عزیزدلم پریشونم و به زیبایی تو فکر می‌کنم.

تا قبل از این جنگ، یک سالی بود که تمام برنامه‌های زندگیم، تحصیلی، پژوهشی و حتی عاطفی و خانوادگی‌م رو بر مبنای مهاجرت می‌چیدم. شب‌ها تا نیمه شب بیدار می‌موندم و پیام‌های گروه اپلای رو اسکرول می‌کردم و استرسم بیشتر و بیشتر می‌شد. بعد از دی ماه خونبار بود، آخ  چه عجیب که همین  الان از پلی لیستم، اون آهنگ مازنیه پخش شد. همونی که در تشییع جنازه اون پسر گلفروشه پخش می‌شد و باهاش زار می‌زدند و می‌رقصیدند.. همون که میگه خرابها کردی می شب و روزه، من نخامه دل هیچکی دل میسه بسوزه.. آخ که واقعا خدا به سر هیچکی نیاره اونچه ما کشیدیم.‌.. آره خلاصه بعد از دی ماه بود، من پوکیده بودم از گریه های زیاد، همچنان نشسته بودم وسط اتاق ( در سوییت دانشجویی مون) زبان می‌خوندم. دوستام گفتند نگار ایران آباد و آزاد میشه آنچنان که دیگه نیاز نیست تو زبان بلد باشی، بقیه باید فارسی بلد باشند. گفتم حتی اگر این خیال، واقعی باشه که امیدی ندارم.حتی اگر گلستون بشه،  آبادی و آزادی بیاد و هر چی، من که دوست ندارم بمونم، من فقط دوست دارم برم.. با این حال وقتی که جنگ شد و این روزهای بعد از جنگ، من به خودم اومدم یه چیزایی توی دلم تکون خورده.. دیگه هی حسرت نمی‌خورم به زندگیِ از ایران رفته ها.. دیگه رفتن رو منصفانه نمی‌دونم وقتی عزیزدلم، اینقدر زخمی و بی‌پناهه. با این حال اگر رفتن، تنها راه نجات باشه و تو امکان دستیابی به اون راه رو داشته باشی، میری.. و چه سهمگینه اگر بری و به پشت سر که نگاه میکنی، از خونه‌ت، ویرونه مونده باشه.... عزیزدلم، من هنوز که با تو هستم، دلتنگتم.. ذره ذره وجودم میخوادت... وقتی دیگه نیستم چه کنم؟

6

مصائب ...

