آبی کاش میشد به روز سورمهای بنشانمت!
امروز اونقدر بغضهای طولانی داشتم که گلودرد گرفتهم. کارهای قشنگ و فراوانم صدام میکنند که بیا بیا پیش ما. ولی من دفتر و دستك و لپتاپ رو رها کردم اومدم با موهای خشك نشده روی تختم دراز کشیدم و سعی میکنم که با اشک ریختن بی صدا، گلودردم رو آروم کنم. آبی ناراحتم کرده. موضوع رو هم اگر تعریف کنم شاید خیلی چیز خاصی نباشه ولی خب من خیلی خیلی ناراحتم و اصلا الان توی این لحظه، از چشم و چالم هم افتاده:/ یعنی یك جوری که دلم میخواد بیخیال رژیم و سالم خوری و هر چی بشم و یك ظرف بزرگ پر از کرانچی و چیپس بذارم جلوی روم و چیپس بزنم توی ماست و فیلم ببینم و گوشی م رو هم بذارم روی حالت پرواز.
وای خدای من چقدر از دستش عصبانیام!!! چقدر دلجویی هاش بیشتر روی مخمه. اصلا گاهی منت کشی کردنش جوریه که دلخور تر میشم.
هوف........
اینجور وقتا سد دلخوری هام سرریز میکنه و شهر دلم رو سیلاب برمیداره....