دیدی بالاخره میشه ساخت یه تیم قوی سه نفره

برادرم امشب خونه نیست و من تک فرزندم:)) حالا من جونم در می‌ره براش و خدا حفظش کنه، ولی گاهی که نیست من خیلییییی حس خوبی دارم. انگار برگشتم به قبل از هشت سالگی. وقتی سه تایی بودیم!🥹🥲 باز هم میگم داداشم رو خیلی دوست دارم و رنگ و نور و برکت زندگی مون شد به دنیا اومدنش ولی حس اینجور وقتها هم خیلی نوستالژیکه.🫠

8

آرزوها

 

🌻 

ببینید من حقیقتاً دلم میخواد زن زندگی باشم.  گل تازه بگیرم برای گلدون، عدس پلوی پر مخلفات درست کنم و ناناز شده و آرا و بیرا کرده، منتظر شوهر شوهری قشنگ آینده‌م که فداش بشم من، باشم. همین جوری تنها تنها دوتایی هم نه. بچه‌ هم داشته باشیم. یك روزی هم شاید یاد این آرزو بیفتم و خودم رو وسط زندگی کردنش ببینم.🌿

 

24

باطری برونگرایی خالی

زمان لیسانس ما هفت تا دوست بودیم که اون چند سال دانشجویی، ماها با هم همیشه هم‌اتاقی بودیم. از رشته‌های مختلف بودیم البته. سه نفر مون همشهری و  اون چهارتای دیگه هر کدوم یه شهر دیگه. البته همه مون هم استان‌های خیلی نزدیک به هم بودیم.

 حتی وقتی یه سال ساکن اتاق شش تخته هم بودیم کم و زیاد نشدیم و یه نفرمون کف‌خواب! شد ولی با هم موندیم. خب ما خیلی خیلی با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اوقات زیادی خیلی خوش گذروندیم‌. و خب اون چند سال زندگی کردن کنار هم از ما یک خانواده ساخت. یک خانواده با نقش های مختلف، سلسله مراتب مختلف و..

من خب خیلی خیلی دوست شون دارم و اونها هم همینطور، من رو و همدیگه رو دوست دارند.

منتهی از همون اول هم دوز شیطنت مون متفاوت بود. من آدم آروم‌تر و درونگراتری بودم. تقریبا فقط من بودم که دوست داشتم  آخر هفته ها حتما همه شون برگردند خونه هاشون تا خوابگاه خلوت بشه و مغزم نفس بکشه. البته وقتی هم برمی‌گشتند تقریباً هر جمعه شب غذاهای خوشمزه‌ای می‌پختم چون دلم تنگ شده بود و منتظر بودیم دوباره دور هم جمع بشیم. منوی جمعه که روز برگشت شون بود خلاصه واقعا منوی خوشمزه ای بود! پلو قیمه مجلسی، آبگوشت، فسنجون و....

لیسانس مون هم که تموم شد دوباره زیاد هم رو دیدیم. چون به هرحال شهرهامون به هم نزدیکه. اغلب هم بچه‌ها میان اینجا و خونه‌ی یکی از دوستهامون که خیلی از وقتا تنها زندگی می‌کنه میشه پاتوق مون.

ولی این بار که اومدند اون قطب درونگرایی من به شدت زده بالا.. و نمیتونم فاز اینها رو هندل کنم. این حجم از بگو بخند شیطنت.. انرژی پایان ناپذیر.. 

کلا که با تاخیر و بهانه که فلان کار رو باید فورس تحویل بدم ملحق شدم بهشون. و البته زمانی هم که داشتم حاضر میشدم اونقدر فس فس میکردم که مامانم هم فهمید و گفت حالا که داری میری ول کن اگر چه که داری به زور میری، شل کن و خوش بگذرون پس. 