از خانم کتابفروش آدرس کتاب‌های آلن دوباتن را می‌گیرد. پشت سر خانم کتابفروش ریز ریز قدم برمی‌داریم و بعد می‌ایستیم روبروی کتاب‌های آلن دوباتن. کتاب مدرسه‌‌ی شادکامی را نشانم می‌دهد و می‌گوید این چطور است؟ آمده‌ایم برای دوست من، هدیه بخریم. کتاب را ورق می‌زنم. کتاب مصائب عشق را نشانم می‌دهد و می‌گوید من این را چند باری خوانده‌م، تو هم؟! من می‌گویم من سیر عشق را خوانده‌ام که آن لحظه نمی‌دانم هر دوی اینها، یک کتاب هستند. بعد وارد یک دیالوگ درونی با او میشوم به این فکر می‌کنم مگر تو چقدر مصیبت کشیده‌ای که چند بار مصائب عشق خوانده‌ای؟! بعد آرزو می‌کنم که فقط مصیبت کش خودم بوده باشد. خانم کتابفروش که شبیه دکتر سین دوران لیسانسش است حالا از ما دور شده، می‌گویم صدایش می‌کنی سراغ کتاب‌های نشر اطراف را بگیری؟! می‌رود که سوال بپرسد. کتاب مصائب عشق را ورق می‌زنم، با خودم فکر میکنم کتاب را بردارم و بگویم این هدیه‌ی تو به من. چرا؟ چون دلم می‌خواهد دستخطش را یادگاری داشته باشم! و به این فکر میکنم که اگر برایم کتاب بگیرد می‌توانم بخواهم صفحه‌‌ی اولش را برایم پر کند. کتاب توی دستهایم است که با کتابِ « کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد؟» برمی‌گردد. می‌گوید که خانومه می‌گوید این کتاب خوبی است. میگویم آره و خودم هم در گزینه‌هایم، این مورد را در نظر  داشتم. بعد از علاقه‌م به نشر اطراف می‌گویم. مصائب عشق را همان‌جا رها میکنم و می‌رویم سراغ نشر اطراف..... بعد از خرید کتابِ هدیه برای دوست و بیرون زدن از کتابفروشی، پای یکی از مصیبت هایمان، وسط کشیده میشود، اوقات مان تلخ میشود هوشمندانه پیشنهاد می‌دهد برگردیم و  برویم در کافه‌ی وسط آن کتابفروشی بزرگ، کام تلخ مان را شیرین کنیم. اسموتی می‌خواهد و ندارند. ترامیسو سفارش می‌دهد و چای. می‌نشینیم به چای نوشیدن و ترامیسو خوردن و مصیبت هایمان را می‌گذاریم روی میز که شیرینیِ ترامیسو، زهرش را بگیرد و گواراییِ چای تازه دم، کاری کند بلکه از گلوی مان پایین برود.مدام چشم هایش را چک می‌کنم ببینم این خشم و کلافگی جا خوش کرده در مردمک چشم هایش چه زمانی می‌رود تا آن چشم‌های معصوم و مهربان برای دیدنم برگردند؟ وسط های گپ زدن می‌گویم الان مردم فکر می‌کنند ما چه دونفرِ قشنگ و فرهیخته‌ای هستیم! در احاطه‌‌ی کتاب‌ها چای می‌نوشیم، لابد فکر میکنند داریم در مورد کافکا و داستایفسکی و.. صحبت می‌کنیم. می‌خندد و می‌گوید خب خبر ندارند از مکالمات رد و بدل شده‌ی ما. وقتی صحبت‌های فوق علمی تخصصی مان تمام می‌شود! صحبت از گرانی‌های چند مرتبه ی حتیٰ شیر پاستوریزه در سه ماه اخیر تمام می‌شود، صحبت از ترامپ پدرسگ تمام می‌شود، صحبت از مصائب خودمان دو تا در این کشور قشنگ و گرامیِ مصیبت زده تمام می‌شود، کافه و کتابفروشی را ترک می‌کنیم.‌ من کمتر تلخم و امیدوارم او هم‌...

 

پروژه‌ی اُمیدداری!

چند وقت پیش اپیزودی از هاروارد بیزینس ریویو گوش می‌دادم راجع به اینکه چطور در جلسات کاری مقتدرانه صحبت کنیم. یکی از تکنیک هاش این بود که گاهی فردی رو که خیلی قبول دارید، به نظرتون اعتماد به نفس داره، توانمنده، با دیسیپلینه و.. رو تجسم کنید و بگید امروز من می‌خوام اون آدم باشم. و مدام تصور کنید فلانی در این موقعیت چطوری صحبت می‌کرد؟ چطور منظورش رو می‌رسوند و... آره خلاصه، برید در نقش فلانی. و توجیه روان شناختی ش هم این بود که شما اینطوری از استرسها، ترس ها و نگرانی های مخصوص خودتون که در اونها غرقید، فاصله میگیرید چون یك نفر دیگه شده‌اید. راستش من هم می‌خوام این کار رو انجام بدم.‌ اما نمیخوام نقش دیگری رو بازی کنم، می‌خوام نقش خودم رو بازی کنم، نقشِ نگار توانمند و قدرتمندی که هست اما الان در من وجود نداره. راستش من متوجه شده‌ام که من خیلی احساس ناامیدی میکنم این روزها، درسته که با نااامیدی، کم و بیش ادامه میدم اما در مورد خیلی از کارهام، فرمون رو دادم دست ناامیدی.  اونقدر که ناامیدی دیگه مسافرِ ماشینم نیست، راننده ی ماشینمه‌! به خاطر همین خواستم یک پروژه شخصی، یک چالش ده روزه برای خودم تعریف کنم و اسمش رو هم گذاشتم: پروژه‌ی امیدداری! دقت بفرمایید امیدواری نه، امیدداری! شبیه به کلمه‌ی بچه‌داری! ما چطور بچه‌داری می‌کنیم؟ من همون‌جوری می‌خوام به اُمیدم، رسیدگی کنم. به خورد و خوراك و رخت و لباسِ امیدم برسم. خلاصه که مادرگونه، امیدک نحیف و رنجورم رو در آغوش بکشم و ازش مراقبت کنم و پرورش بدمش. امروز دو خرداد، در این ظهر بهاری مطبوع، پروژ‌ه‌ی امیدداری رو استارت میزنم! و هر روز میام اینجا میگم در این راستا، وقتی در تلاش بودم اون نگارِ فاضله‌‌ی ذهنی م‌رو زندگی کنم چه اقدامی کردم که متفاوت باشه با گذشته‌. پس پیش به سوی این داستان جدید!

