خسته.....

از تجربه‌ی احساس اضطراب، خسته‌ام. از این معده دردهای استرسی خسته‌ام. خیلی دارم وسوسه میشم به روانپزشک مراجعه کنم و بگم دارو بنویس لطفاً که خسته‌ام خیلی. می‌خوام بی‌خیال باشم!😭 یکم باید تحقیق کنم البته. وای خیلی حالم بده. معده جونم، عزیزم، قشنگم، تو این وسط پدر من رو در نیار خواهشاً. خدایا، کمکم کن. فکر کنم بیشترین جمله‌ای که حضرت خدا از من شنیده این مدت این بوده که خدایا خسته‌ام، خدایا تو فقط می‌دونی خسته بودنم یعنی چی.

ریشه همه بگایی هام انگار میرسه به خاصیتِ ایران و خاورمیانه. 

اینکه زاده آسیایی رو بهش میگن جبر جغرافیایی.

تف و لعنت به این جبر که پدرم رو در آورده.

یزید در مجلس روانکاوی!

من از سال ۱۴۰۱، تنها مراسمی که کاملا با اراده و میل خودم در این ایام شرکت می‌کنم شب شعری هست که در حیاطِ باصفا و بزرگ کافه‌‌ی پدرِ دوستم برگزار میشه. انسان‌هایی باسواد، اهل ادب و اندیشه و مطالعه، جمع می‌شند و اشعار، جستار و خطبه‌هایی راجع به امام حسین قرائت می‌کنند. امسال که شرکت کردم متفاوت تر از سال‌های پیش بود برام، خیلی بیشتر تو فکر رفتم  و البته احساس بدی هم به خودم پیدا کردم  این حس که من در زمره‌ی آزادگان عالم نیستم احتمالاً واقعاً. اونجا دیدم دوستم میخواد بره و مراسم خودشون رو نمی‌مونه تا آخر. گفت می‌خوام برم مراسم حاج آقا فلانی!  وقتی گفت فلانی من خودم ریختم و برگ‌هام موند. چون فلانی رو دورادور به عنوان روانشناس میشناختم. که دوستم گفت نههه، روحانی هم هست!  بقیه ماجرا رو هم که در پست قبلی گفتم. اماااااا واقعا حالا جز بعد احساسی مراسم، از جهت دیگه ای خیییییییلی مراسم عجیبی بود.‌ یعنی من با هفت سال روانشناسی خوندن، هی میدویییدم پای کلامش تا از دست ندم چیزی رو. یعنی شما اگه سوادت در این حوزه نبود احتمالا دو سوم حرفها رو متوجه نمیشدی که کلا داره چی میگه. یعنی خود یزید از گور در اومده بود امشب داشت به حرفهای حاج آقا گوش می‌کرد که چطور داره از منظر روانشناسی تحولی، شخصیتش رو بررسی می‌کنه!

خلاصه که تجربه عجیبی بود از هر لحاظ!

به خدا یک جاهایی داشت در مورد روش تحقیق کیفی حرف میزد.😀

2

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد.

به دوستم گفتم من سر روضه های فاطمیه شده که اشک بریزم، به چه زودی هم اشکم در میاد. اما برای امام حسین و.. تا حالا یکبار هم اشکی نریختم اصلا درکی ندارم از گریه ش. دوستم گفت یک بار بیا پای منبر فلانی. و من امشب اومدم پای منبر فلانی و بله برای اولین بار، خیلی جدی و واقعی، چشم هام پُر شد. 

حالا با چشم هایی پُف کرده و یک ظرف نذری در دست، تنها دارم برمی‌گردم خونه و به این شعر که سالهاست حفظم فکر می‌کنم:

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.

2

شب از مهتاب سر می‌ره، تموم ماه تو آبه...

