بهشت رو زمینم

 

پست فاخر رو خوندم یاد این آهنگ سهراب پاکزاد افتادم. 

بذار دنیا بمونه، بهشت روی زمینم، اسمش ایرانه...

آخ بهشتِ تب‌دارم، بهشتِ بیمار و رنجورم.....

آخه اون جون منه خاکمه ایرون منه

تو هواش زنده میشم آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه.....

کاش نوبت بارونی شدن آسمون ما هم برسه. نمی‌دونم چه جوری..

8

خالیفُسور!

من سال آخر دبستان، خیلی بچه تیز و بزی بودم! خیلی وقتا کلاس مون رو خودم می‌چرخوندم. تا قبل اون، جز بچه های معمولی بودم سال آخر چون میخواستم آزمون فرزانگان بدم خیلی خیلی درسخون شده بودم و خلاصه اون سال، من خیلی در حال درخشیدن بودم! حالا بماند که نتیجه اون خرخونی ها این شد که بعدش در آزمون ورودی مدرسه ی خیلی ممتازی قبولی شدم ولی سطح آی کیوی هم‌کلاسیام خیلی خیلی خیلی خیلی بالاتر از من بود و همچنین میزان تلاش و پشتکارشون در درسخونی و خلاصه من جز نفرات آخر اون مدرسه بودم همواره و کلا در ترس و اضطراب بودم که اخراجم کنند!😁😁 اما به هر حال همکلاسی های دبستان که خبر نداشتند از بعدش، اونا تصویرشون از من هم همون دختریه که نگار پرفسور(!) صداش می‌کردند و تو دفتر خاطراتش براش می‌نوشتند که ما مطمئنیم تو پرفسور میشی، فیلسوف میشی، دانشمند میشی، تو رو از تلویزیون نشون خواهند داد!!  حالا بعد دوازده سال از اون روزها، هنوز پیگیرم هستند که ببینند من دارم چیکار می‌کنم. اگر اتفاقی ببینن منو فوری با هیجان ازم می‌پرسند که الان در چه وضعیتی هستم. یا مامانم هر چند وقت میگه فلانی منو تو فرضاً مسجد دید گفت دخترم با دختر شما همکلاسی بود همش بهم میگه مامان خانوم فلانی رو دیدی در مورد نگار بپرس.

هعی، دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! گاهی فکر میکنم کاش من هنوز به همون قوت سابق، به اندازه‌ی همون روزهای ۱۲ سالگی، همت داشتم و اعتماد به نفس و رویاهای بزرگ و تلاش.....  آخ دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! من از روی شما خجالت میکشم پس بهتره خاطره گویی در بلاگیکس رو رها کنم الان و برم بچسبم به لپتاپم چون شماها بهم باور دارید هنوز.. و باور شما به من، از همون روزها تا الان، قوت قلبم بود... دوست تون دارم دخترا......شما خیلی سخاوتمند بودید که اونقدر به من اعتماد به نفس می‌دادید... خیر اون همه خوبیِ کودکانه، زندگی تون رو برداره. من به اندازه شما مهربون نبودم شاید هیچوقت.

 

- همکلاسی ها بهم میگفتند پرفسور، دوست صمیمی م اما می‌گفت: خالیفُسور!

14

نگاه کن واسه اینکه تو با منی، چه جوری خدا رو بغل می‌کنم.

دنبال یکی از فایل‌های رد و بدل شده بین مون می‌گردم بعد چشمم می‌خوره به اون دلبری کوچك و ساده، پروتکل فلان برای ناناز! حالا بماند که خود محتوا رو چقدر لقمه لقمه کرده بود برام که راحت تر متوجه بشم. کتاب و مقاله و ویدیو و ویس و اسلاید رو فایل zip کرده بود که بشه هلو تو گلو...