5

وجود

پول کلا مقوله شیرینیه در این که هیچ شکی نیست. عسله، عسل لامصب، ماچ بهش.این وسط ما چند نوع پول درآوردن داریم  که من می‌خوام در مورد دو نوعش صحبت کنم. یک وقتی هست که تو کار می‌کنی برای دیگری و هر چقدر تایم بیشتری صرف کنی، محصول بیشتری تولید کنی، مشتری بیشتری برای مجموعه پیدا کنی و در کل سود بیشتری به اون دیگری برسونی خودت هم درآمدت بالا می‌ره. نوع دیگه اینه  که برای خودت کار می‌کنی؛ به اصطلاح خودت آقای خودت هستی؛ اون محصول یا خدمت نهایی ارائه شده روش امضای شخصی تو رو داره. در واقع در بعضی از کارها، تو وجود خودت رو ابراز می‌کنی...  شاید در کوتاه مدت در روش اول زودتر به پول بیشتر برسی و در دومی آرام تر باشه این فرایند خیلی. ولی چقدر دومی، گواراتره، دوست داشتنی‌تر از شیر مادر....  من دو مدلش رو تجربه کردم. بیشتر کارمند و پرسنل دیگران بودم و کمتر پیش اومده که خودم صاحبِ تمام و کمال کار خودم باشم. اما همون تجربه‌های هنوز بسیار اندك، برام خیلی ارزشمند و گرامی هستند.

 آخرین بار ده روز تمام به طور تقریبا شبانه روزی مشغول تحقیق و تفحص درباره موضوعی بودم و در نهایت وقتی تونستم به نقطه حل مسأله برسم و بعد نقشه‌ی راهکار رو به عنوان یک محصول بفروشم میزان درآمدم از این کار، یك و پونصد بود. اگر از هزینه‌ی اینترنتش، صرف نظر کنیم ضمنا. 

ده روز کار برای یک و پونصد یعنی روزی صد و پنجاه تومن. و جالب اینجاست که این به اندازه میلیون‌ها تومن، شیرین بود و حلاوت عسل رو برام داشت..

بیش باد کارهای بامعنی، بیش باد کار کردن عاشقانه، بیش باد‌ هنرِ ابرازِ وجود.💚 بیش باد از این یك و پونصدها..

 

4

از آگاهی تا عمل

اون یک نکته رو می‌دونه که وقتی دو نفر آدمهای مهم زندگی هم هستند ریشه‌ی خیلی از جدالها، دعواها و دلخوری هاشون، علاقه‌ای هست که به هم دارند. از میزان مهم بودن دیگری و توقعِ مهمِ بودن برای دیگری. برای همین خیلی از زمانهایی که من به نقطه جوش میرسم و به ابراز خشم و دلخوری میرسم، دلجویی رو با صدای نرمی اینجوری شروع میکنه که آها، تو توقع داشتی من اون لحظه کنارت باشم؟ من نبودم و تو احساس تنهایی کردی؟! دوست داشتی باشم؟! گاهی وقتها از اینکه احساسِ تجربه شده‌‌م داره دیده میشه حس خوبی می‌گیرم گاهی وقتها هم آمپر می‌چسبونم که الان هیجان ثانویه‌ی منو جراحی نکن که به هیجان زیربنایی و نیاز پنهان و... در من برسی! سهم خودتو در عصبانی کردنم ببین. 

خب حقیقت هم گلایه‌های آن دیگری مهم فقط با این لنز ترجمه میشه شیرینه گاهی. دوستت دارم و برای همین این چنین نسبت به تو آسیب پذیرم. 