من آدمِ خیلی خاطره پردازی هستم اصلا برای همین است که همیشه دوربین به دستم برای عکس گرفتن و قلم به دستم برای نوشتن. و بدیهی است  برای این آدم خاطره پرداز، خاطره‌ها و تاریخ ها مهمند. ذهن من از مرور نه خسته می‌شود و نه می‌گذارد گرد زمان بنشیند روی قاب خاطرات. حالا هم به مناسب یکی شدن تاریخ تقویم با تاریخ یکی از اولین قاب های دوست داشتنی مان، دستمال برداشته‌ام که غبار بتکانم از قاب عکسی که از  اولین تصویر چشم‌های مشتاق، غمگین و مهربان تو دارم. چشم‌هایی که پیش تر دیده بودم ولی آن شب برای نخستین‌بار نگاهِ شان کردم. توی ماشین بودیم.داشتم از کارم صحبت می‌کردم، از کارگاه تازه‌ای که طراحی کرده بودم و داشتم در موبایلم دنبال فیلمی می‌گشتم که نشانت بدهم همان لحظه بود که برگشتی سمتم و نگاهم کردی. و در شبِ درخشان چشم‌های سیاهت، ماه شروع کرد به درخشیدن. آن شب در تلالو مهربان مهتاب نگاه تو،از اولین دیدارمان بر می‌گشتیم، و بله ما پیش‌تر هم را دیده بودیم اما دیدن داریم و دیدار. من و تو آن شب دیدارِ هم را آغاز کردیم.

فردای آن شب که از تو معنی آن نگاه‌ِ پیوسته را پرسیدم گفتی به این فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم بیشتر از تو بدانم، چقدر برایم خواستنی است که از تو بیشتر بدانم.

 امشب از هم ناراحتیم، مجموعه‌ای از رنجش های مختلف با هم ترکیب شده‌اند با این حال توی همین شب، در همین لحظه‌ی عمیقاً رنجور و غمگین بودن دارم به این فکر می‌کنم که چقدر دوستت دارم. چقدر خود تو را دوست دارم. چقدر تو را فارغ از اینکه دوستم داری، دوست دارم. امشب که سرد و ساکت بودم می‌گفتی دلم برای نگار مهربان خودم تنگ شده. مهربانی‌ام پشت ابرهای تیره‌ی دلخوری پنهان شده بود. تا انتهای مکالمه هم مهربانی‌م از پشت ابرها در نیامد. تماس مان که تمام شد به این فکر کردم تو هم من را فارغ از اینکه دوستت دارم یا نه؟! دوستم داری؟ ناراحتی من برایت اهمیت دارد یا  فقط ناراحت این هستی که محبتم نباشد؟!

 نمیدانم عزیزم. شاید بگویی بی معرفتی است بعد این همه فراز و نشیب و زخم و بخیه و.. که هنوز این را نمی‌دانم.

چقدر نوشتم و نوشتم. آمده بودم که نامه‌ی کوتاهی برایت بنویسم و حرفی هم نزنم جز اینکه:

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست

هزار سال برآید همان نخستینی

چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم

به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی

و بعد تاریخ بزنم چهارم تیر ....💙

آبگوشتِ بابا

ما یه خونه باغ داریم وسط روستای پدربزرگم اینا.‌ ( الان سال‌های ساله که داخل شهر زندگی می‌کنند البته) بعد دقیقاً کنار این خونه باغ، تنها مسجد اون روستاست. یه مسجد خیلی بزرگ:)) بعد این مسجده هر سال، شب عاشورا آبگوشت میده. ولی خب شما هر آبگوشتی در هر کجای دیگه که خوردی رو باید فراموش کنی. اینجوری نیست که کوبیده داشته باشه کنار آبگوشت تیکه های بزرگ گوشته و سیب زمینی. اینطوری که میزان گرم گوشتی که تو خونه مون مامانم برای سه نفر آبگوشت می‌پزه رو اونجا جلوی یک نفر می‌ذارند! بانی‌ش هم همه‌ی اعضای همون روستا هستند. ولی خب بابای من هم مشارکت داره هر سال. خلاصه کنم. بابام وضعیت اعتقادی منو می‌دونه لکن دوست داره من یه امشب رو حتما حضور به عمل بیارم چون از گلوش پایین نمیره اگه من از اون آبگوشت نخورده باشم! انصافا هم خوشمزه است.

