عزیزدلم پریشونم و به زیبایی تو فکر میکنم.
تا قبل از این جنگ، یک سالی بود که تمام برنامههای زندگیم، تحصیلی، پژوهشی و حتی عاطفی و خانوادگیم رو بر مبنای مهاجرت میچیدم. شبها تا نیمه شب بیدار میموندم و پیامهای گروه اپلای رو اسکرول میکردم و استرسم بیشتر و بیشتر میشد. بعد از دی ماه خونبار بود، آخ چه عجیب که همین الان از پلی لیستم، اون آهنگ مازنیه پخش شد. همونی که در تشییع جنازه اون پسر گلفروشه پخش میشد و باهاش زار میزدند و میرقصیدند.. همون که میگه خرابها کردی می شب و روزه، من نخامه دل هیچکی دل میسه بسوزه.. آخ که واقعا خدا به سر هیچکی نیاره اونچه ما کشیدیم... آره خلاصه بعد از دی ماه بود، من پوکیده بودم از گریه های زیاد، همچنان نشسته بودم وسط اتاق ( در سوییت دانشجویی مون) زبان میخوندم. دوستام گفتند نگار ایران آباد و آزاد میشه آنچنان که دیگه نیاز نیست تو زبان بلد باشی، بقیه باید فارسی بلد باشند. گفتم حتی اگر این خیال، واقعی باشه که امیدی ندارم.حتی اگر گلستون بشه، آبادی و آزادی بیاد و هر چی، من که دوست ندارم بمونم، من فقط دوست دارم برم.. با این حال وقتی که جنگ شد و این روزهای بعد از جنگ، من به خودم اومدم یه چیزایی توی دلم تکون خورده.. دیگه هی حسرت نمیخورم به زندگیِ از ایران رفته ها.. دیگه رفتن رو منصفانه نمیدونم وقتی عزیزدلم، اینقدر زخمی و بیپناهه. با این حال اگر رفتن، تنها راه نجات باشه و تو امکان دستیابی به اون راه رو داشته باشی، میری.. و چه سهمگینه اگر بری و به پشت سر که نگاه میکنی، از خونهت، ویرونه مونده باشه.... عزیزدلم، من هنوز که با تو هستم، دلتنگتم.. ذره ذره وجودم میخوادت... وقتی دیگه نیستم چه کنم؟