ولی تو اون لحظه مهم نیست برای آدم که طرف بدونه که دوستش داری، برات مهمه اون آدم مکث کنه ببینه چی شده که تو اذیتی و به راهکارهایی برسید که نیاز هر دو طرف رو برآورده کنه.

و من هم این نکته رو می‌دونم که وقتی یه کار اشتباه انجام میده به نظر من. نباید تعمیمش بدم به هیچ و همیشه. که تو «هیچوقت» این نکته رو رعایت نمی‌کنی! که تو «همیشه» همینی‌! و منصفانه نیست این رویکرد.

اما این کار رو می‌کنم خیلی وقتها. و در کنار این، برای اختلاف زمانِ z، ماجرای زمان a رو هم یادآوری می‌کنم.

خلاصه که آدم خیلی چیزها رو میدونه اما اینکه چطور ازشون استفاده کنه، کی ازشون استفاده کنه، اصلا چه طوری بتونه ازشون استفاده کنه هم خودش داستان دیگری است.

حسن ختام این پست هم این آهنگ از خواجه امیری باشه، که فکر کنم به تعداد دعواها و جراحت هایی که از این ارتباطِ عزیز برداشتم و به تعداد جراحت‌‌هایی که به قلبِ آن دیگری  وارد کردم گوش دادمش...

کمک کن که رد شیم همین لحظه با هم

من از اشتباهت، تو از اشتباهم...

قراره که بی هم به چی رو بیاریم؟

من و تو به جز هم پناهی داریم...

بیا سمت من باش، تو جنگ با درونم

کمک کن کنارت غریبه نمونم.

4

نامه‌ای برای مانی

درست در اوج کارهای عجله‌ای، لپتاپم خراب شد! یادم اومد که دو سه سال پیش هم یکی دو ماه قبل کنکور ارشد وقتی خیلی خیلی نیازش داشتم برای دیدن کلاس تست های آمار، خراب شد و بعد کنکور تونستم سالمشو تحویل بگیرم! الان هم که اینجوری شده دارم دعا دعا میکنم زود درست بشه. اسم لپتاپم، مانی جونه. چرا مانی؟ چون کوچولو و خوشگل و لوسه! و به نظرم مانی ها کوچولو و خوشگل و لوسن! آخ پسر مامان! راه بیا باهام دیگه.  به مامانی کمک کن درسهاش رو بخونه:(( بعدش دیگه همه ش گردش و عشق و حال. آفرین پسرم، آفرین مانی.

می‌دونی تقصیر من بود که اسم تو رو گذاشتم مانی. اگر اردشیر بودی الان یارِ منِ مادر بودی نه بارم!

14

آزادی مشروط

خوشحالم. خوشحالم. خوشحالم. 

الحمد الله‌

امروز رفته بود خودشو تحویل بده که گفته بودند پسر خوبی باش، استوری مستوری خیابون میابون و.... کنسل! نمی‌خواد بیای داخل. تعلیق:)))

خدایا شکرت🌿

چقدررر غصه خوردم این چند روز.

پ‌ن: فقط چهره های غمگین و اشکی و همخوانی شون با یاور همیشه مومنِ داریوش! یاور همیشه مومن‌ نرفت به ظلمت، برگشت خورد بیخ ریش مون😁😁

16

دلتنگی‌هایت را باد ترانه‌ای می‌خواند

من دوستهای زیادی دارم و جمع های دوستی مختلفی. دوستهای دانشگاه، دوستهای خوابگاه، دوستهای فلان کلاب کتابخوانی، دوستهای فلان کارگاه، دوستهای مشترک با آبی‌ و..... ولی الان عمیقا دلم فقط یکی از اون جمع ها رو می‌خواد... همون جمعی که خیلی خیلی دور افتاده‌م ازش.. پیشنهاد بقیه جمع ها رو هی رد میکنم اما دلم بی‌تاب اون جمعه... چی میشد الان دور هم جمع بودیم‌ مثلاً لب ساحل.. دور آتیش... آهنگ می‌خوندیم.. جمعی که میشه کنار هم غمگین، کنار هم ساکت، کنار هم شاد و پر سر و صدا باشیم. یا چه میدونم، مثلاً الان راه می‌افتادیم و طلوع آفتاب می‌‌رسیدیم به دریا! 

