تو خیلی شیرین تر از کیک هویج گردویی...

یک لحظه‌هایی رو انگار باید نوشت.. ولی نه.. خوب که فکر میکنم میبینم اونقدر اون لحظه‌، عمیق و کامل تجربه شده که برای جاودانه شدنش نیاز به حتما نوشتنش نیست. با این حال نوشتنش، رو دوست دارم، همون قدر که زندگی کردنش رو دوست داشتم. 

صبح، طبق معمول این چند روز، اشتها نداشتم. از میز پذیرایی که شامل چای و نسکافه و کیک هویج گردو بود فقط یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم گوشه‌ای نشستم. تقریباً دور از بقیه، آبی با یک برش کیک و نسکافه که دستش بود اومد پیشم. گفت چرا کیک برنداشتی؟ گفتم میل ندارم. گفت تو که عاشق کیک هویج گردویی. گفتم نمی‌خوام امروز.  با چنگال تکه‌های کیک رو برش زد و هر یکی دو دقیقه، یه تیکه بهم داد. همونجا بلند شد و رفت یک برش دیگه هم آورد. گفتم نمی‌خورم که، کافیه. گفت نه آخه اینجوری من که میدم، از دست من میخوری.. بنابر این چنگال به دست، مکالمه رو باهام ادامه داد..

خیلی ساده و شاید لوس بود در ظاهر این کار، ولی برای من، خیلی تجربه عجیبی بود. 

میدونید .. من یک مادر بالقوه م.. مادری رو در معنای مراقبت کردن از آدمها، زندگی می‌کنم مدام. امروز با این پسر، احساس کردم که آها، انگار یکی هست که نیاز نباشه مامانش باشم، یکی هست که اون مواظب منه.. که می‌تونم ضعیف باشم همینقدر پیشش..‌ و همزمان  لذت ببرم از ضعف و آسیب پذیری م...

 

12
قدرت گرفته از بلاگیکس ©