مثل یک کوه بلند، مثل یک خواب کوتاه،یه مرد بود یه مرد..
یکی از هماتاقی های زمان کارشناسیم متأهل بود ( الان دیگه نیست.) عصر بود و همسرش اومده بود دم خوابگاه دنبالش که برند شهرشون. فردای اون روز، روز پدر بود و من داشتم حاضر میشدم که برم محل کارم چون به مناسبت روز پدر کارگاه پدر و کودك تدارک دیده بودم. یک سری کارهای احساسی ماه عسل طورانه هم آماده کرده بودم که باباها سوپرایز بشند. خلاصه دوستم گفت با ما بیا، همسرم برسونتت سرکار. سوار که شدم بعد از سلام و علیک و.. گفتم اِ راستی روزتون مبارك باشه آقای فلانی. آقای فلانی هم به دوستم نگاه کرد و گفت اِ روز مرده، روز منه پس؟! دوستم هم فوری سرشو برگردوند سمت پنجره پوزخند زد و و گفت من که برای تو یکی کادویی چیزی نمیگیرم، روزی هم باشه روز بابامه! همسرش گفت تو چرا کادو بگیری اصلا؟ تو خودت کادوی منی عزیزم.. ولی خب معلوم بود توی ذوقش خورده. حالا این دوست من واقعاً پخته و سنجیده نبود کلا هیچ کدوم از رفتارهاش ولی مسألهای که بود این بود که کمی از ما حرف شنوی داشت، بعدا که دیدمش بهش گفتم آخه خوشگل من، همسرت مرده، غرور داره، تو چرا ضایعش میکنی و عزتش رو حفظ نمیکنی؟ آقا بقیه هم اتاقیها تا مدتها این عبارت عزت مردی که من گفته بودم رو دست میانداختند و مسخره میکردند که تو چه شوهر ذلیلی بشی بعداً! بهشون گفتم والا به خدا من زیر دست مامانی بزرگ شدم که همیشه حواسش به این بوده که پدرم بابت هیچی حس ناکافی بودن نکنه، احترامش رو نگه داره و...، این اسمش شوهر ذلیلی نیست، اگر بخوای به تنهی تنومند یك مرد تکیه کنی که خودت تیشه به ریشه ش نمیزنی!
خلاصه که من نظرم رو گفتم اما همچنان سوژه بودم به خاطر این طرز فکرم. فکر کنم هنوز هم هستم.
من تجربه زندگی زناشویی رو ندارم، بزرگگگ ترین ترس زندگی م هم اینه که تجربه ش کنم ولی نتونم هندلش کنم اما فکر میکنم از این جهت من هم بعدها مثل مامانم بشم. حالا اون طرف قضیه رو هم باید در نظر گرفت که پدرم هم شایستگی احترامی که مامانم بهش میذاره رو داره.
حالا سه صبح چرا اومدم این رو تعریف کردم؟ چون داشتم به یه چیزی فکر میکردم بعد یاد این خاطرهی روز مرد افتادم. حالا هم حوصله ندارم اینجا تعریف کنم که اون یه چیزی که بهش فکر میکردم چی بود؟
ولی خب کلا با هم مهربون باشیم دیگه. همو ضایع نکنیم. زحمتها و محبت های همو ببینیم.. باشد که رستگار شویم.