ولی خوش نمیگذره بهم خیلی. یعنی گاهی نگاه شون میکنم و میگم آخ من چقدر اینها رو دوست دارم. هی بغل بغل و چقدر دلم برات یه ذره بود، اما خب صادقانه بیشتر این مدلی‌ام که حالا چه اصراریه که من هم باشم؟؟؟:(((

از طرفی فکر میکنم به هر حال اونها مهمانند و درسته خونه‌ی ما نیستند ولی بازم من میزبان به حساب میام:( و تا همین جا هم با قیافه‌ای که بی‌حوصلگی ازش چکه می‌کنه و کم حرفی‌هام، بی ادبی کرده‌م و میزبان بدی بودم.

خلاصه نمی‌دونم چطوری این یک روز باقی مونده رو هندل کنم. 

 

 

 

6

در خوابهای یك شکمو

خواب دیدم دارم ته‌چین گوشت و اسفناج و گردو می‌پزم. حالا همچین حرکتی هم نزدم تا حالا:))))  حتی تا الآن، نخورده‌‌م هم!

4

اللهم انا نشکو علیك..

مذهبی های طرفدار انقلاب این شب ها نماز استغاثه می‌خونند، دعای فرج می‌خونند، الهی عظم البلاء می‌خونند. من که همراهی شون نمی‌کنم.. ولی از خدا که پنهون نیست... از شما چه پنهون... من الان توی خلوت خودم دارم این فراز از دعای افتتاح رو گوش میدم و اشك می‌ریزم « اللهم انا نشکو علیک فقد نبینا، غیبت ولینا، کثره‌ عدونا» خدایا.. یعنی روزی روزگاری اون آفتاب صبح امید برمیاد؟! خدایا دشمنان زیادمونو میبینی؟ میبینی ما از خودی و غیر خودی میخوریم؟ خدایا... خدایا... تو می‌بینی ما چقدر زندگی رو دوست داریم و خدایا میبینی که چطوری زندگی رو از ما میگیرند؟ خدایا به تو شکایت می‌بریم.......

از رنجی که می‌بریم.

اصلا گیریم ما سطلی! ما منافق! ما اغتشاشگر! ما فریب دشمن خورده!ما کوفت و ما زهر مار!! شما این جمعیتی که می‌ریزند بیرون که خودتون میگید خیلی زیادند و پرچم می‌گردونند رو میبینید؟ دلتون به حال اینها نمی‌سوزه؟ اینها که دیگه جان فدای شمان، اینا گناه ندارن؟؟ شما لیاقت تون رو به همینها نمی‌خواید نشون بدید؟هههه، لابد بلاگیکس اینو میخونه و دسترسی منو هم می‌بنده! آره دیگه همه دهن ها رو ببندیم...

6

شیرین کام باشید آمدگان و رفتگان

به تقلید از خانومِ فوریه، من هم خواستم اموات رو غافلگیر کنم... سلام و صلوات گویان آرد هم زدم و  سعی کردم آمدگان و رفتگان رو یاد کنم. مامانم هم فرمودند عکس میگیری می‌ذاری توی وبلاگت، مردم گناه دارند خب. اگر یک مردی پیش خانواده نبود و هوس حلوا کرد چی؟ من هم گفتم نه مامان، من که عکس میذارم مردم میان کامنت می‌ذارن به به نگار جون ، تو با این عکس‌های خوشمزه ما رو به زندگی وصل میکنی... من هم که برای وصل کردن آمدم، نی برای فصل کردن آمدم:)))

 

27

دلگرفته

چند روزیه حالم خوب نیست. یا از بغض زیاد گلودرد دارم یا از اشك ریختنِ زیاد سردرد. اونقدر هم می‌خوابم و بی‌‌فعالیتم که کم مونده زخم بستر بگیرم!! زودرنجی رو هم نگم، صددد از صد. یعنی خودم برای خودم داستان درست می‌کنم! در زندگی شخصی خودم هم اتفاقی نیفتاده که بگم از اونه که خیلی خیلی ناراحتم. بابت اینکه مجبورم با کانفینگ های گرون قیمت، کار پژوهشی کنم که تهش همون نت هم آشغاله و به درد نمیخوره هم خیلی خیلی ناراحت و غصه دارم...بابت هورت هورت اینترنتی که سر کشیده میشه و هی حساب میکنم یعنی همین چند صد مگ، چند صد هزار تومن برام آب خورد؟دلم خیلی خیلی گرفته‌ و نه خانواده نه کارهای خوب خودم، نه رژیم و سالاد های شگفت انگیز، نه انسان مورد علاقه هیچ کدوم نمی‌تونند دل گرفته‌م رو باز کنند. خیلی غمگینم.