چطوره که تو یکی از  سخت‌ترین مسئله‌‌ های زندگی منی و همزمان همین تو ای سخت ترینم، آسون کننده‌ی سختی‌ها هم هستی با مدلِ وجود داشتنت؟ یادمه توی یکی از اون شب های سخت بهم گفتی تو هم درد منی، هم درمان منی.. آهنگ صدای محزونت رو یادمه.. آخ که ما چطور اینقدر درد و درمانیم؟

 

دو روی یک سکه:)

جالبه بعضی وقتا چیزی که خیلی برات شیرینه، همزمان گاهی کلافه‌ت هم می‌کنه. یه چیزی هست که من بین خودم و آبی، خیلی دوست دارم. اونم اینه که ما حرف همو در یک سری چیزها خیلی خوب می‌فهمیم اونم موارد کاریه. که البته این خوب فهمیدن به معنی همیشه با هم موافق بودن و هم نظر بودن نیست اصلا. منظورم فهمیدنِ مسیرِ همدیگه است  و در این زمینه از هم یاد گرفتن و با هم حرف داشتن های بسیار.

 این فهمیدنه رو خب من با دوستانم هم ندارم چون حتی در دوستهای هم رشته‌م هم مسیرها خیلی متفاوته و من کلا دارم یه قدم‌هایی برمیدارم که شاید یه وقتایی در ظاهر ارتباطش با رشته تحصیلی‌م خیلی هم کم باشه. اصولاً هم حوصله ندارم زیاد به آدمها بگم دارم چیکار میکنم. ( کلیات رو آره جزییات منظومه.) خلاصه که با آبی، این داستان‌ها رو ندارم. اون می‌دونه من دارم چی کار می‌کنم، تک تک پوشه های باز توی ذهنم چیه. تا اینجاش خیلی هم عالی. منم برای اون همینم. یعنی تلاش میکنم که باشم. و من واقعاً این رو دوست دارم. ولی این روزا که خیلی پوشه تو ذهنم بازه و ساعت‌های طولانی پای کارم، وقتی ایشون رو میبینم، یا زنگ به هم می‌زنیم و ... باز هم موضوعات حرف زدن مون هفتاد هشتاد درصد همین‌هاست چون فیلد کاری اون هم چیز دوری نیست. در استیج های متفاوتی هستیم از مهارت‌ها، دقیقا هم کار یکسان نداریم ولی حیطه، یکیه  به هر حال. بعد فکر کنید مغز من پووووکیده، نیاز به سکوت و رفرش. از طرفی هم خودم و هم ایشون، نیاز به ارتباط و شنیدن و شنیده شدن داریم. بعد دوباره صحبت ها همون صحبت هاست. این وسط هم هر چند وقت می‌زنیم به تیپ و تاپ هم. بعد می‌شینم مرور میکنم میبینم یکی از چند علت، کیفیت همین گفتگوهاست. مثلا اون خیلی خوب نشسته به من گوش داده نوبت اون که شده من جونی برای شنیدن نداشتم. یا بر عکس من داشتم حرفهای غیر کاری میزدم با هیجان، ولی اون ذهنش درگیر مسائل باز شغلی بوده.

یا مثلاً یک سری کامنت ها به کار هم میدیم، بعد خیلی وجودی میشه برامون! که تو آها کلا داری منو زیر سوال میبری. تو فقط میخوای حرف من رو رد کنی والا معلومه که فلان روش برای فلان موضوع جواب نمی‌ده و سایر ابعاد دیگه که جای شرحش نیست.

خلااااصه از آینده که شاید درهم تنیدگی زندگی ها بیشتر بشه میترسم ووووو همزمان که گاهی فکر میکنم اصلا کاش از این جهت ها اینقدر هم‌جهان نبودیم به خودم میگم واااایییی نه، من همین مدلو دوست دارم.

با این همه به قول آقای علی صالحی:

می‌ترسم، مضطربم

و با آن که می‌ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخرِ دنیا هستم

می‌آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم

و آهسته زیر لب می‌گویم

برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.

تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید

با این همه … دیروز

پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،

تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!

