دفتر آرزوها

نگاه می‌کنم به دفتری که ریز نکات درمانگری یکی از رویکردهای روان درمانی رو داخلش یادداشت می‌کنم. بعد به روزهایی فکر می‌کنم که اینها از داخل دفترم به بیرون هم راه پیدا خواهند کرد در واقع به زندگی آدمهایی که دوست دارم کمک شون کنم. بعد دیگه فقط یه دفتر ساده نیست روبروم، یك دفتر جادوییه که وقتی بازش می‌کنم، رویاهای خوش رنگم رو می‌بینم.🌿☁️🌈☀️

12

خواهرانه۲

این پست غم انگیزه. اگر تحمل ندارید ادامه مطلب رو نخونید!

پای لپتاپ بودم و گفتم بذار به این پسر پیام بدم ببینم کاری که براش انجام داده بودم به سرانجامی رسید؟ مشکلی نداشته یا چی؟! خلاصه که ساعت یک شب پیام دادم فلانی جان، چه خبر؟ و تا همین الان که آفتاب در اومده داشتیم حرف می‌زدیم.. الهی بمیرم.. خبر خوب این بود که یك کافه زده:))) می‌گفت دیگه شرایط روحی ادامه دادن کار خودمو ندارم.( مدد کار اجتماعی بود.) خبر بد هم اینکه ابلاغیه ش اومده و بیست و ششم باید بره برای ادامه‌ی حبس. 

 

ادامه مطلب

خوش به حال رفتگان؟؟!!

شما رو نمی‌دونم.. اما من واقعا واقعا واقعا خسته‌ام. از همزبونی و هم‌‌وطنی با اینها خسته‌م. هر چقدر خودم رو وصل میکنم به زندگی، به خوشبختی و معناهای روشن. امثال کثافت و نجس این آدمها، برای یه لحظه پرتم می‌کنند ته چاه بدبختی!!! عصبانی‌ام، خسته‌ام، متنفررررم. اصلا گاهی به خودم میگم خوش به حال هر کسی تو همون دو روز، کشته شد... من واقعا خسته ام از دیدن اینها.. زندگی کردن کنار اینها.. تصمیم گرفتن اینها برای زندگی م

20

گوجه بادمجان با طعم دلتنگی...

شروع می‌کنم به سرخ کردن بادمجون‌ها. آشپزی کردن بدونِ به چیزی گوش دادن برای من جوریه که انگار بهم بگند مواد غذایی‌ات رو بی روغن، سرخ کن! در واقع گوش دادن کتابی، پادکستی، ضبط شده‌ی کارگاهی چیزی برای من از واجباتِ حین غذا پختنه. آخرین اپیزود ویکی پز رو پلی می‌کنم؛ درباره‌ی چی باشه خوبه؟ طعم جنگ! اینکه سفره های مردم در طی دورانی که گذشت چه رنگی بوده و غذاهای جنگی، چه طعمی؟! اپیزود کوتاهیه و زود تموم میشه. میرسم به دور دوم بادمجون ها. گوشی رو برمیدارم و بله رو چک میکنم اول یک دوستت دارم می‌نویسم بعد فایل‌های رد و بدل شده در صفحه چتم با آبی رو میگردم ببینم پادکستی چیزی گوش نکرده پیدا نمیکنم. یه اپیزود از هاروارد بیزینس ریویو پیدا می‌کنم و پلی.‌ سعی میکنم اینکه  سرگرم شنیدن پادکست و خرد کردن گوجه‌هام باعث نشه طلایی رنگ‌ها بادمجون‌ها بسوزه. بعد به این فکر میکنم که کاش الان برگه و خودکار هم دم دستم بود یک سری از کلیدواژه های پادکست رو نوت برمی‌داشتم. پادکست که تموم میشه  به خودم و آبی فکر می‌کنم. به کیفیت رویاهایی در حد همون هاروارد بیزینس ریویو و زندگی‌ای که الآن داریم... به اینکه چقدر ما دو تا طفلکی‌ایم، چقدر ناامیدیم و چقدر امیدوارانه زندگی می‌کنیم. بعد به امید و ناامیدی فکر می‌کنم. به وی‌پی‌ان وصل میشم و میرم در کانال تلگرامم می‌نویسم:

«این روزها جور دیگه‌‌ای با مفهومِ امیدواری عجین شده‌م. (امیدواری رو زندگی کردن)اتفاقا وقتی که ناامیدی. یعنی ادراکت از محیط، ترس و تهدید باشه و هیچ  تصویر روشنی رو روبروت نبینی اما نوعی که اقدام کنی که آدمی با داشتن روشن ترین چشم اندازها اقدام می‌کنه. 