دلتنگستان!

کلیپی که پست قبل گذاشتم یکی از خیابان‌هایی که نشون داد پر خاطره ترین لوکیشن تهران برای منه، سوییت دانشجویی ما همونجاست.🥲 اونقدر اونقدر اونقدر دلتنگم که با ماشینِ موقعیت یاب نشان(!) امروز سر صبح اون محله رو رانندگی کردم:(( چی میشه این بساط زودتر جمع بشه و همه برگردیم سر درس و مشق مون؟:(((( من حتی از اونجایی که دو سه هفته آخر خوابگاه نبودم و خونه ی والدین شعبه ی تهران، سکنی گزیده بودم خیلی از لباس‌ها و کتاب‌ها و اکسسوری‌هام هم جا مونده همونجا. که اونها فدای سرم، دلم برای خود تهران یه ذره است.

6

دوست دارم پاشم از خواب و...

تو همیشه در روزهای سختی بودی عزیزکم. ولی تعارف که نداریم بهتر بودی از الآن، خیلی بهتر.... ایران، من دلم برات تنگ شده..من در وطن خویش غریبم. دلم برات تنگ شده ایران.... ببینید..

 

4

دختر هنرمند

امروز بعد از مدتها داشتم پیام‌های رد و بدل شده در گروه مراجعین موسسه رو نگاه می‌انداختم چند تا پیام رو دیدم که باعث شد بیام اینجا این پست رو بنویسم.

ما مرکزی هستیم که خدمات توانبخشی به بیماران مبتلا به ام‌اس ارائه می‌دیم. اینها هم نقاشی های یکی از مراجعین هنرمندمونه‌. در ادامه باید بهتون بگم اینا نقاشی یه ادم معمولی نیست.اینا رو دختری میکشه که با وجود بیماری ام اس و نشستن رو ویلچر و از دست دادن توانایی دست غالبش، از پا ننشسته و داره فعالیت میکنه و با دست غیر غالب داره نقاشی می‌کشه.»

آیدی ایشون در بله:@monaomidvar

لینک کانال ایشون در روبیکا:@komoartt

خلاصه که ببینم چه می‌کنید.😍 ببینم روز دختری، این دختر قشنگ مون رو میتونید با خرید و حمایت خوشحال کنید یا نه؟ 

6

دختر کوه نمک، دختر عزیزه🫨

یه دخترک دو ساله رو ماهانه ازش حمایت مالی می‌کنیم. دیروز برام از کمیته امداد پیامك اومد که خانم نگارِ فلانی، دختر معنوی‌تون منتظر هدیه ی روز دخترشه. ای دختر جونم! بگردم برات که مامان دانشجوی دود چراغ خور گیرت اومده. خلاصه به پدربزرگ مادربزرگ معنوی دخترم اطلاع دادم که هدیه‌ی بچه رو واریز کنند.

حالا این رو بگم که من یك جفت عمو زنعموی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی دارم که بعد از مامان و بابای خودم، اونا هم خیلی خیلی زحمت من رو کشیده‌ن. صبح دیدم زن‌آنکل مسیج داده که:«سخنی دارم با فرزند راه دورم،
نگار جون قشنگ و خوشگل و خوشتیپ و خوش اندام و زیبای من روزت مبارک عزیزم ❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺🌺.»

به خودم اومدم دیدم نیشم تا بناگوش باز شده:))

نیم ساعت پیش هم پای لپتاپ بودم که دیدم مامان بزرگم اومد و فوری هدیه ی روز دختر رو بهم داد و رفت.

