دختر هنرمند

امروز بعد از مدتها داشتم پیام‌های رد و بدل شده در گروه مراجعین موسسه رو نگاه می‌انداختم چند تا پیام رو دیدم که باعث شد بیام اینجا این پست رو بنویسم.

ما مرکزی هستیم که خدمات توانبخشی به بیماران مبتلا به ام‌اس ارائه می‌دیم. اینها هم نقاشی های یکی از مراجعین هنرمندمونه‌. در ادامه باید بهتون بگم اینا نقاشی یه ادم معمولی نیست.اینا رو دختری میکشه که با وجود بیماری ام اس و نشستن رو ویلچر و از دست دادن توانایی دست غالبش، از پا ننشسته و داره فعالیت میکنه و با دست غیر غالب داره نقاشی می‌کشه.»

آیدی ایشون در بله:@monaomidvar

لینک کانال ایشون در روبیکا:@komoartt

خلاصه که ببینم چه می‌کنید.😍 ببینم روز دختری، این دختر قشنگ مون رو میتونید با خرید و حمایت خوشحال کنید یا نه؟ 

6

دختر کوه نمک، دختر عزیزه🫨

یه دخترک دو ساله رو ماهانه ازش حمایت مالی می‌کنیم. دیروز برام از کمیته امداد پیامك اومد که خانم نگارِ فلانی، دختر معنوی‌تون منتظر هدیه ی روز دخترشه. ای دختر جونم! بگردم برات که مامان دانشجوی دود چراغ خور گیرت اومده. خلاصه به پدربزرگ مادربزرگ معنوی دخترم اطلاع دادم که هدیه‌ی بچه رو واریز کنند.

حالا این رو بگم که من یك جفت عمو زنعموی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی دارم که بعد از مامان و بابای خودم، اونا هم خیلی خیلی زحمت من رو کشیده‌ن. صبح دیدم زن‌آنکل مسیج داده که:«سخنی دارم با فرزند راه دورم،
نگار جون قشنگ و خوشگل و خوشتیپ و خوش اندام و زیبای من روزت مبارک عزیزم ❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺🌺.»

به خودم اومدم دیدم نیشم تا بناگوش باز شده:))

نیم ساعت پیش هم پای لپتاپ بودم که دیدم مامان بزرگم اومد و فوری هدیه ی روز دختر رو بهم داد و رفت.

خلاصه که روز زیبایی به نظر میاد. ببینیم در ادامه چه هدایایی ممکنه برسه. خواهیم دید چه میشود!

18

آبی کاش میشد به روز سورمه‌ای بنشانمت!

امروز اونقدر بغض‌های طولانی داشتم که گلودرد گرفته‌‌م. کارهای قشنگ و فراوانم صدام می‌کنند که بیا بیا پیش ما. ولی من دفتر و دستك و لپ‌تاپ رو رها کردم اومدم با موهای خشك نشده روی تختم دراز کشیدم و سعی می‌کنم که با اشک ریختن بی صدا، گلودردم رو آروم کنم. آبی ناراحتم کرده. موضوع رو هم اگر تعریف کنم شاید خیلی چیز خاصی نباشه ولی خب من خیلی خیلی ناراحتم و اصلا الان توی این لحظه، از چشم و چالم هم افتاده:/ یعنی یك جوری که دلم میخواد بی‌خیال رژیم و سالم خوری و هر چی بشم و یك ظرف بزرگ پر از کرانچی و چیپس بذارم جلوی روم و چیپس بزنم توی ماست و فیلم ببینم و گوشی م رو هم بذارم روی حالت پرواز. 

 وای خدای من چقدر از دستش عصبانی‌ام!!! چقدر دلجویی هاش بیشتر روی مخمه. اصلا گاهی منت کشی کردنش جوریه که دلخور تر میشم.

هوف........ 

اینجور وقتا سد دلخوری هام سرریز می‌کنه و شهر دلم رو سیلاب برمی‌داره....

 

خواهرانه...

سر جریانات دی ماه، یکی از هم‌کلاسی های من دستگیر شد. وقتی خبرش رو شنیدم تو گویی که قلبم رو یکی محکم فشار بده توی دستش، موج اندوه و نگرانی بود که اومد و منو از جا کند. هی به معصومیت و مهربونی چشم های این پسر فکر میکردم و حس میکردم خواهری هستم که نگران پاره ی تنشه. 