زندگی ما، رانندگی کردن در پر پیچ و خم کردن جاده هاست. و ما هر لحظه، مشغول تصمیم گیری برای اینکه از هر پیچ، چطور عبور کنیم....

می‌دونی وقتی از امید حرف میزنم از  مطمئن بودن از پایان خوب حرف نمیزنم. از یه جوری رفتار کردن حرف میزنم که یعنی زندگی واقعا ارزش این رو داره که برای ساختنش تلاش کنی.

آره خلاصه...

من یکی که عجینم با امید و ناامیدی...»

بعد به چیزهایی به غیر از امید و ناامیدی فکر می‌کنم.‌به سوگ و دلتنگی. به اینکه من واقعاً سوگوار ایرانی‌ام که برچسب جنگ روش نبود.....به روزهای پیش از این.

سیرهای خرد شده رو به پیازداغ ها اضافه می‌کنم. آه می‌کشم و بابا میگه چی شده دخترم؟ میگم هیچی، یاد چیزی افتادم.

گوجه‌های خرد شده رو به ترکیب قبلی اضافه می‌کنم. و به رنگ‌های زیبایی که حالا  با هم تنیده شدند نگاه می‌کنم و تمام وجودم این جمله رو زمزمه می‌کنه که: ایران، من دلم برات تنگ شده. با این دلتنگی، چه کنم؟!

مرزه رو به خورشت گوجه بادمجون اضافه می‌کنم و میام اینجا که دلتنگی م رو برای شما هم روایت کنم....چون حس میکنم شما می‌فهمید از چی حرف میزنم....

 

روزها..

روز دوشنبه وقت دفاع از پروپوزال داشتم که شنبه جنگ شد. شب منتهی به شنبه رو نخوابیده بودم و پای لپتاپ بودم پیوسته. میخواستم برم دانشگاه که استاد مشاور آمارم رو گیر بیارم و بگم تو رو خدا من دوشنبه در گروه دفاع دارم بیا نظرت رو راجع به این بخش بگو. حاضر شده بودم برم که دیدم ایشون بهم پیام داده که من بهت ایمیل داده بودم خانوم فلانی!  تعریف جانانه‌ای هم از کارم کرده بود و یک کامنت کوتاه هم ضمیمه کرده بود. این شد که مانتو و مقنعه رو کندم و موندگار شدم در خونه. آنکل و زن آنکل رو ماچ ماچی کردم و اونها راهی محل کار شدند و من موندم خونه. می‌خواستم بخوابم و خستگی شب بیداری‌ دیشب رو از تنم بیرون کنم که بوووومب، صدا اومد.گفتم مثل چند روز اخیر  توهمی شدم لابد که آنکل زنگ زد و گفت نگار عمویی؟! نترسیدی که؟! بله، تهران رو زده بودند.‌ همون روز اول جنگ دفاع نکرده از آرمانهای دانشگاهیم، بلیط شهر پدری رو گرفتم و خلاصه در همون هفته ی اول جنگ، اومدم اینجا. حالا بعد چند ماه دیگه تهران نیستم اما   این روزها هم دوباره منم و آرمانهای دانشگاهی‌م! با اینترنت زپرتی گرون قیمت، لنگان لنگان قدم‌هایی برمیدارم اما همین قدم‌ها هم  جاده‌ی قلبم رو روشن و مهتابی می‌کنند... تغییرات زیادی در کارم ایجاد کردم که متناسب تر بشه با این شرایط. وقتی ارشد‌ رو شروع کردم چه میدونستم دو سال بعد، جنگ میشه.....ولی من اینجا، توی همین روزها که حین ظرف شستن و گوش دادن به  پادکستی راجع به متد پژوهشی مداخله‌م، گریه م میگیره از روز و روزگار، باز هم قلبم سراسر سپاسگزاریه از یادآوری این دو سالی که گذشت. روزهای شیرینی که مثل خواب خوشی کوتاه بود. و خوشحالم وقتی خط به خط کارم که رو که میخونم به خاطرم میاد در تمام این ماه‌هایی که گذشت من چطور عاشقانه با مقاله‌ها، عشق بازی کردم.... هر چند که ظاهر بیرونیم اینجوریه که مامانم میگه تو فقط وقتی زبان میخونی خوش اخلاقی، همین که میری پای لپتاپ، غرغروترین میشی از وضعیت اینترنت.... 

