من یکی از دوستام نفیس مشغوله، تقریبا یک سالی هست ازش محصولات پوستی میخرم ولی همزمان محصولات از برندهای دیگه هم دارم. این یک سال هم پوستم بهتر شده ولی نمیدونم دقیقاً به خاطر کدوم یکی از ایناست. چون مثلاً برند فیس واش و میسلارواترمرو هم تغییر دادم. اونها اماندی نیستند.
بعد الان اومدم راجع به یه محصولی سرچ کنم دیدم یکی بد نوشته بود از نفیس. میخواستم ببینم تجربه شما چیه؟!
عملیات keep going رو تا عصر ادامه دادم. منتهی عصر اتفاقی افتاد و باعث شد دستم، در بره.💔⛓️💥 اینه که الان حتی از کارهای کوچک هم بی کمک عاجزم. نمیتونم موهامو حتی شونه کنم! باز خداروشکر که دیشب تا هفت بیدار بودم و تا یه حدی کارهامو پیش بردم:(
این هم از امروز... امروز که نه، نهم خرداد دیگه میشه دیروز!
عمیقاً از اینکه هی تلاش میکنم بینقص باشم اما هی کامنت های انتقادی میگیرم در کارم، غمگینم امشب:(((
دلم گرفته بابتش. و به نظرم بهتره نذارم این اضطراب گوشهی ذهنم، بمونه و بخورتم. شعار دیروز اگر Be fast بود امروز باید این باشه: !keep going
یه بخشی از گرفته بودنم هم از اینه که کاملاً اینو حس کردم که خورد توی ذوق آقای هم دانشگاهی. حالا نگار میبینی کلا هیچی هم نبوده تو برای خودت بزرگش کردی. بیخیال، ایشالا خدا براش بسازه.
چون دلگرفتهام آهنگ چی گوش بدم خوبه؟!
For the Rest of my Life
بله اینو گوش میدم دلم باز بشه.
یاد عروسها میافتم در کلیپ های فرمالیته شون. که این آهنگه پخش میشه و تو دشت و دمن از دست داماد فرار میکنند و بعد هم سکانس بووووووسه:))) بوسهی طولانی!
بچهها اونایی که عروس شدید! قره بالا، توکا، هوپ،فاخر و خانوم فوریه و بقیه؟ شما هم فرمالیته داشتید؟ شما هم تو دشت و دمن دویدید؟
I feel so blessed when I think of you
and I ask Allah to bless all we do
خوش به حالِ همسرِ Maher Zain که خواننده ی این آهنگه.
خدا منو ببخشه. خیلی دختر گیر بدهای شدم. همش هم گیرم روی صداهاست! از صدای تلویزیون متنفررررررررم، اخبار باشه که دیگه بدتر. هی دارم کمش میکنم و خانواده میفرمایند: کمممممم نکن! از اون طرف تر مامانم تفسیر قرآن گوش میده از قرائتی. این رو با گوشی، گوش میده ولی خب ایرپاد نمیذاره. با اینکه من توی اتاقم و صدا از آشپزخونه میاد، ولی باز صداهه رو روان من اسکی میره. قرائتی جان، دو دقیقه تفسیر نکن، دو دقیقه نفس بکش.
خطاب به آقایان: خواهشاً محبت قلمبیده تان را با روشهایی غیر از چلاندن صورت ما نشان دهید!
این پسره، داداشم رو عرض میکنم. وقت و بیوقت میاد صورت منو له میکنه. بعد آخه شما که متوجه نیستید، پوست صورت ماها مثل شماها که نیست، خیلی لوس و ادایی و حساسه. خب تو دو ساعته گوشی دستته صفحه گوشی هم کثیف، اون دستها رو میزنی به صورت من. یا بیرونیم و به شونصد جا خورده دست هات. خب این صورت کثیف میشه، جوش میزنه!
عشقِ خواهر، خودتو کنترل کن.
دو دقیقه ما رو نچلون ببینیم کی به کیه!