خلاصه که روز زیبایی به نظر میاد. ببینیم در ادامه چه هدایایی ممکنه برسه. خواهیم دید چه میشود!

18

آبی کاش میشد به روز سورمه‌ای بنشانمت!

امروز اونقدر بغض‌های طولانی داشتم که گلودرد گرفته‌‌م. کارهای قشنگ و فراوانم صدام می‌کنند که بیا بیا پیش ما. ولی من دفتر و دستك و لپ‌تاپ رو رها کردم اومدم با موهای خشك نشده روی تختم دراز کشیدم و سعی می‌کنم که با اشک ریختن بی صدا، گلودردم رو آروم کنم. آبی ناراحتم کرده. موضوع رو هم اگر تعریف کنم شاید خیلی چیز خاصی نباشه ولی خب من خیلی خیلی ناراحتم و اصلا الان توی این لحظه، از چشم و چالم هم افتاده:/ یعنی یك جوری که دلم میخواد بی‌خیال رژیم و سالم خوری و هر چی بشم و یك ظرف بزرگ پر از کرانچی و چیپس بذارم جلوی روم و چیپس بزنم توی ماست و فیلم ببینم و گوشی م رو هم بذارم روی حالت پرواز. 

 وای خدای من چقدر از دستش عصبانی‌ام!!! چقدر دلجویی هاش بیشتر روی مخمه. اصلا گاهی منت کشی کردنش جوریه که دلخور تر میشم.

هوف........ 

اینجور وقتا سد دلخوری هام سرریز می‌کنه و شهر دلم رو سیلاب برمی‌داره....

 

خواهرانه...

سر جریانات دی ماه، یکی از هم‌کلاسی های من دستگیر شد. وقتی خبرش رو شنیدم تو گویی که قلبم رو یکی محکم فشار بده توی دستش، موج اندوه و نگرانی بود که اومد و منو از جا کند. هی به معصومیت و مهربونی چشم های این پسر فکر میکردم و حس میکردم خواهری هستم که نگران پاره ی تنشه. 

 یادمه وقتی توی کانال تلگرامم از این ماجرا نوشتم بعضیا اومدند گفتند شاید اغتشاشگر بوده خب! ایشالا اگه فقط معترض بوده آزاد بشه و از این صحبت‌ها. یا چه می‌دونم اعتراض هم باید اصولی باشه و.. من خب اصلا موافق خشونت نیستم. هیچوقت یک سری کارها در نظرم مطلوب نیست مثل بسیجی کشی، بانک آتیش زدن و.. ولی هم‌کلاسیم رو میشناختم و میدونستم از این کار ها نکرده. فقط فکر کنم در جواب کامنت ها نوشتم من می‌دونم این آدم چقدر ماه و مهربون و  خوبه. یکی گفت کنارش بودی مگه؟ ریموش کردم.‌ یک دوست قدیمی هم بود. 

 خودم هم نمی‌دونستم چی به چیه فقط جرمی که براش اعلام کرده بودند در کلمه خیلی سنگین بود. پرس و جو کردم بعضیا گفتند شاید مجازاتش اع.د.ا.م باشه حتی...

از طریق دانشگاه اقدام کردیم. نامه نگاری رئیس دانشگاه به دادگاه  و از این صحبتها که آقا این آدم شش سال در بهترین دانشگاه های مملکت در انسان یاورانه‌ترین رشته ها تحصیل کرده... کارش اینه سابقه فعالیت هاش اینه و..