شاید قابل درک نباشه واقعا.. ولی هم شاکرم و شوق دارم.. هم همین الان که اینها رو می‌نویسم بغض دارم و اضطراب.

مسیر روبرو برام مبهمه... و به این فکر میکنم من از پسش بر میام؟ 

این هم برای کسی قابل درک نیست خیلی.‌ آدمها فکر میکنند خب یک پایان نامه ست دیگه.... در حالی که این یکی از مهم ترین، بامعنی‌ترین، چالشی ترین و عاشقانه‌ترین پروژه های زندگی منه..

عکس: اردیبهشت پارسال.. یکی از همون روزهایی که گویی خواب بود. خوابی شیرین و کوتاه...

 

22

جان به بهار آغشته

من امشب به آهنگی گوش می‌دادم که اگر از من بخوان یک قطعه نام ببرم که شرح قصه‌ی بین من و تو باشه بی شك همون یدونه آهنگه. آره خلاصه، غرق شده در صدای داریوش و اون ترانه‌ی شگفت انگیز که حتی خودت هم نمی‌دونی کدوم ترانه است، راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که این عطری که در هوا در جریانه، چقدر تو رو به خاطر من میاره. به این فکر می‌کردم که شب‌های بهار، یك چیز دیگه است و عطر برخاسته از درخت‌های اردیبهشتی یك چیز دیگه است  و تو، عزیزِ خوشبوی من، اون یه چیز دیگه‌ای. تو برای من بوی همون عطری رو میدی که درخت‌ها شب های اردیبهشتی به تن شون می‌زنند. من این توصیف‌ها رو پشت سرهم ردیف کردم اما رضا براهنی خیلی قشنگ تر میگه: معشوقِ جان به بهار آغشته‌ی منی...

 

 

دوستان قشنگم بفرمایید منزل ما!

بابام در حالی که داره گز رو برای چاییِ صبحونه‌ش باز می‌کنه به مامانم میگه: عجب گزهای خوشمزه و پرمغزی بودها! مامانم میگه آره خیلی می‌چسبه! خدا کنه زودتر تموم بشه عذاب وجدان دارم هر چایی رو با دو تا گز میخورم این چند روز! بابام میگه: نگار دیگه دوستت نمیاد؟ از این دوست‌ها داری بازم؟ بگو همه شون بیان. گز، سوهان، مسقطی، قطاب.. از همه‌ش استقبال می‌کنیم ما!

16

تفکری در باب چرایی تنها شدن!

به نظرم بعضی آدمها وقتی خیلی خیلی تنها میشند، نیاز دارند مکث کنند و فکر کنند به اینکه چه انرژی‌ای داره ازشون برای بقیه ساطع میشه که همون انرژی نمی‌ذاره آدمها بمونند کنارشون؟چه حسی به بقیه می‌دند که آدمها فراری‌اند ازشون؟

اینکه چه فضای‌روانی‌ای رو دارند برای بقیه خلق می‌کنند که آدمها نمی‌خوان توی این فضا بمونند؟ نیازه به این فکر کنند که من چطور با بقیه ارتباط می‌گیرم؟

چه حسی به آدم‌ها می‌دم؟ فشار؟ نیازمندی؟ کنترل؟ ترحم؟ خشونت خاموش؟ یا امنیت؟

فضای کنار من برای بقیه قابل تنفس هست یا خفه‌کننده‌ست؟

من یه خاله دارم که خب آزاری به من نرسونده و در کل من دوستش دارم  اما شاهد رفتارهای بدش با دخترش بودم از بچگی‌م. دخترخاله م الان ده ساله که متاهله، بچه‌ی شش ساله داره، در یک زندگی مشترک عاشقانه‌ست خداروشکر. خانواده ی همسرش خیلی دوستش دارند و حلوا حلواش می‌کنند اما از خاله‌ام که مادر خودشه، فراریه. با اینکه زندگی خوبی داره، چه عاطفی، چه مالی و..  آروم نیست. پر از خشمه...و حق هم داره.