 یادمه وقتی توی کانال تلگرامم از این ماجرا نوشتم بعضیا اومدند گفتند شاید اغتشاشگر بوده خب! ایشالا اگه فقط معترض بوده آزاد بشه و از این صحبت‌ها. یا چه می‌دونم اعتراض هم باید اصولی باشه و.. من خب اصلا موافق خشونت نیستم. هیچوقت یک سری کارها در نظرم مطلوب نیست مثل بسیجی کشی، بانک آتیش زدن و.. ولی هم‌کلاسیم رو میشناختم و میدونستم از این کار ها نکرده. فقط فکر کنم در جواب کامنت ها نوشتم من می‌دونم این آدم چقدر ماه و مهربون و  خوبه. یکی گفت کنارش بودی مگه؟ ریموش کردم.‌ یک دوست قدیمی هم بود. 

 خودم هم نمی‌دونستم چی به چیه فقط جرمی که براش اعلام کرده بودند در کلمه خیلی سنگین بود. پرس و جو کردم بعضیا گفتند شاید مجازاتش اع.د.ا.م باشه حتی...

از طریق دانشگاه اقدام کردیم. نامه نگاری رئیس دانشگاه به دادگاه  و از این صحبتها که آقا این آدم شش سال در بهترین دانشگاه های مملکت در انسان یاورانه‌ترین رشته ها تحصیل کرده... کارش اینه سابقه فعالیت هاش اینه و..

بعداً که شکر خدا آزاد شد گفت اون حمایت های دانشگاه خیلی تاثیر داشته! گفت خبرهای حمایت تون بهم می‌رسید و قوت قلبم بود. روز قبل از هجدهم دی! بازداشت شده بود و جرمش استوری و اینها در پیج پابلیک بود. در نهایت بعد از تبرئه شدن از یک سری چیزها و عفو گرفتن بابت یک سری موارد مثل همین تأیید حُسن اخلاقش و.. شش ماه براش بریدند.‌ چهلمِ بچه ها، آزاد شد موقت به بهانه‌ی کارهای پایان نامه!! در حالی که ریزش موی سکه‌ای پیدا کرده بود و حسابی لاغر شده بود... حال و احوال که کردیم بهش گفتم تو اون روزای بی خبری اوایل من هی فکر میکردم یعنی میشه یه روز ما دوباره صحبت کنیم؟بهش گفتم ببین راستی من اصلا نمی‌دونم چه کمکی ازم بر میاد.می‌دونم که پایان نامه و کارای دانشگاهی هم برات آخرین اولویت ممکنه ولی بازم تو اونجور کارها به کمک نیاز داشتی حتما بهم بگو. 

وقتی با ذوق گفت مررررسی... لبخندِ لحظه‌ای اون چهره ی به غم نشسته، قلب خودم رو هم روشن کرد. 

الان هم بعد دو ماه از اون گفتگو بهم گفت فلان کار رو‌ میتونی برام انجام بدی؟

برای همین یه کمک کوچیک بهش دارم می‌رسونم که نهایتا یکی دو روز وقتم رو میگیره. هی میگه نگار من اذیتم خواهش میکنم هزینه ش رو قبول کن. بهش گفتم ساکت باش، حرفشم نزن...

نگفتم که تو اصلا می‌دونی چقدر دلم خون بود؟! چقدر نگرانت بودم؟؟ چقدر غصه ت رو خوردم؟! تو میدونی من چقدر دعا دعا می‌کردم که از اون مهلکه جون سالم به در ببری؟ تو میدونی من از بودنت چقدر خوشحالم؟

 

 

 

24

Perfect Days

دیشب به پیشنهاد زر، فیلم Perfect Days رو دیدم. فیلم‌ دو ساعت بود ولی مجموع لحظاتی که بین شخصیت ها دیالوگ رد و بدل شد شاید به بیست دقیقه نیم ساعت هم نمی‌رسید.‌ سکوت بود و صدای آروم محیط‌. من چقدر دوستش داشتم ولی. عاشقش شدم. یك بار دیشب با داداشم دیدم و یك بار امروز صبح با مامانم. و باورتون میشه دلم می‌خواد الان که می‌خوام برم ناهار درست کنم برای خودم می‌خوام دوباره بذارمش تا از تلویزیون پخش بشه....  و چقدر بین خودم و اون مرد که کاراکتر اصلی بود شباهت دیدم. شاید بگید تو به این حرفی و پر سر و صدایی. بله ولی چیزهایی در مرام و مسلک و سبک زندگی و نوع نگاهش به زندگی بود که در من هم هست...