6

شرحِ کله‌‌ای خراب

بابای من کلا آدم خوش اخلاقیه.‌ چند روزه گاهی یه کوچولو غرغر الکی می‌کنه. چرا در گنجه بازه .. چرا دم خر درازه ..چرا بیبی بی‌نمازه و ..... از اون طرف منم بچه‌ی بی‌ادبی نیستم ولی امشب به غرش ریزی رفتم. جوراب هاشو گرفته بود دستش می‌گفت ای بابا، اینا رو کجا پهن کنم؟ من پشت میز نشسته بودم بلند شدم گفتم بده بابا، بده برم پهن کنم! یه مقدار تند از سرجام بلند شدم میز صدا داد! هیچی دیگه الان عذاب وجدان گرفتم. 

 کله؟ خراب! این ai هر چقدر کار آدمو راحت می‌کنه همون قدرم‌ تو رو دور سر خودت می‌چرخونه. متوجه یک اشتباهات بسیار بزرگی شدم که واویلااااا!!!! 

دوستم هم می‌گفت نگار کاش شما دو تا هم تهران بودید. امشب تولد و گودبای پارتی دارند! گودبای پارتی های ما رو باش تو رو خدا :)))))

دلم اونجاست.

 

8

شایسته

خیلی حرف تو حرف اومد که تهش آبی یه چیزی گفت که هی دارم فکر می‌کنم بهش. گفت اونی که فاحشه است شاید شروع اون رفتار پرخطرش این بوده که من که شایستگی یک ارتباط خوب رو ندارم، پس ول کنم دیگه! بعد میبینی همون آدم هم رفتارش با فطرت خودش سازگار نیست ولی خب پیش می‌ره دیگه. یعنی موقعیت بهتری رو برای خودش متصور نیست اصلاً. 

خیلی دارم فکر میکنم چه جاهایی من هم دارم موقعیت بدی رو تجربه می‌کنم چون خودم خودمو لایق موقعیت خوب و شایسته نمی‌دونم ؟! یاد یه چیزایی افتادم. میدونی فکر بهش هم وحشت میندازه تو دل آدم. اینکه چه زندگی هایی رو می‌تونستی تجربه کنی اما تو به بد راضی شدی چون به خوب امیدی نداشتی. چون خودت رو شایسته‌ی خوب نمی‌دونستی!

 

«وقتی کسی به این باور می‌رسد که «من شایسته‌ی یک زندگی محترمانه نیستم»، در واقع سیستم دفاعی‌اش را از کار می‌اندازد. آن وقت هر رنجی، هر تحقیری و هر موقعیت بدی را به عنوان «سهم واقعی‌اش از دنیا» می‌پذیرد.چرا این فکر «وحشت» به دل آدم می‌اندازد؟این وحشت از آنجا می‌آید که آدم ناگهان متوجه می‌شود «زندان‌بان» خودش بوده است. اینکه بفهمیم دیوارهایی که ما را در یک موقعیت بد (شغلی، عاطفی یا اجتماعی) نگه داشته‌اند، آجر به آجرش را خودمان با باورِ «همین هم از سر من زیاد است» چیده‌ایم.

6

درباره‌‌ی مقنعه!

یک مانتوی بلند مشکی خریدم چند روز پیش. از اون روز دیر دیرام میشه این مانتو رو بپوشم و مقنعه سرم کنم و در دانشگاه باشم. من دلم برای دیدن خودم با مقنعه تنگ شده:))) امشب داشتم فکر میکردم استایل مورد علاقه بقیه دختر ها چیه و استایل مورد علاقه‌ی من؟ مانتو و مقنعه! شمایل یک دختر جوان دانشجو که عمیقاً هم دانشجو بودن رو دوست داره و زندگی ش می‌کنه! بله، من دلتنگ اون پرنده‌ی سبك بالم که در دانشگاهش، پرواز می‌کرد....

 

امشب با یکی از دانشجوهای دکتری دانشگاه صحبت میکردم. حرف خوش اخلاقی بداخلاقی شده‌بود. آقای هم دانشگاهی گفت خانوم فلانی، شما خودتون خیلی خوش اخلاقید که میتونید با فلانی تا کنید. گفتم شما لطف دارید گفت والا من تا حالا نشده شما رو بی لبخند ببینم.