آدم از دور که نگاه می‌کنه، دلش برای هر دو طرف میسوزه.

یه طرف مادریه که طرد میشه. یه طرف دختریه که اونقدر زخم برداشته که دیگه اصلا نمی‌خواد با اون آدمی که اون زخم ها رو زده روبرو بشه حتی اگر مامانش باشه. 

خب خاله‌‌م داره نتیجه‌‌ی مدل بودن خودش رو می‌بینه.‌...

 

16

ستاره با صحرا و من با تو

اسم وبلاگ من در بلاگفا این بود: و من با تو سخن می‌گویم. به یاد این شعر شاملو:

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم....

با برچسب‌های مختلفی راجع به موضوعات مختلف زندگی‌م نوشتم. یه برچسب هم داشتم هم‌اسم وبلاگم! و وقتی می‌خواستم برای خدا بنویسم از اون تگ پایین پست‌هام استفاده می‌کردم. امشب دلم برای اون خونه که خودم با دست‌های خودم تخریبش کردم، تنگ شده... برای اینکه اونجا با خدا حرف بزنم... این عکس‌ها رو اونجا بذارم.. نگارستان، خونه‌ی شاد و دلباز و قشنگیه برام! اما خب می‌دونم توش مستأجرم، اونم احتمالا خیلی کوتاه مدت!

.

ریحانه چند وقت پیش کامنت گذاشت که من رو از زمان بلاگفا دنبال می‌کرده، خیلی خوشحال شدم. وبلاگ من خیلی خیلی خصوصی و خلوت بود و خیلی بی‌پروا می‌نوشتم. کس دیگری هم هست که تا به حال با من مکالمه‌ای نداشته بوده باشه😅 ولی مدتها باشه که همراهمه؟ مثلا از زمان بلاگفا و تلگرام؟!

 

4

کودکانه هایش تمامی ندارد:))

خب من اومدم با گزارش روز اردیبهشتی زیبایی که عزیزِ اردیبهشتی‌م رو دیدم.. دیدن دوست وبلاگی قدیمی اینجوریه که وقتی دارید ماجراهای پشت سر گذاشته رو برای هم تعریف میکنید به جای اینکه بگید فلان چیز رو گفته بودم بهت؟ فلان اتفاق رو یادته؟ میگید خونده بودی دیگه فلان چیز رو نه؟ یا وقتی چیزی رو داره تعریف می‌کنه که فکر می‌کنه نمیدونی اما  تو خونده بودی به جای اینکه آره می‌دونم میگی آره خونده بودمت....  

بله من شارمین رو دیدم. شارمینِ کودکانه‌هایم تمامی ندارد که واقعا کودکانه‌هاش تمامی نداشت.😂

نمی‌دونم چی شد که در فضای دوستی وبلاگی کانالی بقیه  نسبت مادر و دختری رو برای ما برگزیدند! هر چی بود من که خیلی راضی بودم.🙂‍↕️ مامان دکتر قشنگم 😻

یعنی حتی صبح که داشتیم تایم قرار رو هماهنگ میکردیم اینجوری بود که همو مامان و دخترم صدا می‌کردیم!😁اما همین که دیدمش، با اینکه طبیعتاً عکسش رو دیده بودم، دیدم قضیه مادر دختری کنسله. اینقدر که بیبی فیس و کوچولو موچولو بود از نزدیک. و مسئله این بود که وقتی میخواستم صداش کنم که منو در کافه پیدا کنه نمی‌دونستم اسم‌ خودش رو بگم؟ بگم مامان؟ اسم مجازی ش یعنی شارمین رو بگم؟

