دختری جوان در خاورمیانه‌ای آرام

با ذره‌بین سرچ میکنم پادکست ویکی پز و اپیزود کوکو سبزی رو پلی میکنم و مشغول پختن کوکوی پیازچه میشم! ترکیبی از پیاز داغ، پیازچه، تره فرنگی، تخم مرغ، آرد نخود، گردو و کنجد.. مثلا دختر جوانی هستم در خاورمیانه‌ای آرام..

این روزها عاشق اینم که کوهی از کارهای خونه تلنبار بشه روبروم. عاشق اینم که دیوارهای روغنی شده‌ی پشت گاز رو کف مالی کنم و بسابم. عاشق اینم لیوان‌ها رو یکی بعد از اون یکی با اسکاج آغشته به وایتکس بشورم، یه دنیا لباس تا کنم، حتی از برق انداختن سرویس بهداشتی هم لذت میبرم.

همزمان پادکست زن آفرید رو هم پلی میکنم تا قصه‌ی زنهای خفن و جنگجو رو بشنوم. زنهای خوش هویت. قصه‌ی این زنها باعث میشه درون خودم دوباره دسترسی پیدا کنم به نگار دیگری هم که هستم! اون بخش از وجودم که جستجوگر، خلاق، متقاعد کننده و مشتاقه. اون بخش از وجودم که عاشق یادگیریِ علم و مهارت اندوزیه.

آخر شب ها که با قلب آبی صحبت میکنیم، قصه‌ی هر کدوم رو بهش میگم. یه اپیزود مهمون پادکست، یک خانوم نویسنده است و قسمت بعدی یک طراح لباس. خلاصه که از وکیل و شهردار و کارآفرین گرفته تا راهبر مترو.. قصه‌ی اینها رو به قلب آبی میگم ولی عمیقاً احساس میکنم رنجی در زن بودن هست که کشیدن اون رنج باعث میشه من اون زنها رو بهتر بفهمم، فی الواقع بیشتر ستایش و تحسین شون کنم.

آره خلاصه... قلب آبی میدونه دور بودن من از کار و پژوهش و جهان شخصی‌ای که خیلی دوستش دارم، دیوانه م میکنه، برای همین میگرده برام دوره های آموزشی پیدا میکنه. بعد که میگم ممنون آقای مهندس، میگه فعلا که ساقیِ موادِ خانومم. میگردم موادت که آموزشه رو برات پیدا میکنم بهت میرسونم.

من هم شروع میکنم به یادگیری راجع به اینکه چطور میشه خدمات رو به بهترین شکل، کودیزاین کرد. انگار نه انگار توی این نقطه وحشتناک تاریخ این سرزمینیم. یه جوری که انگار دختر جوانی هستم در جهانی امن. انگار نه انگار بی تابم و پر اضطراب و کشورم داره بمبارون میشه.

 

20
قدرت گرفته از بلاگیکس ©