26

کار خوب بخش مهمی از ماجراست

این پست خیلی طولانیه. حوصله ندارید نخونید. نمی‌خواستم اینقدر طولانی بنویسم اما زیاد شد.

کار خیلی خیلی مهمه.‌ کار خوب مثل یار خوب بخش مهمی از ماجراست. من از 18 سالگی تا 23 سالگی سخت کار کردم.

دانشجو شده بودم اما به خاطر کرونا دانشگاهی نبود.یه الف بچه بودم که مجری کودك شدم در یکی ازفرهنگسراهای فعال شهرداری. کمی بعد جهاد دانشگاهی دوره‌ای گذاشت تحت عنوان مونته سوری، خودمو تو گل پلکوندم از ذوق و ثبت نام کردم. همون مرکز آموزش دهنده، جذب نیرو هم داشت و همونجا موندگار شدم.

 جایی کار می‌کردم که برای منی که اون زمان  میخواستم در آینده درمانگر کودك بشم بهشت بود. با آدمهایی همکار شده بودم که سه برابر من سن و سال و سواد و تجربه داشتند. توی دست و پاشون می‌پلکیدم و کار یاد می‌گرفتم. با بچه‌های اوتیسم، بچه هایی با مشکلات حسی، بچه‌های cp، بچه های پروانه‌ای و...آشنا شدم و عاشقانه کار کردم. سخت ترین بچه ها برای من لذت‌بخش ترین زمان‌های کاری م رو رقم می‌زند. این وسط همکار خیلی نازنینی داشتم که الان انگلیسه، آقای دکتر سین. برام مثل یك عمو دوست داشتنی بود و اون هم انصافاً با حسی مشابه دوستم داشت. 

بعد هم دانشگاه حضوری شد قبل هجرتِ تحصیلی به اون شهر، اینستاگرام رو برداشتم که ببینم موسسه های کودك خوبش کدوم ها هستن. چند جا رو پیدا کردم و دایرکت دادم. از سه جایی که پیام دادم دو نفر با شنیدن اینکه در شهر پدری کجا کار میکنم مشتاق شدند که با هم دیدار داشته باشیم. و این شد که اولین صبحی که در خوابگاه چشم هام رو باز کردم صبحی بود که بیدار شدم و حاضر شدم و اسنپ گرفتم برای داخل شهر که برم مصاحبه... مصاحبه با مدیری که بارها گفت تو مثل یك معجزه بودی نگار، که خودت پیدا شدی...

 همزمان کار اینجا رو هم داشتم به محض اینکه برای هر تعطیلاتی برمی‌گشتم. این وسط ها دوره های خوبی هم گذروندم که یکی از بهترین هاش فبك بود: فلسفه برای کودک! هر چقدر بیشتر آموزش می‌دیدم کارم در شهرِ دانشگاه بهتر میشد و در شهر خودم بدتر! چون محیط کار اینجا دیگه محیط سابق نبود، دکتر سین نبود و همه چیز رنگ و بوی کار کاسبی به خودش گرفته بود. نمیگم محیط خیلی بدی بود اما دیگه دلخواه من نبود. من انتظارات اونها رو برآورده نمی‌کردم و اون محیط هم انتظارات من رو.یه جا دیگه بریدم و از کار اینجا بیرون زدم. کماکان کار شهرستانم خوب پیش می‌رفت اونقدر که روزی نبود که از محل کار برگردم و احساس نکنم که من راه نمیرم؛ من پرواز می‌کنم! چالش‌های جدید برای مجموعه و خودم  درست میکردم و پول هم خوب در می‌‌اوردم به نسبت. 