قشنگ برای اون سه چهار ساعت عزا گرفتم الآن. اینترنت هم نداره اونجا! عالی!

هی دارم فکر میکنم از درس و مشقام چیو میتونم داشته باشم تو گوشی که آفلاین پیش برم؟

آقا خودمونیما

چقدر لوس و غرغرو شدم اینجا😂

8

امن، آروم، سبز🌱

شیفته‌‌ی یکی از بلادکفرهام:)))) امروز نیم ساعتی داشتم اکسپلور گردی میکردم داداشم با تعجب گفت این صداها از گوشی تو در میاد؟ حالا صدای چی بود؟ صدای مداحی و سینه زنی و... در هیئات اون بلاد کفر مذکور! خب یکی نیست بگه نگار جون تو ایرانی و یه جا هیئت و موکب باشه راهت رو دور می‌کنی اونوقت برای بعد از مهاجرت، دغدغه‌ی مسجد پیدا کردن داری؟ که خب جواب این سوال رو دارم و فعلا حوصله‌ی شرحش نیست. ولی به هر حال، چه شله زردها و پلوقیمه ها و کشک بادمجونهایی که نذر نکرده‌ام برای پس از پا گذاشتن به اون کشور امن و آروم و سرسبز🤗🤗🤗  البته الان که دارم فکر می‌کنم فکرررررر نکنم اونجا هم برم جایی. ولی به هر حال باید جستجوهام کامل باشه شاید هوای غربت منو گرفت و دلتنگ شدم!

8

گریزون

من هر چند وقت یکبار می‌افتم توی این مود که بسیار بسیار از ازدواج کردن متنفر میشم. وقتی تو این مودم به طور رندوم یادم می‌افته مجردم و هی رو خداروشکر میکنم.

مثلاً ما این روزها در پیک شلوغی دعوتی و مهمونی هستیم من از هر ده تا یکی رو میرم.‌ به این علت که واقعا وقت کم دارم و استرسی میشم برم جایی. بعد داشتم فکر میکردم فکر کن شوهر که داشته باشی مجبوری یه جاهایی به خاطر دل اون، تو یه جمعایی بری که ممکنه اصلا حال نکنی باهاشون. بعد الان من به مامان بابام میتونم بگم واااای من نمیتونم بیام امروز هیچی زبان نخوندم از برنامه م عقبم‌. به شوهرم که نمیتونم هر بار بگم من درس دارم، نمیام، تو خودت تنها برو!

حالا این یه نمونه ش بود هی با مرور چیزهای مختلفی یادم میاد شوهر و خانواده شوهر ندارم دلم شاد میشه:// و استرس میگیرم که بالاخره که احتمالا خواهم داشت!

اَه اصلا نمیخوام داشته باشم.

واقعا خوشم نمیاد از مردها الآن

درود بر خانم‌ها..

6

خسته

وای خیلی حالم بده. جسمی یعنی. صبح بیدار شدم دیدم لبم متورمه. از اون تبخال هایی زدم که ظاهرش مشخص نیست ولی ورم داره. واکنش همییییییشگی بدن من به استرس یا غم و غصه همینه همیشه. معده م هم ملتهبه. حالت تهوع دارم. سردرد. اصلا یک وضعیت داغونی. چرا؟ چون خیلی استرس داشتم این چند روز. بدنم هم به جای یاری کردن، تنش رو دوبرابر می‌کنه!چقدر امروز حرف زدم. چقدر صدای خودمو شنیدم! 🤢 من از صدای خودم اصلا بدم نمیاد ولی هر چیو نان استاپ بشنوی خسته میشی دیگه:// یعنی یک وقتایی هست وقتی از سرکار برمی‌گردم به بقیه میگم با من اگه حرف میزنید سوال نپرسید چون نمی‌خوام وقتی بهتون جواب میدم دوباره صدای خودمو بشنوم:/

2

بلاک

هوپ خواسته برام کامنت بذاره بعد با این نوشته مواجه شده که این نویسنده شما رو بلاک کرده! همونجا تلگرام بهم پیام داد و منم نشون دادم که بلاکش نکردم. خواستم بگم اگه شما هم خواستید کامنت بذارید و دیدید اینطوریاست، جدی نگیرید کار من نیست باگ بلاگیکسه.