- منو لُپعلی صدا میکنه!
- میگه دوست دارم دختر آیندهم، به عمهش بره!
- توله سگِ عمه، دوستت دارم.😘
- یک رقص دوتایی خواهر برادری داریم. رسماً خود شلنگ تخته انداختنه. خیلی بامزه است. هر چقدرررر بهش اصرار میکنم بیا یه بار فیلم بگیرم از خودمون، قبول نمیکنه.
-اونقدر سر جریانی، نگرانشم که هوف:( نوجوان داشتن خیلی سخته. حتی با بچه به این آرومی هم سخته!
- بعضی وقت ها فکر میکنم پدر و مادر من خیلی خیلی خوب و شریف و باتقوا و مومن هستند خلاصه، از این پدر و مادر این خروجی یعنی من و داداشم، نباید در میاومد:( دو بچهی به مراتب از هر لحاظ بهتر، حق شون بود! حالا مامانم همچین چیزی بگه سریع میام لیست خوبی های خودم و پسره رو ردیف میکنم و میگم شما اصلا بچه های مردم رو دیدید ؟؟؟؟!! چقدر فلان و فلانن؟ ما به این خوبی!
این دو روز که دسترسی م به اینترنت بهتر شده چنان مشغولم که به خودم میام میبینم رسیدیم به این وقت شب و من حتی فرصت نکردم با آبی صحبت کنم و درست حسابی جواب پیام و تماسش رو بدم. یادش میکنم ها. ولی فرصت نیست. حالا اون خودش هم خیلی مشغوله و دلخوری و داستانی پیش نمیاد اما خواستم شدت مشغول بودن رو بگم. عمیقاً احساس خوبی دارم. با اینکه دسترسی م به ابزارهای لازم هنوز هم راحت و پایدار نیست.
یه سوال گگگگگگگگنده برام پیش اومده که فعلا با وجود سرچ های مختلف، جوابم رو پیدا نکردم. امشب داشتم فکر میکردم تا پا به تحصیلات تکمیلی نذاشتی هنوز دانش آموزی. یعنی دوران لیسانس هم هنوز دانش آموزیه. دوره ی ارشده که تو واقعاً دانشجو میشی، جویندهی دانش میشی اصلا در به در دانش:)))) و من چقدر این جویندگی و در به دری رو دوست دارم....
وقتی میگم مهاجرت رو دوست دارم و مهاجرت رو تحصیلی دوست دارم به خاطر همینه. اینکه روزی روزگاری جایی باشم که کار و زندگی م همین باشه، به بهترین امکانات و ابزارها دسترسی داشته باشم و تازه حقوق هم بگیرم بابتش...
خلاصه که خدا قشنگه، حواست به آرزوی این جوان مفلک اما مشتاق ایرانی باشه:))))
خرداد سال پیش این موقع، رشت بودم. از رشت که برگشتم تهران، دو سه روزی رفتم سرکار و بعد دوباره رفتم همدان:)) از همدان که برگشتم، بلافاصله رفتم کنسرت هری پاتر، هتل اسپیناس. چندروز دیگر هم خوش خرامیدم که جنگ شد چه روزهای عمیقاً خوووووبی... ملالی نبود جز دلتنگی حقیقتاً.
به یادِ نیمرو و املتهای زیباسرا، کتههای خوشمزه شمالی، چایهای خوش عطر ایرانی، کاکاشکم پرها، رشته خشکارها،جوجه ترشها، باقالاها و زیتون پروردههای ترش.
خدایا شکرت. آدم به بعضی روزهای زندگی ش فکر میکنه میبینه چقدر زندگی با سخاوت پیش چشمهاش گسترده بوده:))
پن: شام هم آبگوشت مرغ داریم.😏😆 بازم الحمدالله والا که والا به خدا
پن۲: داشتم فکر میکردم هنوز که هوا خیلی گرم نشده، خرداد امسال رو هم به سفر مزین کنم، داشتم به مقصد فکر میکردم که به خودم گفتم حالا موجودی کارتت چقدره؟! از اونجایی که زیر نیم میلیون تومن بود گفتم حالا فعلا در دنیای علم و تحصیل سیر و سفر کن تا ببینیم چی میشه.