تا اینکه لیسانسم تموم شد و این بار فوق رو تهران قبول شدم. تهران که رفتم چنان با دانشگاه و پژوهش و زبان و کارورزی ها مشغول شدم که کمتر فرصت کار بود. ماه های اول فقط یک کلاس آنلاین برای مربی‌ها داشتم و دیگه هیچ.با این حال دو سه ماه بعد یه کار پاره وقت پیدا کردم در موسسه تازه تأسیسی در سعادت آباد. با یک مدیر بسیار با شخصیت.... اینجا دیگه کارم برام کار بامعنایی نبود خیلی. البته من تلاش می‌کردم کارهای جدیدی رو استارت بزنیم مدام اما به طور کلی کاری که من انجام میدادم رو آدمی بدون هیچ سابقه کاری هم می‌تونست انجام بده و این حس خوبی بهم نمیداد. 

نکته مثبتش این بود که در اون بازه نیاز داشتم که بابت مسائل مالی، امنیت روانی داشته باشم که این اتفاق هم می‌افتاد. خیلی هم میگ میگ شده بودم یعنی گاهی به خودم می‌اومدم می‌دیدم من صبح شوش کارورزی بودم، ظهر تا نه شب سعادت آباد سرکار... ده و ربع جنازه م برمیگشت خوابگاه... این وسط دانشجوی ارشد یک دانشگاه سختگیر هم بودم و یه شب‌هایی بود که من فرداش ارائه‌ای چیزی داشتم قبل خواب متن اسلایدها و... رو میدادم به آبی که برام پاورپوینت بزنه. ( عجب معشوقِ یزیدی!) خودم می‌خوابیدم و هر از گاهی بیدار میشدم می‌دیدم زنگ زده بهم که بگه فلان قسمتش رو ببین نظر بده.

 

 خلاصه که سخت مشغول کار بودم با ذهنی پر از فکر و ایده.. اونقدر که خاطرم هست با وجود خستگی، پنجشنبه شبی بود که سرپایینی بعد از میدون بهرود رو بی‌ارتی سوار نشدم پیاده روی کردم که ایده هام رو توی ذهنم منسجم کنم و همون  شب بود که خوابیدم و فرداش اسراییل حمله کرد!!:))) جنگ که شد فرصتی شد خودمو از پریز بکشم و به این فکر کنم که خب در ادامه می‌خوام چه کنم؟ می‌خوام کار کودک رو ادامه بدم؟ جنگ تموم شد و من به محل کارم برنگشتم. خودم رو غرق جهان های جدید کردم و جوابم به کار کودک شد: نه! 

پیشنهادهایی هم اگر بهم شد مجدد تصمیم این بود که هر بار چشم بسته بگم نه.‌ البته سرم هم با کارهای جدیدی شلوغ بود و هست.

اما خب مسیر شغلی که اولین قدم های تاتی تاتی رو دارم در اون برمیدارم هنوز خیلی تازه است. در واقع دارم یک سری زیر ساخت هایی رو می‌سازم که به درآمد رسیدنم فوری نخواهد بود و حالاحالاها کار داره.

و حالا اتفاقی که افتاده اینه که این بار بدون اینکه خودم در جستجو باشم، دوباره کار وسوسه کننده‌ای در همین حیطه بهم پیشنهاد شده اما فقط حیطه یکسانه پوزیشنِ شغلی با گذشته متفاوته و کار مستقیم با کودک هم نیست اما به هر حال برای کودکه! 

دوست ندارم قبولش کنم اگر کاری باشه که آورده‌ی معنوی ش از آورده ی مالی ش برام کمتره و اگر کاری باشه که روحم رو در ازای درآمد بفروشم و از خودم دور بیفتم.

در کل حالا احساس می‌کنم خیلی چیزها در من تغییر کرده. اگر به مصاحبه برم برای پسند شدن نمیرم میرم که ببینم می‌پسندم؟!

خواهیم‌ دید چه میشود:)))

 

 

 

 

 

28

سلام خدای ته دیگ‌های خفن..