تشکر کردم، بعد یاد آبی افتادم که روزی روزگاری همین لبخند ها رو دید و با خودش فکر کرد من کجا دختر به این پر انرژی‌ای و زبر و زرنگی پیدا بکنم؟ پس تصمیم به دوست داشتنم گرفت! که البته بعدها فکر کنم متوجه شد این ورژن خیلی خیلی خوش انرژی و توانمند نگار، بیشتر مخصوص همون محیط هاست.‌ نگار، ضعیف بودن، غمگین بودن، بداخلاق بودن، ناتوان بودن، تنبل بودن هم داره...

4

دیگر جایی برای زیستن

 

احتمالا محمود دولت آبادی، یک جایی نوشته بود:

آنجا یک قهوه خانه بود ...

اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟

دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله...

کدام گوری میخواستم بروم؟

من به بهانه ی رسیدن به زندگی،

همیشه زندگی را کشته‌‌ام.

در همین راستا و برای نکشتن زندگی به بهانه‌ی رسیدن به زندگی، ما خود عجولمان را به کافه باقلوا رساندیم. کمتر از یک ساعت هم را دیدیم! با چنگال، باقلوا در دهان هم گذاشتیم و چای نوشیدیم و با چشم هایمان، حضور هم را نوشیدیم. بعد سریع برگشتیم سرکار هایمان. جمعه بود اما ما جمعه‌ها هم کار داریم!! حالا یکی از ما، در شرکتی که جمعه‌ها هم چراغش روشن است هنوز دارد کار می‌کند و یکی مان لش کرده روی مبل، به این فکر می‌کند ما واقعاً در زنده نگه داشتن زندگی، موفق هستیم؟! چرا انگار زندگی، جای دیگری است؟ ما آنجای دیگر را تجربه خواهیم کرد؟ آیا در آنجای دیگر هم کافه باقلوایی هست که پاتوق مان باشد؟ آنجای دیگر کجاست که زندگی آنجاست ؟؟؟؟

 

 

6

سپرده ام تن به زمین، خون به رگِ زمان شدم

یک هفته دیگه تولد اون دوستمه که اینجا از غصه‌م براش زیاد نوشتم. یک روز قبل از تولدش، باید بره ادامه ی اسارت رو سپری کنه. چه شروع دلگیری برای یک جوان ۲۷ ساله‌. داداشم از اول خیلی در جریان نگرانی های من بود. کلا هم با رفقای من رابطه خوبی داره دیگه این رو که خیلی دوست داره. امشب با هم تنها بودیم، دید من خیلی غصه دار مشغول تمیز کاری آشپزخونه‌م، بهم گفت نگار میخوای آهنگ گوش بدیم با هم؟! گفتم آره. می‌خوام، میشه یه آهنگ خیلی خیلی خیلی غمگین بذاری؟! گفت داریوش بذارم آبجی؟! گفتم بذار. بعد اومد تو آشپزخونه ایستاد و تا من ظرف‌ها رو بشورم با هم قلندر رو گوش دادیم.

در به در همیشگی

کولی صد ساله منم

خاک تمام جاده هاست

جامه ی کهنه تنم

هزار راه رفته‌ام

هزار زخم خورده‌ام

تا تو مرا زنده کنی

هزار بار مرده‌ام..

 بعد که کارهامون‌تموم شد اومدیم کنار هم دراز کشیدیم. همونجا دوستم پیام داد. عکس برادرم رو که سرش رو گذاشته بود روی شونه‌‌ی من، براش فرستادم و تعریف کردم که ما امشب برای غم‌تو، داریوش گوش دادیم.... تعجب کرد و گفت خودم هم الان داشتم داریوش گوش می‌دادم. گفت از سهمیه‌ی تلفن هر روزه ش، گاهی اون چند دقیقه صحبت می‌کرده. گاهی اون چند دقیقه رو می‌خواسته که پشت تلفن براش داریوش بذارند...

خدایا...آینده رو زودتر برسون... روزهای آزاد شدنش رو برسون...

 

 

ناتوانی دستهای سیمانی..