پن۳:گاهی هم فکر میکنم در چنین بحران اقتصادی عظیم الشانی! شاید نباید شغلم رو تغییر میدادم. حداقل در اون حیطه مهارتهایی داشتم، رزومهای داشتم. الآن چی؟ نقطه صفر مرزی! نه برای اینکه از تصمیمم پشیمونم هنوز حتی درست حسابی چیزی شروع نشده که وقت کنم پشیمون بشم. از این حیث که دستم خالیه.
من با اینکه آشپزیم خوبه، در کیک و دسر و این چیزها که طعم متمایل به شیرین دارند اصلا حرفی برای گفتن ندارم. یعنی حتی یکبار هم از این چیزها نپختم. چرا؟ چون خودم دوست ندارم. حالا این بچه از سه چهار ماه پیش میگفت میخوام چیزکیک درست کنم. سه چهار ماه هم دنبال پنیر ماست کارپونه میگشت! دیگه دیروز بعد از دو سه هفته کار فشرده، وقت کرده بود خونه بمونه فلذا دیشب دیدم برام عکس فرستاده از چیز کیک سن سپاستین. خیلی هم ذوق داشت دسپختش رو بخورم. انصافاً خوشمزه بود با بافت بسیار لطیف. اگر چه من باز هم چیزکیک پرسن نیستم و یک سوم چیزی که توی این ظرف کوچیک بود رو خوردم. ولی همون رو با بهبه چهچه بسیار! بافت خیلی لطیفی داشت، خیلی خوشبو بود و از اونهایی که در کافهها خورده بودم، واقعا خوشطعم تر بود.
هر چند بهش میگم اسم تو رو کامیون نمیتونه بکشه، از همچین اسمی فقط جیگر و چنجه و کباب برمیاد فقط، تو کجا و چیز کیک سن سپاستین کجا؟
چند قاچ هندونهی یکم یخ زده، یک دونه موز متوسط، یک اسکوپ بستنی وانیلی رو میفرستیم بغل هم، یه کوچولو هم میذاریمشون تو فریزر که با هم معاشرت کنند. نمیدونم این میشه اسموتی؟ شیک؟ نمیدونم والا. خنک و خوشمزه ست به هر حال. فقط مسأله اینه که من گمان میکردم الان خیلی نگار خانوم، خیلی دختر باسلیقه و مقتصدی است که دیدم همین یه ذره شد تقریبا صد و سی تومن اینا. الان صد و سی تومن چیزی نیست اصلا ولی خب مگه همینو تو کافه بخوری، چقدر بیشتر در میاد؟ به هر حال این علاوه بر خنکای خوشمزهش، شاید طعمِ دوست داشتن هم بده....