درسته که احساسات آدمی معتبره. همه یه روزایی پایین و بالا دارند و همیشه هم هندل کردن تمام حس و حال ها دست خود آدم نیست. اما یك وقت هایی این هم هست که ناشکریه اگه چند لحظه مکث نکنی و از زندگی بابت چیزهایی که داره بهت هدیه می‌کنه عمیقاً تشکر نکنی... مثل دور یك میز بودن با عزیزترین آدمهای زندگی ت... اینکه میتونی با یک ماکارونی چرب و چیل و کل کل و مجلس گرم کنی، روی لب های نارنجی شده شون(!) لبخند بنشونی.

 با مودی زیر ده درصد دارم اینها رو تایپ می‌کنم ولی خب خدا رو هم خیلی شاکرم... ایشالا دل همه خوش باشه به سر سفره با عزیزترین ها بودن...

18

صدام که می‌کنی حس میکنم که اسمم با تو زیبا تر شده..

وقتی بهش زنگ می‌زنم و به عادت همیشه با صدای ذوق زده و مهربون قبل از هر الو و سلامی، نمیگه: نگااااارکم؟ دلبرکم؟! حال و هوام میشه غروب جمعه، تیره و دلگیر...

حتی اگه در محل کار باشه، در مهمونی خانوادگی با پسرهای فامیل مشغول هفت خبیث بازی کردن  باشه! پیش رفیقش باشه یا هر علت منطقی دیگری. دلم این علت ها رو حالیش نیست  و واقعا غم‌آلود میشه.

Something hides in every night

اگر شب برای شما هم مصادف با هجوم دلتنگیه. اگر شما هم دلتنگِ خودتون هستید.... اگر شما هم می‌دونید این دلتنگی چقدر سخته. پس این ترانه‌ی غمگین تقدیم به شما...

But you’re everywhere, yes you are

ولی تو همه‌جا هستی، آره هستی!

In every melody and in every little scar

در هر ترانه و در هر جای زخم:))

Yes you are, you are, love

آره هستی، هستی عزیزم...

 

16

تو نگار تهمتنی، بشور که خوب میشوری..

مامانم با دستکش و وسایل شوینده از فروشگاه برگشته خونه و میگه نگار مامان بیا ببین چیا برات خریدم؟ خوبه کافیه؟ چیز دیگه ای نبود؟ تشکر میکنم و میگم حالا فلان چیز دیگه رو هم می‌خواستم ولی اشکال نداره، خوبه فعلاً. دیدن چنین صحنه‌هایی که دختر جنگ زده‌‌ی دور افتاده از علم و تحصیلش  که من باشم ایرپاد گذاشتم و یک سری عبارات انگلیسی رو تکرار می‌کنم و می‌افتم به جون دیوارهای آشپزخونه، به بانکه‌های‌ حبوبات، درهای قابلمه‌ها و کفِ ماهیتابه ها! برای مامانم تجسم خود عاقبت بخیریمه.🤣 چون من اگر چه بنابر تک دختر بودن به اندازه‌ای که مامانم هم تأیید بکنه آدم دست به کمک و مسئولیت پذیری بودم اما اهل این کارها نبودم. این چند سال هم که نبودم و تا فرجه‌ای، تعطیلاتی، تابستونی چیزی اینجا بودم و می‌اومدم ظرف بشورم بابام می‌گفت دخترم شما چرا؟ شما مهمانی. به هر حال فعلا می‌خوام از همین کارها بکنم. پادکست انگلیسی رو هم حین سابیدن خونه پلی کنم که دوپامین یادگیری باعث بشه فکر نکنم به اینکه  آرزوهام دارن خاک میشن....

 

14

وضعیت سفید

سریال وضعیت سفید، سریال خیلی خیلی مورد علاقه‌ی منه. یه عده تو این سریال، به علت وضعیت قرمز و شرایط بمبارونی تهران، باغِ مامان‌برزگه‌ بودند اما یه عده از مردمان جنگ‌زده هم داخل یک مدرسه سکنی گزیده بودند:)))

احساسی که من به بلاگیکس دارم اون مدرسه است. هر کلاسی هم که تبدیل شده بود به خونه و سکونتگاه جنگ‌زده‌‌ها، حکم وبلاگ هر کدوم مون رو داره. وقتهایی هم که با هم گپ می‌زنیم آدمهایی هستیم که تو حیاط اون مدرسه، دور آتیش ایستادیم‌.

