زندگی قشنگم، دلتنگتم.

 خب باید اعتراف کنم از دیشب چند باری چشمم خورده به عکس پست قبل. و دلم تنگ شده برای اون لوکیشن، برای کاری که به تازگی شروعش کرده بودم، با همه ی احساس‌های سختی که بابتش تجربه می‌کردم. برای تهران خیلی عزیزم، برای لوکیشن های پرتکرار.. ولنجك و مرزداران و سعادت آباد و چیتگر ..برای ونک و میرداماد و شوش.. برای بیمارستان رفیده و بیمارستان رازی... دلم تنگ شده برای میزم در سالن مطالعه.. دلم حتی برای اون کلینیک ترك اعتیاد شوش هم تنگ شده... آخ زندگی قشنگم.... دلتنگتم..

 

8

تنها راضی از وضعیت بی‌نتی

یک هفته قبل از جنگ اینجا بودم. منتظر دکتر ح، این پا و اون پا میکردم و نمی‌رسید. پس از در و دیوار عکس میگرفتم..دکتر ح می‌گفت بجنب خانوم فلانی. جنگ میشه اینترنت قطع میشه کار عقب میمونه. و توی دل من هم ماشین رخت‌شویی روشن بود هم زیر دیگ های سیر و سرکه روشن بود. دروغ چرا.‌دوست داشتم اینترنت زودتر قطع بشه اصلاً. باید بگم هنوز هم از تصور اینکه اینترنت وصل خواهد شد و بعد باید فرود بیام روی پروژه‌ی سختم، نفسم تو سینه حبس میشه.یعنی به من باشه دوست دارم بدونم اصلا تا شش ماه دیگه وصل نمیشه.🥴این در شرایطیه که زندگی و کسب و کار و نون و روزی و.. یکی از نزدیک ترین آدمهای زندگی خودم هم وابسته به اینترنت بین المللیه و دارم شب و روز تلاش کردنش برای وصل شدن رو می‌بینم. جدای اون این همه دوستانی که این مدت به واسطه این فضا شناختمشون و میبینم چقدر از این بابت خاطرشون نگرانه. اونوقت من نگران سنگ بزرگ خودمم که سختمه برش دارم.

14

رجیم

ترکیب تعطیلی همه چیز، بخور و بخواب و..، این شده که بیشترین وزنم رو الان دارم تجربه می‌کنم. عددی که تا حالا روی ترازو ندیده بودم:))) به قول یه دوستی، باید رجیم بگیرم. داشتم عکس‌های سفر های این دو سال رو پوشه بندی میکردم که بریزم روی سیستم‌. دیدم چقدر قبلاً ناز تر و باربی‌تر بودم.الان تمام زاویه‌‌های صورتم رو از دست دادم:(( اگه بخوام به حالت دو سه ماه پیش برگردم سه کیلو و اگر بخوام دوباره باربی باشم، پنج کیلو باید کم‌کنم. چه جوری؟:(((هیچ تجربه‌ای از رژیم گرفتن ندارم.

18

کلپسه: مارمولک

یه خانومه بود شعار میداد: الهی ترامپ بی‌میره، زنیشه بابام بیگیره. حالا از وقتی کلیپش رو دیدم هی چپکی میگم: الهی بابام بمیره( زبونم لاااال)زنیشه ترامپ بی‌گیره‌. ( بازم زبونم لال)🥴🥴🥴🥴 قبلش هم که هی میگفتم: بزن که خوب میزنیییی. بر وزن همین چیزای یه کمی بی‌تربیتی ادامه می‌دادم . قبل اون هم هی راه میرفتم می‌خوندم: مذاکره دِگه بَسَ با ای ترامپِ کلپسه. یعنی واقعا برم این کله رو به جا بکوبونم این سموم از سرم خارج بشه.

 

14

رنگِ یک ابر

یادم نیست کی بود که نوشته بود:

بله،دوستت دارم

زیرا تو تنها کسی هستی که می‌توانم با او از رنگ یک ابر صحبت کنم، از نغمه‌‌ی اندیشه‌ای..

10

تو دلیل سبز ریشمی تو خاكِ این کویر...

میگی: ببین جدی نشستیم لب جوب، داریم گذر عمر می‌بینیم.. میگی: نگاه کن تو رو خدا. این همه راه اومدیم که خانوم کفش هاشو در بیاره پا بذاره تو آب، شلپ شلوپ کنه. و من دلم میخواد هزار سال بشینم لب همین جوب و گذشتن تماااام عمرم رو ببینم.... و تمام عمرم من یه ور جوب نشسته باشم تو اون ور جوب.......

