تفکری در باب چرایی تنها شدن!
به نظرم بعضی آدمها وقتی خیلی خیلی تنها میشند، نیاز دارند مکث کنند و فکر کنند به اینکه چه انرژیای داره ازشون برای بقیه ساطع میشه که همون انرژی نمیذاره آدمها بمونند کنارشون؟چه حسی به بقیه میدند که آدمها فراریاند ازشون؟
اینکه چه فضایروانیای رو دارند برای بقیه خلق میکنند که آدمها نمیخوان توی این فضا بمونند؟ نیازه به این فکر کنند که من چطور با بقیه ارتباط میگیرم؟
چه حسی به آدمها میدم؟ فشار؟ نیازمندی؟ کنترل؟ ترحم؟ خشونت خاموش؟ یا امنیت؟
فضای کنار من برای بقیه قابل تنفس هست یا خفهکنندهست؟
من یه خاله دارم که خب آزاری به من نرسونده و در کل من دوستش دارم اما شاهد رفتارهای بدش با دخترش بودم از بچگیم. دخترخاله م الان ده ساله که متاهله، بچهی شش ساله داره، در یک زندگی مشترک عاشقانهست خداروشکر. خانواده ی همسرش خیلی دوستش دارند و حلوا حلواش میکنند اما از خالهام که مادر خودشه، فراریه. با اینکه زندگی خوبی داره، چه عاطفی، چه مالی و.. آروم نیست. پر از خشمه...و حق هم داره.
آدم از دور که نگاه میکنه، دلش برای هر دو طرف میسوزه.
یه طرف مادریه که طرد میشه. یه طرف دختریه که اونقدر زخم برداشته که دیگه اصلا نمیخواد با اون آدمی که اون زخم ها رو زده روبرو بشه حتی اگر مامانش باشه.
خب خالهم داره نتیجهی مدل بودن خودش رو میبینه....