10

درس معلم ار‌ بود زمزمه محبتی..

من خودم سختگیرترین منتقد به کار خودمم. اونقدری که استادم منو آروم می‌کنه که خوبه، قبوله، اوضاع تحت کنترله!

امروز میگه وروجک، ( نمی‌دونم گفت وروجک یا نیم وجبی) ببین چقدر کارت داره خوب میشه! هر چند در این زمینه من نظر اون رو خیلی هم قبول ندارم چون به نظرم ایشون اونقدر با دقت اشراف نداره که خودم به باگ های کارم آگاهم!! یعنی من میفهمم عمق کار چه خبره که البته عمقی درستش میکنم انشالله.

داشت بهم توضیح می‌داد که به فلانی معرفی ت کردم بری تو فلان حیطه ازش مشورت بگیری. داشت بهم یاد می‌داد که چطوری درخواستمو مطرح کنم که سلسله مراتب ادب رعایت بشه بعد گفت اصلا ول کن دارم اینا رو به کی میگم؟ تو خودت خوب بلدی زبون بریزی. برو حرف بزن با فلانی!

هر بار جلسه آنلاینی چیزی باهاش دارم که خانواده صداش رو می‌شنوند و مدل حرف زدنش رو و دعواکردن ها و..، بابام خنده ش میگیره و میگه چقدر جالبه استادت! 

من بخت و اقبالم یه جاهایی سفید بوده یکی از اون بخش های خوبش، حضور معلم های حمایتگر در زندگی م بوده. این استادم هم جوریه که من یک محبت عمیق پدرانه در پس زمینه‌ی رفتارش احساس میکنم. یک جور برو، دارمت... تو از پسش بر میای، من کمکت میکنم از پسش بر بیای. 

کلا محبت استاد به شاگرد، محبت خیلی خاصیه. وقتی معلمت، دوستت داره و با چشم‌هایی که برق میزنه تاییدت می‌کنه و انگار راضیه از دستپختش که تویی، تو شوق یک پدر یا مادر رو میتونی تو نگاهش ببینی. پدر مادری که از نگاه به ماحصل تلاشش، خشنوده.

خدایا توفیق بده معلمینم رو روسفید کنم.

 

 

 

2

اضطراب

این چند وقت زندگی منو با لیگ دیگه‌ای از تجربه ی احساس اضطراب روبرو کرد. توانایی برنامه ریزی کردن، به آینده نگاه کردن رو از دست دادم. فقط می‌تونم جلوی پامو ببینم و یک دونه قدم نیمچه مورچه‌ای بعدی رو. 

الان داشتم میگفتم خب الان یک تیره.‌ چه کنم تا پنج تیر؟! میخواستم برنامه ریزی‌م رو از روزانه به پنج روزه تغییر بدم. یهو دیدم قلبم تند تند داره میزنه.‌چرا؟ چون ذهنم رفت پیش تلخ ترین احتمالات:( 

بی‌خیال ترین و ریلکس ترین آدم دنیا که منم اینجوری شدم که دلم می‌خواد برم  مُشت مُشت پوکساید قورت بدم، بقیه در چه حالی‌اند یعنی؟

الان که اوضاع کشور یه کوچولو فقط یه کوچولو باثبات در شده و ماها هم پوست مون کلفت‌تر، و اینترنت این نعمت گوارای شیرین که به جهان اول وصل مون می‌کنه، قطع نیست و خلاصه اوضاع محیط، بهتره، دلم نمی‌خواست زندگی شخصی م اینقدر پر استرس بشه:(

اونم استرس اینجوری. استرس و غصه‌ی همزمان. 

 

 

0
قدرت گرفته از بلاگیکس ©