می‌آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم

توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم

 

2

رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا

حالا که بسته‌ی برگشت خورده نزد پدر و مادر هستم(!) و از صبح تا شب‌م باهاشون می‌گذره به این فکر میکنم جدی چجوری من ماه‌ها از خانواده‌م دور می‌مونم؟! منی که اصلا از فکر عشقی که به پدر و مادرم دارم، اشکم سرازیر میشه چطور در دوری هم حس خوبی دارم ؟! اگر چه دلتنگی هست ولی حالم هم بد نیست اون زمان‌ها اصلاً. به هر حال خدایا سلامتی و شادی و طول عمر والدینم رو ازت می‌خوام به حق همین وقت اذان... شاکر این نعمتم خدایا...

سوگ سپید

از درد دل و کمر نتونستم پشت میز نشستن رو تاب بیارم. اومدم روی تختم دراز کشیدم، یاد سیامک عباسیِ خواننده افتادم! سرچ کردم صفحه ش رو، دیدم خیلی از بچه‌های پر پر شده پست گذاشته، یه آهنگ هم خونده به اسم سوگ سپید. آخ بچه‌ها..... دوستهای من.. همسن و سالهای من... باید جوان باشی تا بفهمی تپیدن یک قلب گرم و سرخ درون سینه ت یعنی چی، بی‌قراری برای زندگی یعنی چی. و شماها در جوانی، رفتید و شاهد گرم و سرخ بودن قلب تون، خونی شد که از شما روی زمین ریخت... آخ از داغ شما بچه ها....آخ..

فقط دوست داشتنِ محضه

در اعضای خانواده‌ام یک نفر هست که سرچشمه‌ی دوست داشتن در وجود منه وجودش! کسی که حتی وقتی فاصله‌‌م باهاش کمتر از چند متره، باز دلم براش تنگه. اینجوری که: کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه. خودت می‌دونی عادت نیست، فقط دوست داشتن محضه. گاهی فکر میکنم من این حد از دوست داشتن رو مجدد فقط وقتی تجربه خواهم کرد که مادر بشم. 

خدایا، اینو از مو نگیریشا😭 خدایا ای دلخوشی مُونه...

هیچ‌کس تنها نیست: همراهِ اول!

خب اجازه بدید با ذکر سلام و صلوات عرض کنم که مشکل از نت ایرانسل بود. مامانم که اومد خونه به همراه اول وصل شدم و تو کمتر از یک ساعت کارها هم پیش رفت. الان هم یه آفیس دارم که بوی نویی میده. گفتم از کلافگی‌م گفتم از آخیشم هم بیام بگم براتون💚

6

هوووووووووووووووف

چند روزه آفیسم به مشکل خورده. با انلی آفیس هم نمیتونم کارم رو پیش ببرم. این چند روز که درد داشتم و کار نمی‌کردم امروز اومدم نشستم پای لپتاپ و از صبح تا الان، هیچ کاری نتونستم بکنم. شونصد بار به آبی زنگ زدم و بهم زنگ زده و راهنمایی کرده. هنوز هیچی به هیچی. باید دانلود کنم سه گیگ رو و آیا این نت از پسش بر میاد ؟ خیر! وسطاش نت قطع میشه و جالبه که نمیشه از ادامه، دانلود کرد!!! باز دوباره آبی گفت اینترنت دانلود منیجر نصب کن و ای موقت و زهرمارِ can't reach this page

داره شب میشه و من هنوز نتونستم وردم رو اوکی کنم. بچه ها من واقعاً دیوانه شدم دیگه از این وضعیت اینترنت 😭

12

سوال نینی سایتی!

گودگرل های عزیز؟!

شما تا حالا از محصولات ام ان دی استفاده کردید ؟!

خوب بوده ؟

من یکی از دوستام نفیس مشغوله، تقریبا یک سالی هست ازش محصولات پوستی می‌خرم ولی همزمان محصولات از برندهای دیگه هم دارم. این یک سال هم پوستم بهتر شده ولی نمی‌دونم دقیقاً به خاطر کدوم یکی از ایناست. چون مثلاً برند فیس واش و میسلارواترم‌رو هم تغییر دادم. اونها ام‌ان‌دی نیستند.