و چقدر بی‌وقفه و یک نفس حرف زدیم. بدون ذره‌ای توقف... یعنی اینجوری بودم که از وسطای گفتگو من احساس میکردم شیشه عینکم کثیفه ولی چون نمی‌خواستم یه لحظه از مکالمه قطع بشم پاز‌ نمیدادم🤣 اولین کاری که بعد تموم شدن دیدار کردم تمیز کردن شبیه عینکم بود بعد دیدم من دوستم رو در هاله‌ای از ابهام داشتم می‌دیدم.😅

چقدر هم زحمت کشیده بود‌. به اندازه مصرف شش ماه من برام گز اورده بود🤣🥹 و هدیه های زیبا..

آخر شب که داشتیم عکس‌ها رو برای هم رد و بدل میکردیم گفت کاش قرارمون رو دو ساعت زودتر می‌ذاشتیم که بیشتر همو ببینیم. موافق بودم و گفتم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است

خلاصه این بود انشای من از دیدار با شارمین..

 

 

45

لحظه‌ی‌دیدار

البته علت دیگری که خوابم نمی‌بره اینه که فردا صبح با کسی قرار دارم که خیلی دوستش دارم.🥹🥹( آبی نیست!) در این حد که لحظه‌ی دیدار نزدیک است باز می‌لرزد دلم دستم و از این صحبت‌ها. حال چنین شب‌هایی رو خریدارم. شوق فردا صبح رو داری و استرس اینکه واااای خواب نمونم...وای نکنه کنسل بشه..🥹🥹 خلاصه که خدایا لطفاً منو به فردا و عزیزِ فردا برسون....

4

۲۰۲۶

در حالی که خیلی خسته‌م خوابم نمی‌بره. دارم به این همه گرونی فکر می‌کنم. چی میشه یعنی؟ من واقعا فکر نمی‌کنم مردم بتونند ساکت بمونند! طفلك مردم.‌ طفلک ما. امشب داداشم غمگین بود چون گوشی بیست میلیونی قبل جنگ الان شده پنجاه میلیون. چند ماهه داره پول تو جیبی ها و حقوقی که از کار آخر هفته هاش میگیره رو جمع می‌کنه ولی به نصف قیمت گوشی مذکور هم نمیرسه. الا و بلا هم دلش همون رو میخواد.چشم های خوشگل بچه‌م، قرمز شده بود  ولی خب نمی‌خواست گریه کنه. دیدم خیلی ناراحته گفتم بیا با هم فیلم ببینیم. یه فیلم دیدیم محصول ۲۰۲۶. میگم اینا کی وقت کردند فیلم بدن بیرون؟ ما که کل ۲۰۲۶ رو در حال اعتراض و عزاداری و جنگ و محاصره بودیم...

0

ته‌چین

برای اولین‌بار ته چین مرغ پختم! آیا خوب شد؟ بله خیر! یعنی اینجوری بود که من هی کشیدم خوردم و نوچ نوچ کردم و گفتم چقدر زرشکش زیاده! چرا مزه‌ش یه چیزی کم داره؟چرا طعم ته چین های معرکه‌ی سلف دانشگاه رو نداره؟ خانواده هم هی گفتند نه دستت درد نکنه، خوشمزه ست. به هر حال من که راضی نبودم از خودم، ایشالا خدا ازم راضی باشه. عجالتاً هوس این یکی رو نکنید خلاصه.

34

دهکده

من این چند وقت زبان رو با اشتراک از  تستینو و زبان‌شناس پیش می‌رفتم. چند روزه یک اپ جدید پیدا کردم: دهکده‌‌ی زبان! برای سطوح مختلف انواع کتاب صوتی های انگلیسی موجوده. من اشتراک زبان شناس رو ماهی سیصد‌تومن میگیرم ولی دهکده زبان اینجوریه که با چهار صد تومن اشتراک دائمی ش رو میشه گرفت. دوستش دارم. 