بعداً که شکر خدا آزاد شد گفت اون حمایت های دانشگاه خیلی تاثیر داشته! گفت خبرهای حمایت تون بهم می‌رسید و قوت قلبم بود. روز قبل از هجدهم دی! بازداشت شده بود و جرمش استوری و اینها در پیج پابلیک بود. در نهایت بعد از تبرئه شدن از یک سری چیزها و عفو گرفتن بابت یک سری موارد مثل همین تأیید حُسن اخلاقش و.. شش ماه براش بریدند.‌ چهلمِ بچه ها، آزاد شد موقت به بهانه‌ی کارهای پایان نامه!! در حالی که ریزش موی سکه‌ای پیدا کرده بود و حسابی لاغر شده بود... حال و احوال که کردیم بهش گفتم تو اون روزای بی خبری اوایل من هی فکر میکردم یعنی میشه یه روز ما دوباره صحبت کنیم؟بهش گفتم ببین راستی من اصلا نمی‌دونم چه کمکی ازم بر میاد.می‌دونم که پایان نامه و کارای دانشگاهی هم برات آخرین اولویت ممکنه ولی بازم تو اونجور کارها به کمک نیاز داشتی حتما بهم بگو. 

وقتی با ذوق گفت مررررسی... لبخندِ لحظه‌ای اون چهره ی به غم نشسته، قلب خودم رو هم روشن کرد. 

الان هم بعد دو ماه از اون گفتگو بهم گفت فلان کار رو‌ میتونی برام انجام بدی؟

برای همین یه کمک کوچیک بهش دارم می‌رسونم که نهایتا یکی دو روز وقتم رو میگیره. هی میگه نگار من اذیتم خواهش میکنم هزینه ش رو قبول کن. بهش گفتم ساکت باش، حرفشم نزن...

نگفتم که تو اصلا می‌دونی چقدر دلم خون بود؟! چقدر نگرانت بودم؟؟ چقدر غصه ت رو خوردم؟! تو میدونی من چقدر دعا دعا می‌کردم که از اون مهلکه جون سالم به در ببری؟ تو میدونی من از بودنت چقدر خوشحالم؟

 

 

 

24

Perfect Days

دیشب به پیشنهاد زر، فیلم Perfect Days رو دیدم. فیلم‌ دو ساعت بود ولی مجموع لحظاتی که بین شخصیت ها دیالوگ رد و بدل شد شاید به بیست دقیقه نیم ساعت هم نمی‌رسید.‌ سکوت بود و صدای آروم محیط‌. من چقدر دوستش داشتم ولی. عاشقش شدم. یك بار دیشب با داداشم دیدم و یك بار امروز صبح با مامانم. و باورتون میشه دلم می‌خواد الان که می‌خوام برم ناهار درست کنم برای خودم می‌خوام دوباره بذارمش تا از تلویزیون پخش بشه....  و چقدر بین خودم و اون مرد که کاراکتر اصلی بود شباهت دیدم. شاید بگید تو به این حرفی و پر سر و صدایی. بله ولی چیزهایی در مرام و مسلک و سبک زندگی و نوع نگاهش به زندگی بود که در من هم هست...

26

کار خوب بخش مهمی از ماجراست

این پست خیلی طولانیه. حوصله ندارید نخونید. نمی‌خواستم اینقدر طولانی بنویسم اما زیاد شد.

کار خیلی خیلی مهمه.‌ کار خوب مثل یار خوب بخش مهمی از ماجراست. من از 18 سالگی تا 23 سالگی سخت کار کردم.

دانشجو شده بودم اما به خاطر کرونا دانشگاهی نبود.یه الف بچه بودم که مجری کودك شدم در یکی ازفرهنگسراهای فعال شهرداری. کمی بعد جهاد دانشگاهی دوره‌ای گذاشت تحت عنوان مونته سوری، خودمو تو گل پلکوندم از ذوق و ثبت نام کردم. همون مرکز آموزش دهنده، جذب نیرو هم داشت و همونجا موندگار شدم.