من بلاگیکس رو دوست دارم  چون در روزهایی که در سختی،نظیرش نبود ما رو دور هم جمع کرد. نمی‌دونید چقدر خوشحال میشم وقتی کوچ بچه‌های بلاگفا و بیان و تلگرام رو به اینجا می‌بینم. 

یادم هست یه نصفه شب چشم هام رو باز کردم اینجا رو چك کردم دیدم یك دنبال کننده جدید دارم: زن زندگی!

ذوق کردم. حسِ دیدنِ آشنا در مکانی غریب. این برای دیدن بقیه دوستان هم صدق می‌کنه.

اما جدای از این، پیدا کردن آدمهای جدید هم خوشاینده. مثلا من اینجا چند تا وبلاگ پیدا کردم که عمیقاً دوست دارم. 

و در نهایت به قول آقای حمید، می‌بینید حالا که زهرا و هالی و طوطو نیستند، چقدر جاشون خالیه؟ و همچنین آقای پدر..

خلاصه که فعلاً همینیم. جنگ زده های وبلاگ نویس...

ولی خب این حرکت بلاگیکس که دسترسی بعضی دوستان مثل آقای هالی رو به پنل شون بست خیلی حس بدی میده.

من فکر میکنم بلاگیکس می‌خواد بمونه. بنابر این با خودش میگه بذار قبل اینکه توسط بالادستی ها فیلتر بشه خودم ایجاد مسدودیت کنم‌.

کلا همین هستند همه پلتفرم های داخلی‌. 

و راستش یک علت دیگه از علاقه م به اینجا میدونید چیه؟ اینکه همه‌ی ما ساکن ایرانیم! هر نظری هم داشته باشیم، ساکن ایرانیم...

از اینکه احساس میکردم یه سری بیرون گود ایستاده‌هایی هستند که می‌گند لنگش کن! خسته شده بودم....

هر چند دوستان خوب خارج از ایران دارم که وقتی تونستم وصل بشم اولین کاری که کردم این بود که گزارش سلامتی رو بدم و البته بگم که می‌دونم خیلی دل تون اینجاست، خیلی نگرانید. حتی به صمیمی تر ها گفتم در عین حال که برای عزیزان داخل ایرانم نگرانم، جور دیگه ای برای شما هم نگرانم که توی راه دور اینقدر غصه‌ی ما رو دارید...

26

بشقاب‌های رنگین کمونی

سلام از روز هفتمی که رژیم غیر صهیونیستی گرفتم! خب باید بگم از اینکه کمی وقت بذارم و بعد رنگ‌های رنگین کمون رو بچینم توی بشقابم، خیلی خوشم میاد. 

من عاشق سبزیجاتم. یعنی اگر بهم بگند باید مصرف گوشت قرمز،مرغ و ماهی رو برای همیشه ترک کنی و برات ممنوعه، چندان ناراحت نمیشم در عین حال هوا رو از من بگیرید کاهو و فلفل دلمه‌ای و ذرت و کدو و کلم و .. رو نه. من اونقدر عاشق سالاد فصلم که یکی از دوستهای دوره لیسانسم که هم‌خوابگاهی بودیم و خیلی هم رو دوست داشتیم و هوای هم رو داشتیم گاهی وقتی می‌رفت خرید مایحتاج، با یك کاهو برای من برمیگشت! و من چونان کسی که دسته گل خریدند براش، ذوق می‌کردم و می‌پریدم دوستم رو بغل می‌کردم! 

 

 

14

گزارش یک روز زندگی

چه روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. صبح زود بیدار شدم زیر کتری و شیرجوش رو روشن کردم و مامان رو بیدار کردم. با هم صبحانه خوردیم. بعد دیگه بساط کار و پژوهش رو روی تخت مامان و بابا پهن کردم و شروع کردم به زبان خوندن، به آموزش دیدن و جستجو در منابع فعلا محدود. می‌دونی به قولِ قلبِ آبی، ما الآن زندانی هستیم، درست. ولی توی همین زندان هم که هستیم ورزش کنیم که وقتی آزاد شدیم، بدن ورزیده داشته باشیم. ما که همیشه زندانی نمی‌مونیم‌. و ورزش یعنی همین ادامه دادن تلاش... برای من یعنی همین که غرق میشم در جستجوی پاسخ به سوالاتم. 