بعد الان اومدم راجع به یه محصولی سرچ کنم دیدم یکی بد نوشته بود از نفیس. میخواستم ببینم تجربه شما چیه؟!

8

سبزینه‌ی آن گیاه عجیب

صدا کن مرا 

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت یك حزن می‌روید.

خدایا به خاطر صداها از تو ممنونم.

به خاطر تجربه‌ی انسانیِ «مهر» از تو ممنونم.

به خاطر صدای تمام آدمهایی که وقتی بهشون زنگ میزنم و گوشی رو برمیدارند، به یخ های غربت توی دلم، نور خورشید می‌تابه، از تو ممنونم.

به خاطر تمام صداشدن هام از تو ممنونم... به خاطر همه‌ی لحظاتِ نگار؟! شنیدن ها به خاطر تمام لحظاتِ جانِ نگار گفتن.

10

کمپوت بیارید:(

عملیات keep going رو تا عصر ادامه دادم. منتهی عصر اتفاقی افتاد و باعث شد دستم، در بره.💔⛓️‍💥 اینه که الان حتی از کارهای کوچک هم بی کمک عاجزم. نمیتونم موهامو حتی شونه کنم! باز خداروشکر که دیشب تا هفت بیدار بودم و تا یه حدی کارهامو پیش بردم:( 

20

Keep going

این هم از امروز... امروز که نه، نهم خرداد دیگه میشه دیروز!

عمیقاً از اینکه هی تلاش می‌کنم بی‌نقص باشم اما هی کامنت های انتقادی میگیرم در کارم، غمگینم امشب:(((

دلم گرفته بابتش. و به نظرم بهتره نذارم این اضطراب گوشه‌ی ذهنم، بمونه و بخورتم. شعار دیروز اگر Be fast بود امروز باید این باشه: !keep going 

یه بخشی از گرفته بودنم هم از اینه که کاملاً اینو حس کردم که خورد توی ذوق آقای هم دانشگاهی. حالا نگار می‌‌بینی کلا هیچی هم نبوده تو برای خودت بزرگش کردی. بی‌خیال، ایشالا خدا براش بسازه.

چون دلگرفته‌ام آهنگ چی گوش بدم خوبه؟!

 For the Rest of my Life

بله اینو گوش میدم دلم باز بشه.

یاد عروس‌ها می‌افتم در کلیپ های فرمالیته شون. که این آهنگه پخش میشه و تو دشت و دمن از دست داماد فرار می‌کنند و بعد هم سکانس بووووووسه:))) بوسه‌ی طولانی!

بچه‌ها اونایی که عروس شدید! قره بالا، توکا، هوپ،فاخر و خانوم فوریه و بقیه؟ شما هم فرمالیته داشتید؟ شما هم تو دشت و دمن دویدید؟

I feel so blessed when I think of you

and I ask Allah to bless all we do

 خوش به حالِ همسرِ   Maher Zain که‌ خواننده ی این آهنگه.

خب دلم باز شد برم پی ویرایش کارم.

شبت بخیر، غمت نیز....

 

 

 

 

 

12

صدا

خدا منو ببخشه. خیلی دختر گیر بده‌ای شدم. همش هم گیرم روی صداهاست! از صدای تلویزیون متنفررررررررم، اخبار باشه که دیگه بدتر. هی دارم کمش میکنم و خانواده می‌فرمایند: کمممممم نکن! از اون طرف تر مامانم تفسیر قرآن گوش میده از قرائتی. این رو با گوشی، گوش میده ولی خب ایرپاد نمی‌ذاره. با اینکه من توی اتاقم و صدا از آشپزخونه میاد، ولی باز صداهه رو روان من اسکی می‌ره. قرائتی جان، دو دقیقه تفسیر نکن، دو دقیقه نفس بکش.

25

خواهر چِلانی!

خطاب به آقایان: خواهشاً محبت قلمبیده تان را با روش‌هایی غیر از چلاندن صورت ما نشان دهید!