روزهای سختیه. برای همه هم روزهای سختیه و سختی ش مرد و زن نداره. خیلی هامون، مضطربیم، غمگینیم، گیجیم، خشمگینیم و.. درسته که در عین حال بسیاری مون با همه ی این وجود ادامه دهنده‌ایم و شوق مسیر های خوب و روشن زندگی مون رو  کماکان داریم اما به هرحال، بله، روزهای سختیه. آدم های خوب زندگی من هم توی همین روزهای سخت‌اند. هر کدوم شون در یک استیجی از داغونیِ حال و احوال هستند. این وسط مردهای زندگی‌م! از زنهای زندگی م خیلی پریشون ترن. هیچ کدوم افسرده و تاریک نیستند ها، هر کدوم شون هم در جبهه های مهم زندگی، مشغول جنگ‌و دویدن هستند اما خیلی خیلی هم پریشون هستن و نگران. از بابای پنجاه ساله‌م گرفته تا برادر نوجوانم.‌ من؟ من هر روززززز تلاش می‌کنم خورشید باشم! عشق و گرما و زندگی و مهربونی از خودم بتابونم براشون! دختر و یار و خواهر و رفیق خوبی باشم.‌ نگرانی ها رو گوش بدم، وقت بذارم.‌ شوخ و شنگ و شاد باشم، بغلم گرم باشه و امن. آره خلاصه من صبح ها رو همراه با برنامه ریزی برای تسك های کاری تحصیلی، با این نیت شروع می‌‌کنم.‌ گاهی موفق میشم و گاهی نه اصلاً..... شب‌ها غمگین می‌خوابم به این امید که فردا غم‌گسار بهتری باشم!

16

گوگولی پگولی!

گوگولی پگولی پیام داده که خانم فلانی کار نیاز به اصلاحیه داره، برات ارسال می‌کنم.😭😭 خدایااااااا، خواهش میکنم اصلاحیه هاش خرکی و گنده نباشه:(((((یهو میبینی کل همه چیز رو میترکونه🫠🫠 واقعا نه لطفاً:(

6

و تو چه دانی از راز درون سفره ها؟!

صبح که بیدار شدم اولین کاری که بعد از دست و رو شستن کردم این بود که گردو در هاون بکوبم! و بعد شونصدهزارتا ویدیوی فسنجون‌پزی دیگه هم ببینم که بفهمم قلق کار چیه. بعد هم برای سومین بار در زندگی م فسنجونم رو بار گذاشتم و هر یک ساعت تکه‌های یخ رو انداختم تو قابلمه که روغن بندازه خورشتم! پختن غذایی که خودت خیلی طرفدارش نیستی واقعاً کار سختیه. اگر غذایی هم باشه که به عده ترش، دوستش دارند یه عده ملس و یه عده شیرین و یه عده خیلی شیرین سخت تره چون معیار مشخص نداری! هی با خودت میگی خب این شاید طعمش برای من خوبه، برای یکی دیگه کم و زیاده! ولی خب، نتیجه انصافاً خیلی خوشمزه شد! ممنون از خانوم فوریه و همه خانوم های دیگری که ویدیوهاشون رو دیدم! 

حالا بیایید یک اعتراف بکنم. همه فکر می‌کنند چاشنیِ غذاهای خوشمزه عشق و شادیه. اما من امروز یک کشف دیگه داشتم.. اینکه گاهی غذاها پخته می‌شند که یك چیزهایی پشت رنگ و لعاب خوب شون قایم بشند‌. رنج‌هایی، اضطرارهایی، غصه هایی. یعنی تو به عنوان یک زن، سفره رنگینی می‌چینی که بگی ببین هنوز یه چیزهایی سر جاشه... که اعلام کنی من خیلی هم  خوب و  پرحوصله‌ و مهربونم؛ در حالی که نیستی. 

و تو چه میدونی که شاید خیلی از کدبانوگری ها اتفاقا  از سر آرامش نباشه؛ بلکه یه شکل از کنترل کردنِ فروپاشی باشه!

آره خلاصه گاهی هم آدم یک قابلمه رو با حوصله هم می‌زنه چون از یک جای دیگه تو زندگی‌اش نمی‌تونه گرهی باز کنه. و شاید همین چند ساعت جا افتادن خورش، تنها جایی باشه که نتیجه‌ی زحمتش رو واضح می‌بینه.