بعد از ۶ سال درس خوندن در حوزه سلامت روان، باید بگم  عمیقاً احساس میکنم که چقدر روانشناس شدن رو دوست دارم.‌ با اینکه تقریبا هرگز چشم انداز تراپیست شدن به معنی تیپیکالش برای خودم رو نداشتم. یعنی در همه‌ی این سالها که گاهی شب و روز، مدفون در آموزش دیدن بودم در مورد دنیای مشاوره و درمان‌، اون تصویر آرمانی از آینده ی کاری‌م دارم این نبوده و نیست که روی صندلی‌ای روبروی آدم دیگری به عنوان مشاور بشینم. اگر چه که این اتفاق هم خواهد افتاد اما هدف و رویای بزرگتر من چیز دیگری ست... و اون رویا، چیزیه که باعث میشه قلبم برای تپیدن، شوق بیشتری داشته باشه.

خلاصه بعد از دل کندن از لپتاپ، بلند شدم و  سالاد درست کردم برای ناهارم. و بعد از ناهار سهمیه‌ی وایتکس کاری روزم رو شروع کردم. آخ آخ وایتکس تو کی بودی؟ تو چی بودی؟ چقدر من دوستت دارم، چقدر تو خوبی که همه‌چیز رو اینقدر برق می‌اندازی. چرت عصرگاهی رو هم زدم و وقتی که بیدار شدم خونه رو بوی آبگوشت مامان برداشته بود.

شب که شد اتفاقات خوب دیگه هم افتاد. یک کتاب خوب پیدا کردم راجع به بیمارانی که کارم رو چند ماهه با اون گروه شروع کرده‌‌م. ( یک بیماری خود ایمنی خیلی رایج: مولتیپل اسکلروزیس یا همون ام‌اس خودمون .) کتاب رویکرد روان تنی نسبت به این بیماری داره. توسط چند پزشک و روانشناس نوشته شده و هر کجا که کار اینطور تخصصی ببینم که چند متخصص مختلف همزمان حضور دارند، مشتاق میشم به اینکه پیگیری کنم برای فهمیدن جان کلام شون.

در نهایت آخر شب، ظرف‌های شام رو که می‌خواستم بشورم ایرپاد رو گذاشتم و یه اپیزود دیگه زن آفرید پلی کردم.‌ الان نمی‌خوام بگم مهمون کی بود و چی گفت چون کاملا یک پست جدا می‌طلبه و حتماً خواهم نوشت از اون زن و چیزهایی که اون زن، آفرید.

از اول پست تا اینجا رو خوندم. فکر کنم نتونستم احساسی که دارم رو با نوشتن آنچه گذشت های امروز خوب منتقل کنم. 

اما خب از شما چه پنهون، دوست دارم به درگاه خدا سجده کنم، طولانی و عمیق و عاشقانه و بعد هم یك ماچ آبدار نثار مُهر خاکی کنم..

امروز خدا رو خیلی خیلی دوست داشتم... و خیلی شکرگزارش بودم.. خدایا دمت گرم. دمت گرم که وقتی داشتی ما رو می‌آفریدی به هر کدوم مون علاقه‌ها و استعدادهایی دادی که به واسطه همون‌ها شوق این رو داشته باشیم برای جهان‌ت آورده های قشنگ داشته باشیم.

خدایا دوستت دارم. امیدوارم تو هم از من راضی باشی. 

 

28

سلام خدای سالاد های خوشمزه

 

به شادمانه اینکه رفتم روی ترازو و دقیقاً سه کیلو کم کرده بودم؛ ظهر با این عزیزِ دلربا خودم رو تحویل گرفتم:))) ترکیبی از سیب زمینی آبپز (من یدونه سیب زمینی کوچولو ریختم توی سالادم) کلم بنفش و کلم سفید و خیار و گردو و کنجد و آویشن و آبلیمو و بعد هم به عنوان سس، یک قاشق ماست پروبیوتیک. اوووم، به به....😋 خدایا بابت تمام مواد غذایی من ازت ممنونم، بابت خلق سبزیجات اما بیشتر دمت گرم، بابت این همه تازگی و خوش‌رنگی و البته خوشمزگی.