این پسره، داداشم رو عرض می‌کنم. وقت و بی‌وقت میاد صورت منو له می‌کنه. بعد آخه شما که متوجه نیستید، پوست صورت ماها مثل شماها که نیست، خیلی لوس و ادایی و حساسه. خب تو دو ساعته گوشی دستته صفحه گوشی هم کثیف، اون دست‌ها رو میزنی به صورت من. یا بیرونیم و به شونصد جا خورده دست هات. خب این صورت کثیف میشه، جوش میزنه!

عشقِ خواهر، خودتو کنترل کن.

دو دقیقه ما رو نچلون ببینیم کی به کیه!

 

- منو لُپ‌علی صدا می‌کنه!

- میگه دوست دارم دختر آینده‌م، به عمه‌ش بره!

- توله سگِ عمه، دوستت دارم.😘

- یک رقص دوتایی خواهر برادری داریم. رسماً خود شلنگ‌ تخته انداختنه. خیلی بامزه است. هر چقدرررر بهش اصرار میکنم بیا یه بار فیلم بگیرم از خودمون، قبول نمیکنه.

-اونقدر سر جریانی، نگرانشم که هوف:( نوجوان داشتن خیلی سخته. حتی با بچه به این آرومی هم سخته!

- بعضی وقت ها فکر میکنم پدر و مادر من خیلی خیلی خوب و شریف و باتقوا و مومن هستند خلاصه، از این پدر و مادر این خروجی یعنی من و داداشم، نباید در می‌اومد:( دو بچه‌ی به مراتب از هر لحاظ بهتر، حق شون بود! حالا مامانم همچین چیزی بگه سریع میام لیست خوبی های خودم و پسره رو ردیف میکنم و میگم شما اصلا بچه های مردم رو دیدید ؟؟؟؟!! چقدر فلان و فلانن؟ ما به این خوبی!

 

6

جوییدن و جَویدن ...

این دو روز که دسترسی م به اینترنت بهتر شده چنان مشغولم که به خودم میام می‌بینم رسیدیم به این وقت شب و من حتی فرصت نکردم با آبی صحبت کنم و درست حسابی جواب پیام و تماس‌ش رو بدم. یادش می‌کنم ها. ولی فرصت نیست. حالا اون خودش هم خیلی مشغوله و دلخوری و داستانی پیش نمیاد اما خواستم شدت مشغول بودن رو بگم. عمیقاً احساس خوبی دارم. با اینکه دسترسی م به ابزارهای لازم هنوز هم راحت و پایدار نیست.

یه سوال گگگگگگگگنده برام پیش اومده که فعلا با وجود سرچ های مختلف، جوابم رو پیدا نکردم. امشب داشتم فکر می‌کردم تا پا به تحصیلات تکمیلی نذاشتی هنوز دانش آموزی. یعنی دوران لیسانس هم هنوز دانش آموزیه. دوره ی ارشده که تو واقعاً دانشجو میشی، جوینده‌ی دانش میشی اصلا در به در دانش:)))) و من چقدر این جویندگی و در به دری رو دوست دارم....

وقتی میگم مهاجرت رو دوست دارم و مهاجرت رو تحصیلی دوست دارم به خاطر همینه. اینکه روزی روزگاری جایی باشم که کار و زندگی م همین باشه، به بهترین امکانات و ابزارها دسترسی داشته باشم و تازه حقوق هم بگیرم بابتش...

خلاصه که خدا قشنگه، حواست به آرزوی این جوان مفلک اما مشتاق ایرانی باشه:))))

4

قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن..

ظلمات است، بترس از خطر گمراهی!

آره نگار خانوم عزیزم. کاش بیشتر انسانِ اهلِ کمک گرفتن و در واقع مشورت گرفتنی باشی! کاش انسان یه ذره مشورت پذیرتری هم باشی.

سفر😍

خرداد سال پیش این موقع، رشت بودم. از رشت که برگشتم تهران، دو سه روزی رفتم سرکار و بعد دوباره رفتم همدان‌:)) از همدان که برگشتم، بلافاصله رفتم کنسرت هری پاتر، هتل اسپیناس. چندروز دیگر هم خوش خرامیدم که جنگ شد چه روزهای عمیقاً خوووووبی... ملالی نبود جز دلتنگی حقیقتاً.