4

housewife

روتین این روزای من اینه: صبح تا ظهر سرچ و یادگیری و..، اگر خدا قبول کنه!🙂‍↔️😶ظهر تا غروب اوشین بازی و یانگوم بازی! من کلا هر مقطعی از زندگی‌م، فوکوس میکنم روی یه چیز. گیر سه پیچم میشه فراگیری اون یه چیز. الان گیر سه پیچم روی ریز مهارتهای خانه‌داریه.😂😂

البته زبان هم گوش میدم. از پادکست به مرحله‌ی کتاب صوتی رسیدم. به هر حال فعلا اینجوری میگذره.

 گاهی به این فکر میکنم پارسال و پریسال این موقع در چه حال و هوایی بودم و امسال چقدرررر متفاوته زندگیم! عاشق اون زندگی بودم و عاشق این زندگی هم...

12

کباب کوبیده با رسپی آقای اسنپی

شب اسنپ گرفته بودم برگردم خونه. هر کار میکردم‌ موفق به پرداخت نمی‌شدم. اول به بابا زنگ زدم که شماره کارت راننده رو بفرستم که بزنه. بابا برنداشت. به آبی زنگ زدم و گفتم الان شماره کارت رو میفرستم فلانقدر بی زحمت بزن. همزمان چک کردم دیدم نه مثل اینکه از حسابم کسر شده ولی در کیف پول اسنپ پرداخت نشده. این شد که دوباره زنگ زدم که فعلا پرداخت نکن بذار زنگ بزنم پشتیبانی اسنپ. این وسط بابا زنگ زد و دوباره همون توضیح‌ها. خلاصه که هی تماس تو تماس و پرداخت کن و پرداخت نکنی شده بود. راننده که دید من خیلی درگیرم گفت چیکار داری میگی پول نزنند؟ بذار همه شون برام بزنند بلکه من با یک شونه تخم مرغ برگردم خونه! اینو که گفت دلم کباب شد. به این فکر کردم مرد طفلکی، با این پراید قدیمی، چه جوری خرج زندگی ش رو در میاره. این شد که سر صحبت باز شد. یک مرد پنجاه ساله حدوداً که نیروی فنی یک کارخانه ریسندگی بود. حقوقش هم قرار بود بشه سی میلیون امسال.بعد هی حرف زدیم و حرف زدیم خلاصه‌. داشت از خرج های زیاد می‌گفت، بعد گفت به خدا من تو همین هفته اخیر سه بار رفتم شیرینی خریدم! هر بار یکی دو کیلو شیریتی تر! از بس مهمون داریم. گفتم ای بابا شیرینی هم که که گرون در میاد. گفت نه بابا، رفتم فلان شیرینی رو گرفتم کلا شد هفتصد تومن، اینقدر تازه بود خیلی چسبید! بعد گفت ما کلا خیلی مهمون داریم! البته خیلی هم مهمونی میریم ها. دیگه به هر حال وقتی میریم میخوریم و خوش میگذرونیم پس هم باید بدیم. آخر هفته هم دختر خاله ی خانومم میاد می‌خوام کباب بزنم. پرسیدم کوبیده ؟ گفت آره. گفتم چیکار میکنید که وا نمیره کباب تون؟ کامل بهم توضیح داد.  اینکه یک بار گوشتی که دو ساعت تو یخچال بوده رو یک ربع بی اضافه کردن هیچی ورز میده میذاره یخچال. بعد یک ساعت در میاره و بهش پیاز رنده شده‌‌ی آب گرفته شده‌ای که اون هم نیم ساعت تو یخچال بوده رو اضافه میکنه و جوش شیرین هم میزنه و می‌ذاره دوباره توی یخچال و بعد به سیخ می‌کشه. این شد که رسیدیم دم خونه‌ی ما، آقاهه کماکان داشت بهم توضیح می‌داد و به صورت نمایشی نشون داد که با سر و ته کبابی که به سیخ کشیدی چه کنی.😅😅

خلاصه که مردی بود زحمتکش و شریف، مهمون‌دار، سرآشپز و دست و دلباز... 

بعد هم گفت گرون هم نمیشه ، یک تومن گوشت بگیری فلان قدر سیخ کباب تحویل میگیری...

خلاصه که امشب که بخوابم خواب کباب میبینم...

