گزارش یک روز زندگی

چه روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. صبح زود بیدار شدم زیر کتری و شیرجوش رو روشن کردم و مامان رو بیدار کردم. با هم صبحانه خوردیم. بعد دیگه بساط کار و پژوهش رو روی تخت مامان و بابا پهن کردم و شروع کردم به زبان خوندن، به آموزش دیدن و جستجو در منابع فعلا محدود. می‌دونی به قولِ قلبِ آبی، ما الآن زندانی هستیم، درست. ولی توی همین زندان هم که هستیم ورزش کنیم که وقتی آزاد شدیم، بدن ورزیده داشته باشیم. ما که همیشه زندانی نمی‌مونیم‌. و ورزش یعنی همین ادامه دادن تلاش... برای من یعنی همین که غرق میشم در جستجوی پاسخ به سوالاتم. 

بعد از ۶ سال درس خوندن در حوزه سلامت روان، باید بگم  عمیقاً احساس میکنم که چقدر روانشناس شدن رو دوست دارم.‌ با اینکه تقریبا هرگز چشم انداز تراپیست شدن به معنی تیپیکالش برای خودم رو نداشتم. یعنی در همه‌ی این سالها که گاهی شب و روز، مدفون در آموزش دیدن بودم در مورد دنیای مشاوره و درمان‌، اون تصویر آرمانی از آینده ی کاری‌م دارم این نبوده و نیست که روی صندلی‌ای روبروی آدم دیگری به عنوان مشاور بشینم. اگر چه که این اتفاق هم خواهد افتاد اما هدف و رویای بزرگتر من چیز دیگری ست... و اون رویا، چیزیه که باعث میشه قلبم برای تپیدن، شوق بیشتری داشته باشه.

خلاصه بعد از دل کندن از لپتاپ، بلند شدم و  سالاد درست کردم برای ناهارم. و بعد از ناهار سهمیه‌ی وایتکس کاری روزم رو شروع کردم. آخ آخ وایتکس تو کی بودی؟ تو چی بودی؟ چقدر من دوستت دارم، چقدر تو خوبی که همه‌چیز رو اینقدر برق می‌اندازی. چرت عصرگاهی رو هم زدم و وقتی که بیدار شدم خونه رو بوی آبگوشت مامان برداشته بود.

شب که شد اتفاقات خوب دیگه هم افتاد. یک کتاب خوب پیدا کردم راجع به بیمارانی که کارم رو چند ماهه با اون گروه شروع کرده‌‌م. ( یک بیماری خود ایمنی خیلی رایج: مولتیپل اسکلروزیس یا همون ام‌اس خودمون .) کتاب رویکرد روان تنی نسبت به این بیماری داره. توسط چند پزشک و روانشناس نوشته شده و هر کجا که کار اینطور تخصصی ببینم که چند متخصص مختلف همزمان حضور دارند، مشتاق میشم به اینکه پیگیری کنم برای فهمیدن جان کلام شون.

در نهایت آخر شب، ظرف‌های شام رو که می‌خواستم بشورم ایرپاد رو گذاشتم و یه اپیزود دیگه زن آفرید پلی کردم.‌ الان نمی‌خوام بگم مهمون کی بود و چی گفت چون کاملا یک پست جدا می‌طلبه و حتماً خواهم نوشت از اون زن و چیزهایی که اون زن، آفرید.

از اول پست تا اینجا رو خوندم. فکر کنم نتونستم احساسی که دارم رو با نوشتن آنچه گذشت های امروز خوب منتقل کنم. 

اما خب از شما چه پنهون، دوست دارم به درگاه خدا سجده کنم، طولانی و عمیق و عاشقانه و بعد هم یك ماچ آبدار نثار مُهر خاکی کنم..

امروز خدا رو خیلی خیلی دوست داشتم... و خیلی شکرگزارش بودم.. خدایا دمت گرم. دمت گرم که وقتی داشتی ما رو می‌آفریدی به هر کدوم مون علاقه‌ها و استعدادهایی دادی که به واسطه همون‌ها شوق این رو داشته باشیم برای جهان‌ت آورده های قشنگ داشته باشیم.

خدایا دوستت دارم. امیدوارم تو هم از من راضی باشی. 

 

28
قدرت گرفته از بلاگیکس ©