من اگه خسته شبیه تن ایران بودم...

از هشت و نیم شب که پامو گذاشتم توی آشپزخونه تا همین الآن کار داشتم. کف پاهام درد میکنه.بشور و بساب و پخت و پز. من هم خیلی آهسته و خوش‌خوش کار می‌کنم البته. واِلا فقط یه شام حاضری پختم و برای ناهار فردا سالاد الویه درست کردم.یه سفر کوتاه درون استانی در پیش داریم. با همه‌ی استرسها، زندگی در جریانه. کاش حالم جوری بود که میگفتم سفر بهترش می‌کنه..

10

واقعیت

چند شب به بابا گفتم بیا بریم سمت خیابون هایی که راهپیمایی ماشینی! هست. میخواستم ببینم چجوریاست. چند تا از بهترین منطقه های این شهر، معادل اندرزگوی تهران مثلاً، اختصاص داده شده به این کار.. میدونید... باید بودید و میدیدید.. چه جمعیتی... پیر و جووون و بچه و زن و مرد.. خانوما خب واقعا اغلب محجبه بودند اما بودند کسایی بدون حجاب کامل یا حتی بدون روسری... یکدست پرچم های ایران.. من فکر میکنم واقعیت‌رو باید دید. واقعیت هم همینه چه ما خوش مون بیاد که اینها وجود دارند و زیاد هم هستن. به شخصه غبطه خوردم به اونها. نه برای اینکه فکر میکنم اونها طرف درستی از حقیقت ایستادند. نه. ( البته خودم هم فکر نمیکنم طرف درستی ایستاده باشم!!) غبطه خوردم چون جهان در جهان بینی اونها ابهام کمتری داره. یک طرف شرورترین های دنیان و یک طرف مقدس ترین خیر. پس در جبهه‌ی خیر، می‌جنگن!

 

14

وطن یا..؟

نیم ساعت بعد از اینکه پست دیروز رو نوشتم یه اتفاقی افتاد که مغز سرم سوت کشید!استرس...استرس...استرس... نمیتونم جزئیات بدم ولی بی ربط به این اوضاع همگانی نیست. خدا خودش جمع کنه و به دادم برسه. میشه شمایی که می‌خونید و رد می‌شید هم یه دعای از ته دل برای ختم به خیر شدن و عبور کردن از مهلکه‌ای که نباید توش بیفتم بکنید؟ هوووووف!

 

16

امید

چرا اینقدر امیدوارم؟ چرا فکر می‌کنم بعد از این شبهای سیاه و طولانی، صبحِ امیدِ وطن در راهه؟ گفته بودم بعدها اگر مرتبط با کارم جایی رو تأسیس کنم دوست دارم اسمش رو همین بذارم؟ « صبحِ امیدِ وطن»❤️🤍💚

12

روزهای بهاری

چشمام امروز جوری همه جا رو با ولع تماشا می‌کرد که انگار می‌خواستم تمام لحظه های در گذر رو با نگاهم ببلعم. آسمون آبی رو، پارك جنگلی رو، رودخونه‌‌ای که برای اولین بار پر آب می‌دیدمش، پل های رو رودخونه، حوضچه ها و فواره ها رو، لاله های نشکفته و شکفته رو که صورتی بودند و زرد و سرخ، آب زلال قنات، پاهای برهنه‌ی خودم داخل آب خنک، پاهای برهنه‌ی اون داخل آب خنک.. همه‌ی این سکانس ها رو با قلبم، عکس گرفتم و ثبت شدند در آلبوم خاطره‌های ذهنم...

 

0

کنارتم از راه دورم...

از اینکه این نقطه از ایران که ساکنشم از جنگ دوره و میخونم که شماها در تنش و اضطرابید قلبم فشرده است بچه ها...

12

از جاده های باصفا تا بن بست های تاریك..

