهار نماز لالا. دوباره سه عصر میشینه پای لپتاپ تا یازده دوازده. همینقدر بی فعالیت بدنی! واقعا خجالت آوره!:(( بعد واقعا این مدام نشستن آدمو چاق می‌کنه. من اضافه وزن ندارم ولی این مدل زندگی کردن حتی اگه اضافه وزن هم نداشته باشی فرم بدنت رو شبیه آدمهایی می‌کنه که اضافه وزن دارند.

 مدام در تلاشم هر چیزی که به بیمارها رو توصیه میکنم خودم اول زندگی کنم .یکی از کارهایی از هم  که بهش مشغولم اینه که کنار کاردرمانگرِ مجموعه، بستر روانی و انگیزشی روتین های ورزشی رو براشون ایجاد کنم. اونوقت اونا با اون وضعیت های جسمانی سخت ، قدم برمیدارند برای سلامتی شون! بعد خودم اینجوری‌ام. اصلا خیلی خیلی بابت این ورزش نکردن از خودم ناراحتم.

حتما باید ورزش کنم. اینگونه نمی‌شود!!

 

 

2

سوخت رسانی

 

 

اونایی که وقتی داری درس میخونی، میان سوخت رسانی میکنند رو خیلی دوست دارم.
مامانم، مادرجانم و زمانهایی که خوابگاه بودم، نازی!
و وقتی خونه عمو بودم، آنکل و زن آنکل!

امیدوارم همسر آینده‌م هم همین love language رو داشته باشه، خیلی ممنون !

اگه نداشت هم اشکال نداره. اون درس بخونه کار کنه خودم بدین گونه بهش عشق می‌ورزم! تازه ماچش هم میکنم:دی

 

14

ایام هفته و نوسان انرژی

شنبه یکشنبه ها خدابانوی نظم و دیسیپلین و انرژی‌‌م‌. دوشنبه اندکی فس میشم، سه شنبه روزیه که به زوررر باید ادامه بدم و همه چی خیلی برام تکراری و حوصله سر بر میشه.

8

بار دیگر شهری که دوستش داشتم

هفته‌ی بعد بابت جلسه‌ای باید برم تهران، دانشگاه. بعد پذیرایی اون جلسه با منه. جلسه دفاع نیست و اینجور جلسه ها معمولا با یک چایی شیرینی جمع میشه.داشتم به مامانم میگفتم خب شیرینی که از فلان جا میگیرم ( شیرینی ماه بانوی مرزداران🥰)حواسم باشه لیوان یکبار مصرف و نسکافه هم بگیرم. تاداااا، مامانم گفت نههه بیا شربتِ آلو زعفرونی ببر. یک شربت مامان ساز خوشمزه است که طعمِ رانی های بازاری رو داره. بعد قبلا برای اساتید اعضای گروه نبات گرفته بودم جنگ شد اونا موندن خوابگاه. گفتم نبات هاشون رو یادم باشه بدم. مامانم گفت بیا بریم نخود چی کیشمیش هم بخریم که قشنگ معلوم بشه سوغاتی مشهده. ( زعفرون باشه برای هر وقتی که خواستم دفاع کنم.😁) خلاصه که دارم تصور میکنم من در حال پرزنت کردن کار و بزرگواران مشغول نخود خورون‌:دی

 

تهرانِ عزیزم، من دلم خیلی برات تنگ شده. درسته امروز چک و چونه های فراوانی زدم که نیام. ولی حالا که اومدنی شدم لطفاً خصوصاً تا هفته بعد از گزند در امان باش که بتونم به سلامتی بیام پیشت. خیلی دوستت دارم ای شهری که اتفاق های شیرینی رو با تو تجربه کردم.... دلتنگتم.

26

خدا را شکر

سلام. خانوما بیاید جلو ماچ و موچ کنم روی ماه تون رو🩷 حل شد!:))) آقایون از شما هم سپاسگزارم.

8
قدرت گرفته از بلاگیکس ©