تا قبل از این جنگ، یک سالی بود که تمام برنامههای زندگیم، تحصیلی، پژوهشی و حتی عاطفی و خانوادگیم رو بر مبنای مهاجرت میچیدم. شبها تا نیمه شب بیدار میموندم و پیامهای گروه اپلای رو اسکرول میکردم و استرسم بیشتر و بیشتر میشد. بعد از دی ماه خونبار بود، آخ چه عجیب که همین الان از پلی لیستم، اون آهنگ مازنیه پخش شد. همونی که در تشییع جنازه اون پسر گلفروشه پخش میشد و باهاش زار میزدند و میرقصیدند.. همون که میگه خرابها کردی می شب و روزه، من نخامه دل هیچکی دل میسه بسوزه.. آخ که واقعا خدا به سر هیچکی نیاره اونچه ما کشیدیم... آره خلاصه بعد از دی ماه بود، من پوکیده بودم از گریه های زیاد، همچنان نشسته بودم وسط اتاق ( در سوییت دانشجویی مون) زبان میخوندم. دوستام گفتند نگار ایران آباد و آزاد میشه آنچنان که دیگه نیاز نیست تو زبان بلد باشی، بقیه باید فارسی بلد باشند. گفتم حتی اگر این خیال، واقعی باشه که امیدی ندارم.حتی اگر گلستون بشه، آبادی و آزادی بیاد و هر چی، من که دوست ندارم بمونم، من فقط دوست دارم برم.. با این حال وقتی که جنگ شد و این روزهای بعد از جنگ، من به خودم اومدم یه چیزایی توی دلم تکون خورده.. دیگه هی حسرت نمیخورم به زندگیِ از ایران رفته ها.. دیگه رفتن رو منصفانه نمیدونم وقتی عزیزدلم، اینقدر زخمی و بیپناهه. با این حال اگر رفتن، تنها راه نجات باشه و تو امکان دستیابی به اون راه رو داشته باشی، میری.. و چه سهمگینه اگر بری و به پشت سر که نگاه میکنی، از خونهت، ویرونه مونده باشه.... عزیزدلم، من هنوز که با تو هستم، دلتنگتم.. ذره ذره وجودم میخوادت... وقتی دیگه نیستم چه کنم؟
از خانم کتابفروش آدرس کتابهای آلن دوباتن را میگیرد. پشت سر خانم کتابفروش ریز ریز قدم برمیداریم و بعد میایستیم روبروی کتابهای آلن دوباتن. کتاب مدرسهی شادکامی را نشانم میدهد و میگوید این چطور است؟ آمدهایم برای دوست من، هدیه بخریم. کتاب را ورق میزنم. کتاب مصائب عشق را نشانم میدهد و میگوید من این را چند باری خواندهم، تو هم؟! من میگویم من سیر عشق را خواندهام که آن لحظه نمیدانم هر دوی اینها، یک کتاب هستند. بعد وارد یک دیالوگ درونی با او میشوم به این فکر میکنم مگر تو چقدر مصیبت کشیدهای که چند بار مصائب عشق خواندهای؟! بعد آرزو میکنم که فقط مصیبت کش خودم بوده باشد. خانم کتابفروش که شبیه دکتر سین دوران لیسانسش است حالا از ما دور شده، میگویم صدایش میکنی سراغ کتابهای نشر اطراف را بگیری؟! میرود که سوال بپرسد. کتاب مصائب عشق را ورق میزنم، با خودم فکر میکنم کتاب را بردارم و بگویم این هدیهی تو به من. چرا؟ چون دلم میخواهد دستخطش را یادگاری داشته باشم! و به این فکر میکنم که اگر برایم کتاب بگیرد میتوانم بخواهم صفحهی اولش را برایم پر کند. کتاب توی دستهایم است که با کتابِ « کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد؟» برمیگردد. میگوید که خانومه میگوید این کتاب خوبی است. میگویم آره و خودم هم در گزینههایم، این مورد را در نظر داشتم. بعد از علاقهم به نشر اطراف میگویم. مصائب عشق را همانجا رها میکنم و میرویم سراغ نشر اطراف..... بعد از خرید کتابِ هدیه برای دوست و بیرون زدن از کتابفروشی، پای یکی از مصیبت هایمان، وسط کشیده میشود، اوقات مان تلخ میشود هوشمندانه پیشنهاد میدهد برگردیم و برویم در کافهی وسط آن کتابفروشی بزرگ، کام تلخ مان را شیرین کنیم. اسموتی میخواهد و ندارند. ترامیسو سفارش میدهد و چای. مینشینیم به چای نوشیدن و ترامیسو خوردن و مصیبت هایمان را میگذاریم روی میز که شیرینیِ ترامیسو، زهرش را بگیرد و گواراییِ چای تازه دم، کاری کند بلکه از گلوی مان پایین برود.مدام چشم هایش را چک میکنم ببینم این خشم و کلافگی جا خوش کرده در مردمک چشم هایش چه زمانی میرود تا آن چشمهای معصوم و مهربان برای دیدنم برگردند؟ وسط های گپ زدن میگویم الان مردم فکر میکنند ما چه دونفرِ قشنگ و فرهیختهای هستیم! در احاطهی کتابها چای مینوشیم، لابد فکر میکنند داریم در مورد کافکا و داستایفسکی و.. صحبت میکنیم. میخندد و میگوید خب خبر ندارند از مکالمات رد و بدل شدهی ما. وقتی صحبتهای فوق علمی تخصصی مان تمام میشود! صحبت از گرانیهای چند مرتبه ی حتیٰ شیر پاستوریزه در سه ماه اخیر تمام میشود، صحبت از ترامپ پدرسگ تمام میشود، صحبت از مصائب خودمان دو تا در این کشور قشنگ و گرامیِ مصیبت زده تمام میشود، کافه و کتابفروشی را ترک میکنیم. من کمتر تلخم و امیدوارم او هم...