بعضی وقت‌ها چیزهایی رو در جزییاتِ کارها و عادت‌ها و طرزفکرها و در کل منش و سبک زندگی‌اش میبینم که به این فکر می‌کنم که چقدر از اینکه این آدم  « آن دیگریِ مهم زندگی م» باشه، کیف می‌کنم. چقدر همین آدم با همین جزییات، پاسخ به نیازهای مختلف روانی منه. چقدر ناخودآگاه آرزو کرده بودمش. خلاصه که رضایت عمیق عاطفی رو گاهی تجربه می‌کنم که در لحظه سایر نگرانی‌هام همه فراموش میشن، موج‌های ناآروم دلم آروم میگیرن و... گاهی هم یه چیزی ممکنه ازش سر بزنه که با سر بخورم تو دیوار! شوك بشم و گیج و منقبض ... که ندونم دقیقا باید چه کنم. در لحظه حس کنم چه بن بست عجیبی پیش رومه. بعد اون رو ببینم که اونم مثل من به بن بست خورده و زل زده به دیوار روبرو! ساکت، عصبانی، گیج و منقبض. آخ که چقدر این لحظه‌ها بدن. هیچکی نمیتونه اون یکی رو هندل کنه مگر اینکه به مدت طولانی قهر نه ولی سکوووت کنیم. بعد هم طی کردن دوران سکوت و سلوك، 

ای خدا...

خدای شخصی من! خدای خوب مهربانم، ای که لبخند شیرین و عمیقی هستی روی صورتِ آسمون. خواهش می‌کنم من رو ببخش و بیامرز! ای خدای من خواهش میکنم یه فکری به حال این دیگی که توی دلم روشنه و سر سگ و سیر و سرکه همزمان توش می‌جوشه بکن. معده‌ی درست و حسابی‌ای که بهم بخشیده بودی رو دارم داغون میکنم با این حجم عظیم اضطرابم. اصلا اونقدر اضطرابِ شخصی م زیاده که اضطراب بلاهای همگانی رو کمتر دارم. خدایا روزهای بهتر داستان منو هم برسون.😭🙏

همه در سایه‌ی گیسوی نگار آخر شد...

حال خوش بهاری امروزم رو از کوتاه کردن موهام داشتم. دیگه خسته شده بودم از رسیدگی به موهای به اون بلندی. خلاصه که گیس ها رو چیدم. البته نه اونقدر که پسرونه باشه، همچنان دخترانه است. نه به زیبایی موهای بلند، اما این مدل هم بهم میاد. 

خانه‌ام ابری ست امّا در خیال روزهای روشنم

دیشب کیف جدیدی که یك روز قبل از جنگ خریده بودم رو برداشتم که استفاده کنم. با صدای بلند گفتم آخی، چقدر قشنگه این. مامان گفت مثل خودته آخه. لبخند زدم گفتم بیا بهش دست بزن خیلی نرمه جنسش. گفت دقیقاً مثل پوست خودت که نرم و لطیفه.

حالا نباید با یادآوری این سکانس های ساده اشك بریزم، اما دارم می‌ریزم. تا هفت دریا اون ور تر گریه دارم. گریه دارم و عذاب وجدان. چون این اواخر برای مادرم دختر نبودم، گودزیلا بودم، هیولا بودم، اژدهای خشمگین دو سر بودم.

و با این حال،هنوز مامانم فکر می‌کنه من قشنگ و نرم و لطیفم.

توی گلوم یك بغض بزرگ اندازه‌ی پرتقاله. حس میکنم مامانم بی معرفت ترین دختر دنیا رو داره، اون چیزی نمیگه ولی خودم می‌فهمم..

کاش میشد سرمو بذارم روی پاش و ببارم و ببارم و ببارم..

و البته امیدوارم بتونم به هدفی که برای سال ۱۴۰۵ برای خودم مشخص کردم پایبند بمونم: اینکه گودزیلا و هیولا و اژدها نباشم برای خانواده‌م.

گنجشكِ کوچكِ دل

میگه: مثل گنجشك کوچیکی که بشینه لب یه برکه، آب بخوره، تو اومدی نشستی دم دلم، تمام غم و غصه‌ها رو لاجرعه سر کشیدی...

هبوط

بعد به خودتون میاید می‌بینید آروم آروم، یواش یواش، هبوط کردید به نقاط عمیقی از وجود هم. اونجا که تاریکیه و تاریکی و تاریکی.... و تاریکی ترسناکه و در تاریکی، باید محتاط بود. 

اما اگر این تهِ یك سیاهچاله‌. عزیزدلم، با همه‌ی ترس‌ها و احتیاط‌ها، من واقعاً دوست ندارم روشنی رو ببینم. بذار آروم و بی صدا، همین جا بمونم.

قدرت گرفته از بلاگیکس ©