 جایی کار می‌کردم که برای منی که اون زمان  میخواستم در آینده درمانگر کودك بشم بهشت بود. با آدمهایی همکار شده بودم که سه برابر من سن و سال و سواد و تجربه داشتند. توی دست و پاشون می‌پلکیدم و کار یاد می‌گرفتم. با بچه‌های اوتیسم، بچه هایی با مشکلات حسی، بچه‌های cp، بچه های پروانه‌ای و...آشنا شدم و عاشقانه کار کردم. سخت ترین بچه ها برای من لذت‌بخش ترین زمان‌های کاری م رو رقم می‌زند. این وسط همکار خیلی نازنینی داشتم که الان انگلیسه، آقای دکتر سین. برام مثل یك عمو دوست داشتنی بود و اون هم انصافاً با حسی مشابه دوستم داشت. 

بعد هم دانشگاه حضوری شد قبل هجرتِ تحصیلی به اون شهر، اینستاگرام رو برداشتم که ببینم موسسه های کودك خوبش کدوم ها هستن. چند جا رو پیدا کردم و دایرکت دادم. از سه جایی که پیام دادم دو نفر با شنیدن اینکه در شهر پدری کجا کار میکنم مشتاق شدند که با هم دیدار داشته باشیم. و این شد که اولین صبحی که در خوابگاه چشم هام رو باز کردم صبحی بود که بیدار شدم و حاضر شدم و اسنپ گرفتم برای داخل شهر که برم مصاحبه... مصاحبه با مدیری که بارها گفت تو مثل یك معجزه بودی نگار، که خودت پیدا شدی...

 همزمان کار اینجا رو هم داشتم به محض اینکه برای هر تعطیلاتی برمی‌گشتم. این وسط ها دوره های خوبی هم گذروندم که یکی از بهترین هاش فبك بود: فلسفه برای کودک! هر چقدر بیشتر آموزش می‌دیدم کارم در شهرِ دانشگاه بهتر میشد و در شهر خودم بدتر! چون محیط کار اینجا دیگه محیط سابق نبود، دکتر سین نبود و همه چیز رنگ و بوی کار کاسبی به خودش گرفته بود. نمیگم محیط خیلی بدی بود اما دیگه دلخواه من نبود. من انتظارات اونها رو برآورده نمی‌کردم و اون محیط هم انتظارات من رو.یه جا دیگه بریدم و از کار اینجا بیرون زدم. کماکان کار شهرستانم خوب پیش می‌رفت اونقدر که روزی نبود که از محل کار برگردم و احساس نکنم که من راه نمیرم؛ من پرواز می‌کنم! چالش‌های جدید برای مجموعه و خودم  درست میکردم و پول هم خوب در می‌‌اوردم به نسبت. 

تا اینکه لیسانسم تموم شد و این بار فوق رو تهران قبول شدم. تهران که رفتم چنان با دانشگاه و پژوهش و زبان و کارورزی ها مشغول شدم که کمتر فرصت کار بود. ماه های اول فقط یک کلاس آنلاین برای مربی‌ها داشتم و دیگه هیچ.با این حال دو سه ماه بعد یه کار پاره وقت پیدا کردم در موسسه تازه تأسیسی در سعادت آباد. با یک مدیر بسیار با شخصیت.... اینجا دیگه کارم برام کار بامعنایی نبود خیلی. البته من تلاش می‌کردم کارهای جدیدی رو استارت بزنیم مدام اما به طور کلی کاری که من انجام میدادم رو آدمی بدون هیچ سابقه کاری هم می‌تونست انجام بده و این حس خوبی بهم نمیداد. 

نکته مثبتش این بود که در اون بازه نیاز داشتم که بابت مسائل مالی، امنیت روانی داشته باشم که این اتفاق هم می‌افتاد. خیلی هم میگ میگ شده بودم یعنی گاهی به خودم می‌اومدم می‌دیدم من صبح شوش کارورزی بودم، ظهر تا نه شب سعادت آباد سرکار... ده و ربع جنازه م برمیگشت خوابگاه... این وسط دانشجوی ارشد یک دانشگاه سختگیر هم بودم و یه شب‌هایی بود که من فرداش ارائه‌ای چیزی داشتم قبل خواب متن اسلایدها و... رو میدادم به آبی که برام پاورپوینت بزنه. ( عجب معشوقِ یزیدی!) خودم می‌خوابیدم و هر از گاهی بیدار میشدم می‌دیدم زنگ زده بهم که بگه فلان قسمتش رو ببین نظر بده.