 

 

 

 

 

12

سرباز یا دانشجوی تحصیلات تکمیلی ؟!

وقتی می‌خوام با استاد راهنمام، صحبت کنم حس میکنم سربازم.🫡یعنی یک سرباز چطور حساب می‌بره از بالا دستی ها؟ من همون حس رو دارم.

عزیزدلم، قشنگم، مهربونم، گوگول پگولی من که خیلی هم دوستت دارم و دلتنگ کلاس هاتم، تو رو خدا نظرم میدی نظر تخصصی بده. نظر علمی بده. چرت و پرت نگو دیگه. درکم کن!!!!

 

0

قلبیِ مرواریدی🤍

از دنیای دود گرفته، پناه بر زنانگیِ لطیفِ گوشواره‌های قلبیِ مرواریدی . داستان این گوشواره ها برمیگرده به اینکه  یه روزی در پیچ و خم جاده‌ی زندگی، یك جایی زدم بغل و به هم‌سفرِ راهم گفتم ببین.. یکی مون باید پیاده بشه، دیگه نمیشه دوتایی ادامه داد. بعد ولی هر دو پیاده شدیم! چند روز بعدش من رفتم  این گوشواره ها رو خریدم. به این نشونه که نگار، تو قلب سفید منی.🤍 عزیز ترین دختر دنیایی برام که نمی‌خوام از دوست داشتنت هیچ جوره کوتاه بیام. آره خلاصه، این گوشواره ها شد یه دوستت دارم از طرف خودم به خودم. حالا کاری ندارم که یکم بعد هر دو رفتیم سوار یه ماشین مشترک شدیم. ولی این گوشواره ها کماکان خیلی خیلی عزیزه برام و  نماد خودشفقت ورزی در روزهای سخت شده برام.

10

غُصه..

این چند روز خیلی برای اون بچه غصه خوردم، خیلی. چون من کمی بیشتر از بقیه باهاش در ارتباط بودم بقیه احوالش رو از من می‌پرسیدند این مدت‌. اینکه چی پشت سر گذرونده و قراره چی بشه. ولی من یک سری اطلاعات کلی داشتم و در مورد جزییات هیچوقت ازش نپرسیده بودم. به هر حال آدمی بود که چندین روز وحشتناک رو پشت سر گذاشته بود لابد همه هم داشتند ازش سوال می‌پرسیدند من نمی‌خواستم مثل بقیه، فضول به نظر برسم. ولی اون شب خیلی  طولانی و با جزییات صحبت کرد.من فقط از روند پایان نامه ازش پرسیده بودم که ببینم چه کمک هایی دیگه ازم بر میاد. ولی هی حرف تو حرف اومد و این شد که از تمام جزییات پرونده باخبر شدم و رنجی که متحمل شده بود.... نتیجه‌ی اون همه غصه خوردن این شد که دیشب این موقع مبتلا به چنان سردردی شده بودم که نه تاریکی و خواب، نه مسکن، هیچی کم‌ نمی‌کرد دردم رو. صبح رو هم با سرگیجه و سردرد بیدار شدم و نمی‌دونم چرا رگ های گردنم هم گرفته بود و همون ناحیه پشت گردنم هم درد داشتم. دوباره مسکن خوردم و کم کم، بهتر شدم. هنوز هم رد درد هست.... به عنوان آدمی که در طول روز به نسبت تسک‌هاش  رو درست انجام داده برنامه م در انتهای این شب اینه که همچنان غصه بخورم... اصلا این غصه، حق منه، سهم منه......

12

تو؟ تو آهِ منی.....

این آهنگ علیرضا قربانی، قلبم رو از درد مچاله می‌کنه..... جمله به جمله ش برام با معناست... جمله به جمله ش رو زندگی کرده‌م و آه کشیده‌م ..... اونجا که میگه تو آه منی، اشتباه منی، چگونه هنوز از تو می‌گویم؟ تو همسفر نیمه راه منی.چگونه هنوز از تو می‌گویم؟!

اونجا که میگه گناهِ منی، بی‌گناه منی، که بار غمت مانده بر دوشم.....

آه، خیال عاشقانه‌‌ی من، همیشه تویی آخرین راهم.

 

14
قدرت گرفته از بلاگیکس ©