یکی از تمرین هایی که این روزها در برنامه هام دارم ضبط کردن ویدیو های کوتاه از صحبت کردن خودمه. سعی میکنم زیر سه دقیقه، راجع به یک موضوع ترجیحاً مرتبط با روانشناسی و توانبخشی و.. به انگلیسی صحبت کنم. ویدیو میگیرم که بعدش گیر و گورهای تلفظی و گرامریم رو بررسی کنم. امروز هم شروع کردم به ریکورد. چند ساعتی برای همین زیر سه دقیقه، مشغول بودم خلاصه. اینش مهم نیست. موضوع امروز رو دوست داشتم. اونجا راجع به این گفتم که رابطه عاطفی ما مثل اینه که سوار یک قایق شدیم و دریا هم زندگیمونه.اون طرف قایق،چشم اندازمون از مقاصد دلخواه بعدی مون در زندگیه.و همین حالا که توی این قایقیم، چندین طوفان رو پشت سر گذاشتیم. در عرض دو سه سال، دو سه مدل جنگرو تجربه کردیم و میکنیم، کشت و کشتارهای عظیم دیدیم و..این وسط، این همه ماجرا نبود. چون کماکان صخره های فراوانی هم پیش رومونه که از برخورد با اونها میترسیم و الان هم وضعیت این دریا چنان طوفانیه که پیش رو رو نمیبینیم بنابر این هر لحظه در بیم این هستیم که به صخره برخورد نکنیم. از اون طرف، در میانهی این طوفان، ما به مقاصد فکر نمیکنیم ما فقط به دووم آوردن و جون سالم به در بردن و برخورد نکردن به صخره ها،فکر میکنیم.
و این در حالیه که طبیعتِ عشق ، عجین شده با تصویر سازی راجع به آینده و وقتی آینده اونقدر اسیر آشوب حالِ حاضره، اگر رکن آینده گرفته بشه از رابطهها آدمها امیدشون رو از دست میدند و اونی که امید نداره، زورِ پارو زدن هم نداره و همین میشه که برخورد میکنیم به صخرهها و قایق مون هم غرق میشه.
حالا درسته تهِ ویدیو رو جمع کردم و رفتم تو نقشِ یک زوج درمانگر و از هنر تابآوری و کماکان پارو زدن صحبت کردم. درسته که ویدیو رو برای همقایقیم فرستادم و اون بنده خدا هم غش و ضعف رفت و خودشو تیکه پاره کرد که واویلا تو چقدر زبانت خوب شده..
ولی من دارم به این دریایی که توشیم، فکر میکنم..... به قایقِ عزیزم که روزی انداختمش به آب چون باور داشتم پشت دریاها شهری است.
ولی خب
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون...
پن: وا مصیبتا! چه پست غمگینی شد!