دوپینگ
دیشب تا رسیدیم اول رفتیم یه چیزی خوردیم و تحلیل سفر داشتیم. بعد من اومدم خونه مون و اون رفت فضای کار چون ددلاین پروژهای بود امروز براش. اون فضای کاری که ماهانه میز اجاره میکنه ازشون،شبانه روزیه و خلاصه تا سه چهار شب مونده بود پای سیستم که کار رو جمع کنه. صبح ها معمولا زنگ میزنم برای جلسهی دیلی ش بیدارش کنم. صبح که زنگ زدم، از کمخوابی و خستگی نابود بود و داشت میرفت دوباره فضای کار ولی حتی نای صحبت کردن هم نداشت.عصر براش شیر و خربزه و شکر و وانیل و گلاب رو میکس کردم و گذاشتم تو فریزر یکم یخ بزنه،یک ظرف کوچیک رو هم پر کردم از آلوچه و لواشک خونگی و رفتم پیشش. در همین حد که بگم بیا پایین یه چیزایی برات اوردم، ازم تحویل بگیر. گفتم این ورا، کار داشتم.. حتی گفتم زود باید برم و قرار دارم و دیرم میشه. ولی خب راستش رو نگفتم که اگه اومدم این ورا کار نداشتم. رفته بودم چون فقط دلم براش تنگ شده بود و نگرانش بودم که بدنش کم نیاره،خودم باید دوپینگ بهش میرسوندم و میدیدمش که خیالم راحت بشه.
دیگه به نظرم اون تندیس بلورین وبلاگِ عاشقانهی سال رو بدید برم من به نظرم.
شوخی میکنم:)))
غیرعاشقانگی هم خیلی خیلی داریم!