دعا میکنم از ته ته ته دلم که ذغالهای منقل آقای اسنپی همیشه برای کباب های خوشمزه، در حال گر گرفتن باشه.

4

اینترنت آزادم آرزوست

این اواخر نوت‌بوک ال‌ام یار دیرینم شده بود. هرررر کتاب یا مقاله جدیدی رو که می‌خواستم خوب بفهمم، میدادم برام اسلاید و پادکست و.. بسازه. امروز اومدم یه چیزی بسازم دیدم اوه اوه حجم کانفینگم داره هورت  کشیده میشه؛( پشیمون شدم و کنسلش کردم.

دلم برای نوت‌بوک ال‌ام تنگ نشده بود فقط که شد.

10

مثل یک کوه بلند، مثل یک خواب کوتاه،یه مرد بود یه مرد..

یکی از هم‌اتاقی های زمان کارشناسی‌م متأهل بود ( الان دیگه نیست.) عصر بود و همسرش اومده بود دم خوابگاه دنبالش که برند شهرشون. فردای اون روز، روز پدر بود و من داشتم حاضر میشدم که برم محل کارم چون به مناسبت روز پدر کارگاه پدر و کودك تدارک دیده بودم. یک سری کارهای احساسی ماه عسل طورانه هم آماده کرده بودم که باباها سوپرایز بشند. خلاصه دوستم گفت با ما بیا، همسرم برسونتت سرکار. سوار که شدم بعد از سلام و علیک و.. گفتم اِ راستی روزتون مبارك باشه آقای فلانی. آقای فلانی هم به دوستم نگاه کرد و گفت اِ روز مرده، روز منه پس؟! دوستم هم فوری سرشو برگردوند سمت پنجره پوزخند زد و  و گفت من که برای تو یکی کادویی چیزی نمی‌گیرم، روزی هم باشه روز بابامه! همسرش گفت تو چرا کادو بگیری اصلا؟ تو خودت کادوی منی عزیزم.. ولی خب معلوم بود توی ذوقش خورده. حالا این دوست من واقعاً پخته و سنجیده نبود کلا هیچ کدوم از رفتارهاش ولی مسأله‌ای که بود این بود که کمی از ما حرف شنوی داشت، بعدا که دیدمش بهش گفتم آخه خوشگل من، همسرت مرده، غرور داره، تو  چرا ضایعش می‌کنی و عزتش رو حفظ نمی‌کنی؟ آقا بقیه هم اتاقی‌ها تا مدت‌ها این عبارت عزت مردی که من گفته بودم  رو دست می‌انداختند و مسخره می‌کردند که تو چه شوهر ذلیلی بشی بعداً!  بهشون گفتم والا به خدا من زیر دست مامانی بزرگ شدم که همیشه حواسش به این بوده که پدرم بابت هیچی حس ناکافی بودن نکنه، احترامش رو نگه داره و...، این اسمش شوهر ذلیلی نیست، اگر بخوای به تنه‌ی تنومند یك مرد تکیه کنی که خودت تیشه به ریشه ش نمی‌زنی!

خلاصه که من نظرم رو گفتم اما همچنان سوژه بودم به خاطر این طرز فکرم. فکر کنم هنوز هم هستم.

 من تجربه زندگی زناشویی رو ندارم، بزرگگگ ترین ترس زندگی م هم اینه که تجربه ش کنم ولی نتونم هندلش کنم اما فکر میکنم از این جهت من هم بعدها مثل مامانم بشم. حالا اون طرف قضیه رو هم باید در نظر گرفت که پدرم هم شایستگی احترامی که مامانم بهش می‌ذاره رو‌ داره.

حالا سه صبح چرا اومدم این رو تعریف کردم؟ چون داشتم به یه چیزی فکر میکردم بعد یاد این خاطره‌ی روز مرد افتادم. حالا هم حوصله ندارم اینجا تعریف کنم که اون یه چیزی که بهش فکر میکردم چی بود؟

ولی خب کلا با هم مهربون باشیم دیگه. همو ضایع نکنیم. زحمتها و محبت های همو ببینیم.. باشد که رستگار شویم.

28
قدرت گرفته از بلاگیکس ©