چند وقت پیش اپیزودی از هاروارد بیزینس ریویو گوش میدادم راجع به اینکه چطور در جلسات کاری مقتدرانه صحبت کنیم. یکی از تکنیک هاش این بود که گاهی فردی رو که خیلی قبول دارید، به نظرتون اعتماد به نفس داره، توانمنده، با دیسیپلینه و.. رو تجسم کنید و بگید امروز من میخوام اون آدم باشم. و مدام تصور کنید فلانی در این موقعیت چطوری صحبت میکرد؟ چطور منظورش رو میرسوند و... آره خلاصه، برید در نقش فلانی. و توجیه روان شناختی ش هم این بود که شما اینطوری از استرسها، ترس ها و نگرانی های مخصوص خودتون که در اونها غرقید، فاصله میگیرید چون یك نفر دیگه شدهاید. راستش من هم میخوام این کار رو انجام بدم. اما نمیخوام نقش دیگری رو بازی کنم، میخوام نقش خودم رو بازی کنم، نقشِ نگار توانمند و قدرتمندی که هست اما الان در من وجود نداره. راستش من متوجه شدهام که من خیلی احساس ناامیدی میکنم این روزها، درسته که با نااامیدی، کم و بیش ادامه میدم اما در مورد خیلی از کارهام، فرمون رو دادم دست ناامیدی. اونقدر که ناامیدی دیگه مسافرِ ماشینم نیست، راننده ی ماشینمه! به خاطر همین خواستم یک پروژه شخصی، یک چالش ده روزه برای خودم تعریف کنم و اسمش رو هم گذاشتم: پروژهی امیدداری! دقت بفرمایید امیدواری نه، امیدداری! شبیه به کلمهی بچهداری! ما چطور بچهداری میکنیم؟ من همونجوری میخوام به اُمیدم، رسیدگی کنم. به خورد و خوراك و رخت و لباسِ امیدم برسم. خلاصه که مادرگونه، امیدک نحیف و رنجورم رو در آغوش بکشم و ازش مراقبت کنم و پرورش بدمش. امروز دو خرداد، در این ظهر بهاری مطبوع، پروژهی امیدداری رو استارت میزنم! و هر روز میام اینجا میگم در این راستا، وقتی در تلاش بودم اون نگارِ فاضلهی ذهنی مرو زندگی کنم چه اقدامی کردم که متفاوت باشه با گذشته. پس پیش به سوی این داستان جدید!
