ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
یکی از همسایههامون که مرد جوان بسیار محترم و بامعرفتی بود پریروز، در محل کارش، سرش رو به دیوار تکیه میده. چشم هاشو میبنده و وقتی صداش میکنند میبینند تکون نمیخوره. ایست قلبی و همین. دیروز هم تشییع جنازه بود و تمام.
فکر کن امروز عصر چشم هات رو برای آخرین بار ببندی و فردا صبح بگذارند در تخت خوابِ قبر همیشگی ت. وای. یعنی فاصله زنده بودنت تا زیر خاک رفتنت، بشه چیزی کمتر از ۲۴ ساعت. خیلی عجیبه، خیلی.
گاهی دوست دارم برم تو سر بقیه آدمها ببینم اونها هم مثل من مُدام و مُدام، مرگاندیشی دارند؟! مدام به این فکر میکنند که کِی و کُجا میرسه نوبت شون؟
قبلا همیشه دعای مدامم سلامتی و بودن عزیزانم بود. الان مدتیه که در کنار اون دعای مدام خیلی هم به خدا میگم: خدایا منو حفظ کن! دوست ندارم بمیرم و انگار مرگ هم خیلی آسون و دم دستیه.
اما خب، خدایا تو خودت صلاح رو بهتر میدونی. من فکر میکنم اگر الان بمیرم، خیلی کم حاصل بوده زندگیم.
یعنی اگر الانا بمیرم و کار جهانم سر بیاد، به قدر لازم عاشقی نکردهم و از نقش مقصود هم هیچ نخوندم.
بازم هر چی تو صلاح میدونی عزیزم. فقط اگر میشد کمی به من مهلت برای خداحافظی هم بده. چه میدونم.حالا عجالتا قربون دستت همسایه مون رو رحمت کن تا بعدها ببینیم برنامهت برای من چیه. ضمنا بابت فعلا زنده بودنم هم ممنون، لذتبخشه گاهی!