وضعیت سفید
سریال وضعیت سفید، سریال خیلی خیلی مورد علاقهی منه. یه عده تو این سریال، به علت وضعیت قرمز و شرایط بمبارونی تهران، باغِ مامانبرزگه بودند اما یه عده از مردمان جنگزده هم داخل یک مدرسه سکنی گزیده بودند:)))
احساسی که من به بلاگیکس دارم اون مدرسه است. هر کلاسی هم که تبدیل شده بود به خونه و سکونتگاه جنگزدهها، حکم وبلاگ هر کدوم مون رو داره. وقتهایی هم که با هم گپ میزنیم آدمهایی هستیم که تو حیاط اون مدرسه، دور آتیش ایستادیم.
من بلاگیکس رو دوست دارم چون در روزهایی که در سختی،نظیرش نبود ما رو دور هم جمع کرد. نمیدونید چقدر خوشحال میشم وقتی کوچ بچههای بلاگفا و بیان و تلگرام رو به اینجا میبینم.
یادم هست یه نصفه شب چشم هام رو باز کردم اینجا رو چك کردم دیدم یك دنبال کننده جدید دارم: زن زندگی!
ذوق کردم. حسِ دیدنِ آشنا در مکانی غریب. این برای دیدن بقیه دوستان هم صدق میکنه.
اما جدای از این، پیدا کردن آدمهای جدید هم خوشاینده. مثلا من اینجا چند تا وبلاگ پیدا کردم که عمیقاً دوست دارم.
و در نهایت به قول آقای حمید، میبینید حالا که زهرا و هالی و طوطو نیستند، چقدر جاشون خالیه؟ و همچنین آقای پدر..
خلاصه که فعلاً همینیم. جنگ زده های وبلاگ نویس...
ولی خب این حرکت بلاگیکس که دسترسی بعضی دوستان مثل آقای هالی رو به پنل شون بست خیلی حس بدی میده.
من فکر میکنم بلاگیکس میخواد بمونه. بنابر این با خودش میگه بذار قبل اینکه توسط بالادستی ها فیلتر بشه خودم ایجاد مسدودیت کنم.
کلا همین هستند همه پلتفرم های داخلی.
و راستش یک علت دیگه از علاقه م به اینجا میدونید چیه؟ اینکه همهی ما ساکن ایرانیم! هر نظری هم داشته باشیم، ساکن ایرانیم...
از اینکه احساس میکردم یه سری بیرون گود ایستادههایی هستند که میگند لنگش کن! خسته شده بودم....
هر چند دوستان خوب خارج از ایران دارم که وقتی تونستم وصل بشم اولین کاری که کردم این بود که گزارش سلامتی رو بدم و البته بگم که میدونم خیلی دل تون اینجاست، خیلی نگرانید. حتی به صمیمی تر ها گفتم در عین حال که برای عزیزان داخل ایرانم نگرانم، جور دیگه ای برای شما هم نگرانم که توی راه دور اینقدر غصهی ما رو دارید...