12

ناهار روز آتش بس

روزی که آتش بس میشه باید یه کوله برداری و اینها رو بچینی توش:یک ظرف غذا که  پرش کردی از ماکارونی خوشمزه (البته که غیر چرب و چیل، چون خودت رجیم داری!) و سس خرسی و سالاد و دو تا بطری دوغِ مورد علاقه‌ی انسان مورد علاقه‌ات ( نوشابه نه، چون خودت رجیم داری.) البته قبل از اینها باید به آن انسان مورد علاقه‌ت که روز کاری شلوغی هم داره مسیج بدی جلسه‌ها رو نمیشه عقب بندازی؟ من امروز خیلیییی دلم گرفته و چشمات رو چشمای گربه‌ی چکمه پوش کنی( به وسیله ایموجی البته)  که انسان مورد علاقه چاره‌ای نداشته باشه جز اینکه وسط روزش رو اختصاص بده به یک ناهار دو نفره‌. چنین روز آتش بسی، بسیار دل انگیز خواهد بود. خصوصا که عصرش هم بارون شروع کنه به باریدن... حتی اگر انسان مورد علاقه فوراً برگشته باشه پای کار و تو رو هم رسونده باشه سر درس و مشقت.

16

دختری جوان در خاورمیانه‌ای آرام

با ذره‌بین سرچ میکنم پادکست ویکی پز و اپیزود کوکو سبزی رو پلی میکنم و مشغول پختن کوکوی پیازچه میشم! ترکیبی از پیاز داغ، پیازچه، تره فرنگی، تخم مرغ، آرد نخود، گردو و کنجد.. مثلا دختر جوانی هستم در خاورمیانه‌ای آرام..

این روزها عاشق اینم که کوهی از کارهای خونه تلنبار بشه روبروم. عاشق اینم که دیوارهای روغنی شده‌ی پشت گاز رو کف مالی کنم و بسابم. عاشق اینم لیوان‌ها رو یکی بعد از اون یکی با اسکاج آغشته به وایتکس بشورم، یه دنیا لباس تا کنم، حتی از برق انداختن سرویس بهداشتی هم لذت میبرم.

همزمان پادکست زن آفرید رو هم پلی میکنم تا قصه‌ی زنهای خفن و جنگجو رو بشنوم. زنهای خوش هویت. قصه‌ی این زنها باعث میشه درون خودم دوباره دسترسی پیدا کنم به نگار دیگری هم که هستم! اون بخش از وجودم که جستجوگر، خلاق، متقاعد کننده و مشتاقه. اون بخش از وجودم که عاشق یادگیریِ علم و مهارت اندوزیه.

آخر شب ها که با قلب آبی صحبت میکنیم، قصه‌ی هر کدوم رو بهش میگم. یه اپیزود مهمون پادکست، یک خانوم نویسنده است و قسمت بعدی یک طراح لباس. خلاصه که از وکیل و شهردار و کارآفرین گرفته تا راهبر مترو.. قصه‌ی اینها رو به قلب آبی میگم ولی عمیقاً احساس میکنم رنجی در زن بودن هست که کشیدن اون رنج باعث میشه من اون زنها رو بهتر بفهمم، فی الواقع بیشتر ستایش و تحسین شون کنم.

آره خلاصه... قلب آبی میدونه دور بودن من از کار و پژوهش و جهان شخصی‌ای که خیلی دوستش دارم، دیوانه م میکنه، برای همین میگرده برام دوره های آموزشی پیدا میکنه. بعد که میگم ممنون آقای مهندس، میگه فعلا که ساقیِ موادِ خانومم. میگردم موادت که آموزشه رو برات پیدا میکنم بهت میرسونم.

من هم شروع میکنم به یادگیری راجع به اینکه چطور میشه خدمات رو به بهترین شکل، کودیزاین کرد. انگار نه انگار توی این نقطه وحشتناک تاریخ این سرزمینیم. یه جوری که انگار دختر جوانی هستم در جهانی امن. انگار نه انگار بی تابم و پر اضطراب و کشورم داره بمبارون میشه.

 

20
قدرت گرفته از بلاگیکس ©