همه بچههای من🩷
یه چیزایی رو اون طرف یعنی تلگرام که تعریف میکنم دیگه تنبلیم میشه اینجا هم بگم.چند روز پیش اون ور نوشتم و توضیح دادم از وقتی که مخاطبهای حیطه کاریم از بچهها و مامانها به بزرگسالان دارای بیماریهای مزمن جسمی، تغییر کردند ( دقیقاً یک ساله که این اتفاق افتاده.) رویکردی که خودم هم نسبت به زندگی م دارم تغییر کرده. مدام و مدام تلاش میکنم مکث کنم و چک کنم ببینم من چقدر راهکارهایی رو میخوام با اونها تمرین کنم برای بِهزیستی، خودم در زندگیم اِعمال میکنم. خلاصه که مدام در حال تمرینم و فکر کردن به زندگیم و تلاش برای ایجاد تغییرات موثر ولو کوچک.
یکی از حیطههایی که با بیمارها سرش خیلی گپ و گفت داریم، مبحث استراحت کردنه. استراحتی که به فراخور نوع بیماریای که دارند، برای سلامتی شون ضروریه. انواعی از استراحت کردن هست که منجر میشه انرژی شون، سیو بشه برای انجام دادن کارهای مهم و ارزشمند. توی خود این استراحت کردنها، مولفه های روانی و فرهنگی مهمی دخیل هست که باعث میشه یا این ماجرای استراحتها اتفاق نیفته که فرد اینجوری میافته تو چرخه کار بیش از حد و فرسودگی و پسرفت وضعیت جسمی ، یا به شکل درستش اتفاق نیفته، یا به شکل افراطی اتفاق بیفته و فرد بره در انزوا و دوری از فعالیت های مهم و ضروری.
تمرینی که ما از بیمارها میخوایم اینه که انواعی از استراحت ها رو در روتین روزانه شون بچینند. ولو بسیار کوتاه باشه. و خب اسکرول کردن شبکه های مجازی، چندان جز دسته بندی استراحتها قرار نمیگیره.
آخ که چقدرررر توضیحات مقدماتی زیادی دادم. خلاصه اینکه من هم خیلی فکر میکنم این روزا که چه استراحتهایی میتونم وسط برنامههای روزانهم بگنجونم که مثل نوشیدن یک فنجون چای که خستگی رو از تن به در میکنه، خستگی رو از ذهنم به در کنه؟!
یکی از استراحتهام این شده که شروع کردهم به برای چندمین بار دیدن سریال محبوبم که در دهه هشتاد، ساخته شده بود. سریال همه بچههای من با بازی مهرانه مهین تراپی:))
وسط خستگی های روزانه، یک قسمت پلی میکنم. هر قسمت در نهایت طولانی بودن باز هم به نیم ساعت نمیرسه.
نگاه میکنم و سرشار از لبخند میشم و به این فکر میکنم که این احتمالا آیندهی من باشه!:)) در میانسالی احتمالا صاحب خونهای گرم و روشن و صمیمی خواهم بود که درش به روی بچههام بازه! این بچهها میتونند بچههای خودم باشند، بچههای پسرخاله دخترخالههام باشند، بچههای دوستام باشند و...
به هر حال بخشی از قلبم مطمئنه که من هم خاله پوراندخت خواهم بود. همیشه مهربان و همیشه میزبان...