 

 خلاصه که سخت مشغول کار بودم با ذهنی پر از فکر و ایده.. اونقدر که خاطرم هست با وجود خستگی، پنجشنبه شبی بود که سرپایینی بعد از میدون بهرود رو بی‌ارتی سوار نشدم پیاده روی کردم که ایده هام رو توی ذهنم منسجم کنم و همون  شب بود که خوابیدم و فرداش اسراییل حمله کرد!!:))) جنگ که شد فرصتی شد خودمو از پریز بکشم و به این فکر کنم که خب در ادامه می‌خوام چه کنم؟ می‌خوام کار کودک رو ادامه بدم؟ جنگ تموم شد و من به محل کارم برنگشتم. خودم رو غرق جهان های جدید کردم و جوابم به کار کودک شد: نه! 

پیشنهادهایی هم اگر بهم شد مجدد تصمیم این بود که هر بار چشم بسته بگم نه.‌ البته سرم هم با کارهای جدیدی شلوغ بود و هست.

اما خب مسیر شغلی که اولین قدم های تاتی تاتی رو دارم در اون برمیدارم هنوز خیلی تازه است. در واقع دارم یک سری زیر ساخت هایی رو می‌سازم که به درآمد رسیدنم فوری نخواهد بود و حالاحالاها کار داره.

و حالا اتفاقی که افتاده اینه که این بار بدون اینکه خودم در جستجو باشم، دوباره کار وسوسه کننده‌ای در همین حیطه بهم پیشنهاد شده اما فقط حیطه یکسانه پوزیشنِ شغلی با گذشته متفاوته و کار مستقیم با کودک هم نیست اما به هر حال برای کودکه! 

دوست ندارم قبولش کنم اگر کاری باشه که آورده‌ی معنوی ش از آورده ی مالی ش برام کمتره و اگر کاری باشه که روحم رو در ازای درآمد بفروشم و از خودم دور بیفتم.

در کل حالا احساس می‌کنم خیلی چیزها در من تغییر کرده. اگر به مصاحبه برم برای پسند شدن نمیرم میرم که ببینم می‌پسندم؟!

خواهیم‌ دید چه میشود:)))

 

 

 

 

 

28

سلام خدای ته دیگ‌های خفن..

درسته که احساسات آدمی معتبره. همه یه روزایی پایین و بالا دارند و همیشه هم هندل کردن تمام حس و حال ها دست خود آدم نیست. اما یك وقت هایی این هم هست که ناشکریه اگه چند لحظه مکث نکنی و از زندگی بابت چیزهایی که داره بهت هدیه می‌کنه عمیقاً تشکر نکنی... مثل دور یك میز بودن با عزیزترین آدمهای زندگی ت... اینکه میتونی با یک ماکارونی چرب و چیل و کل کل و مجلس گرم کنی، روی لب های نارنجی شده شون(!) لبخند بنشونی.

 با مودی زیر ده درصد دارم اینها رو تایپ می‌کنم ولی خب خدا رو هم خیلی شاکرم... ایشالا دل همه خوش باشه به سر سفره با عزیزترین ها بودن...

18

صدام که می‌کنی حس میکنم که اسمم با تو زیبا تر شده..

وقتی بهش زنگ می‌زنم و به عادت همیشه با صدای ذوق زده و مهربون قبل از هر الو و سلامی، نمیگه: نگااااارکم؟ دلبرکم؟! حال و هوام میشه غروب جمعه، تیره و دلگیر...

حتی اگه در محل کار باشه، در مهمونی خانوادگی با پسرهای فامیل مشغول هفت خبیث بازی کردن  باشه! پیش رفیقش باشه یا هر علت منطقی دیگری. دلم این علت ها رو حالیش نیست  و واقعا غم‌آلود میشه.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©