پول کلا مقوله شیرینیه در این که هیچ شکی نیست. عسله، عسل لامصب، ماچ بهش.این وسط ما چند نوع پول درآوردن داریم که من میخوام در مورد دو نوعش صحبت کنم. یک وقتی هست که تو کار میکنی برای دیگری و هر چقدر تایم بیشتری صرف کنی، محصول بیشتری تولید کنی، مشتری بیشتری برای مجموعه پیدا کنی و در کل سود بیشتری به اون دیگری برسونی خودت هم درآمدت بالا میره. نوع دیگه اینه که برای خودت کار میکنی؛ به اصطلاح خودت آقای خودت هستی؛ اون محصول یا خدمت نهایی ارائه شده روش امضای شخصی تو رو داره. در واقع در بعضی از کارها، تو وجود خودت رو ابراز میکنی... شاید در کوتاه مدت در روش اول زودتر به پول بیشتر برسی و در دومی آرام تر باشه این فرایند خیلی. ولی چقدر دومی، گواراتره، دوست داشتنیتر از شیر مادر.... من دو مدلش رو تجربه کردم. بیشتر کارمند و پرسنل دیگران بودم و کمتر پیش اومده که خودم صاحبِ تمام و کمال کار خودم باشم. اما همون تجربههای هنوز بسیار اندك، برام خیلی ارزشمند و گرامی هستند.
آخرین بار ده روز تمام به طور تقریبا شبانه روزی مشغول تحقیق و تفحص درباره موضوعی بودم و در نهایت وقتی تونستم به نقطه حل مسأله برسم و بعد نقشهی راهکار رو به عنوان یک محصول بفروشم میزان درآمدم از این کار، یك و پونصد بود. اگر از هزینهی اینترنتش، صرف نظر کنیم ضمنا.
ده روز کار برای یک و پونصد یعنی روزی صد و پنجاه تومن. و جالب اینجاست که این به اندازه میلیونها تومن، شیرین بود و حلاوت عسل رو برام داشت..
بیش باد کارهای بامعنی، بیش باد کار کردن عاشقانه، بیش باد هنرِ ابرازِ وجود.💚 بیش باد از این یك و پونصدها..
اون یک نکته رو میدونه که وقتی دو نفر آدمهای مهم زندگی هم هستند ریشهی خیلی از جدالها، دعواها و دلخوری هاشون، علاقهای هست که به هم دارند. از میزان مهم بودن دیگری و توقعِ مهمِ بودن برای دیگری. برای همین خیلی از زمانهایی که من به نقطه جوش میرسم و به ابراز خشم و دلخوری میرسم، دلجویی رو با صدای نرمی اینجوری شروع میکنه که آها، تو توقع داشتی من اون لحظه کنارت باشم؟ من نبودم و تو احساس تنهایی کردی؟! دوست داشتی باشم؟! گاهی وقتها از اینکه احساسِ تجربه شدهم داره دیده میشه حس خوبی میگیرم گاهی وقتها هم آمپر میچسبونم که الان هیجان ثانویهی منو جراحی نکن که به هیجان زیربنایی و نیاز پنهان و... در من برسی! سهم خودتو در عصبانی کردنم ببین.
خب حقیقت هم گلایههای آن دیگری مهم فقط با این لنز ترجمه میشه شیرینه گاهی. دوستت دارم و برای همین این چنین نسبت به تو آسیب پذیرم.
ولی تو اون لحظه مهم نیست برای آدم که طرف بدونه که دوستش داری، برات مهمه اون آدم مکث کنه ببینه چی شده که تو اذیتی و به راهکارهایی برسید که نیاز هر دو طرف رو برآورده کنه.
و من هم این نکته رو میدونم که وقتی یه کار اشتباه انجام میده به نظر من. نباید تعمیمش بدم به هیچ و همیشه. که تو «هیچوقت» این نکته رو رعایت نمیکنی! که تو «همیشه» همینی! و منصفانه نیست این رویکرد.
اما این کار رو میکنم خیلی وقتها. و در کنار این، برای اختلاف زمانِ z، ماجرای زمان a رو هم یادآوری میکنم.
خلاصه که آدم خیلی چیزها رو میدونه اما اینکه چطور ازشون استفاده کنه، کی ازشون استفاده کنه، اصلا چه طوری بتونه ازشون استفاده کنه هم خودش داستان دیگری است.
حسن ختام این پست هم این آهنگ از خواجه امیری باشه، که فکر کنم به تعداد دعواها و جراحت هایی که از این ارتباطِ عزیز برداشتم و به تعداد جراحتهایی که به قلبِ آن دیگری وارد کردم گوش دادمش...