رئوف
ما در این شهر دوست و رفیق زیاد داریم. متاهل، بچه دار، مجرد، مذهبی، غیر مذهبی و...، سر دعوت کردن مون هم دعواست:دی
از این بین، یک دوست متأهل چهل ساله داریم. یک آقای مذهبی، متشخص، امن و مهربان. آبی رو هم خیلی دوست داره. یک حس برادر گونه داره و ساپورتیو بهش خیلی. سه تا بچه داره. خانمش هم مثل خودش مذهبی و باوقار و محجبه و اینها.
بعد که کارگاه تموم شد داشت به آبی میگفت بریم خونه ما. بعد اومده به من میگه نگار میدونم تو خونه دوستت هستیا. ولی ما هم خانوادگی در خدمتیم. بیا خونه ما زنونه مردونه ش میکنیما. بیا خانومم خیلی دوستت داره ها.
هزار درصد که من قبول نکردم و نمیرم هم اصلا و ابدا. ولی خیلی بامزه بود:دی
اگر عقد کرده بودیم، میرفتم البته.
وای چقدر خستهام از نامحرم بودنمون.
عنوان: اسمِ آقای دوست