به یادِ نیمرو و املت‌های زیباسرا، کته‌های خوشمزه شمالی، چای‌های خوش عطر ایرانی، کاکاشکم پرها، رشته خشکارها،جوجه ترش‌ها، باقالا‌ها و زیتون پرورده‌های ترش.

خدایا شکرت. آدم به بعضی روزهای زندگی ش فکر می‌کنه می‌بینه چقدر زندگی با سخاوت پیش چشم‌هاش گسترده بوده:))

 

پ‌ن: شام هم آبگوشت مرغ داریم.😏😆 بازم الحمدالله والا که والا به خدا

پ‌ن۲: داشتم فکر میکردم هنوز که هوا خیلی گرم نشده، خرداد امسال رو هم به سفر مزین کنم، داشتم به مقصد فکر میکردم که به خودم گفتم حالا موجودی کارتت چقدره؟! از اونجایی که زیر نیم میلیون تومن بود گفتم حالا فعلا در دنیای علم و تحصیل سیر و سفر کن تا ببینیم چی میشه.

پ‌ن۳:گاهی هم فکر میکنم در چنین بحران اقتصادی عظیم الشانی! شاید نباید شغلم رو تغییر میدادم. حداقل در اون حیطه مهارت‌هایی داشتم، رزومه‌ای داشتم. الآن چی؟ نقطه صفر مرزی! نه برای اینکه از تصمیمم پشیمونم هنوز حتی درست حسابی چیزی شروع نشده که وقت کنم پشیمون بشم. از این حیث که دستم خالیه.

 

 

28

این داستان: چیزکیک در عصر بهاری

من با اینکه آشپزی‌م خوبه، در کیک و دسر و این چیزها که طعم متمایل به شیرین دارند اصلا حرفی برای گفتن ندارم. یعنی حتی یکبار هم از این چیزها نپختم. چرا؟ چون خودم دوست ندارم. حالا این بچه از سه چهار ماه پیش می‌گفت می‌خوام چیزکیک درست کنم. سه چهار ماه هم دنبال پنیر ماست کارپونه می‌گشت! دیگه دیروز بعد از دو سه هفته کار فشرده، وقت کرده بود خونه بمونه فلذا دیشب دیدم برام عکس فرستاده از چیز کیک سن سپاستین. خیلی هم ذوق داشت دسپختش رو بخورم. انصافاً خوشمزه بود با بافت بسیار لطیف. اگر چه من باز هم چیزکیک پرسن نیستم و یک سوم چیزی که توی این ظرف کوچیک بود رو خوردم. ولی همون رو با به‌به چه‌چه بسیار! بافت خیلی لطیفی داشت، خیلی خوشبو بود و از اونهایی که در کافه‌ها خورده بودم، واقعا خوش‌طعم تر بود.

 هر چند بهش میگم اسم تو رو کامیون نمیتونه بکشه، از همچین اسمی فقط جیگر و چنجه و کباب برمیاد فقط، تو کجا و چیز کیک سن سپاستین کجا؟

24

هندونه موزی

چند قاچ هندونه‌‌ی یکم یخ زده، یک دونه موز متوسط، یک اسکوپ بستنی وانیلی رو می‌فرستیم بغل هم، یه کوچولو هم میذاریمشون تو فریزر که با هم معاشرت کنند. نمی‌دونم این میشه اسموتی؟ شیک؟ نمی‌دونم والا. خنک و خوشمزه ست به هر حال. فقط مسأله اینه که من گمان می‌کردم الان خیلی نگار خانوم، خیلی دختر باسلیقه‌ و مقتصدی است که دیدم همین یه ذره شد تقریبا صد و سی تومن اینا. الان صد و سی تومن چیزی نیست اصلا ولی خب مگه همینو تو کافه بخوری، چقدر بیشتر در میاد؟ به هر حال این علاوه بر خنکای خوشمزه‌ش، شاید طعمِ دوست داشتن هم بده....

6
قدرت گرفته از بلاگیکس ©