هولم نده!

زیر دوش آب داشتم به وبلاگِ همسایه فکر می‌کردم! به کامنت هایی که میگیره. به اینکه با هر موضوعی یه عده هستند که دنبال گردبادِ گمشده بگردند! 

بعد یادم به آخرین وبلاگم در بلاگفا افتاد. یکی بود که همیشه بهم می‌توپید. مثلاً معتقد بود که من در حق آبی ظلم کرده‌‌م و حتما تقاص کارهای وحشتناکی که با این پسر کردم رو می‌گیرم. یا مثلاً من یه بار املای کلمه مایندفولنس رو اشتباه نوشته بودم نوشته بود وای که تو چقدر ادعا داری کی بشه با سر بخوری زمین بی سواد! یه همچین چیزی. یا چه می‌دونم من عکس زیاد میذاشتم از روزهام، گشت و گذارهام و.. می‌گفت به پا به باد ندی خودتو اینقدر ول می‌گردی. حالا من دقیقا عین کلمات رو یادم نیست ولی یه همچین چیزایی. یا مثلا می‌گفت اَه تو چند سالته که هر روز با یکی میپری..‌

اسمش هم سمانه بود. حالا نمی‌دونم همه کامنت ها کار همون سمانه بود یا چند نفر بودند که از من متنفر بودند.

بعد من توی اون روزها، در غمممممممگین ترین حالت ممکنم بودم، در بی‌پناه ترین حالم. هنوز که یادم می‌افته گریه م میگیره به حال خودم. یعنی یک شب‌هایی بود که فکر میکردم من ای کاش جرأت خودکشی کردن داشتم. تحت چنین فشاری بودم..

اتفاقی افتاده بود که من فرو شکسته بودم، له شده بودم. و تا میخواستم کمی خودم رو جمع کنم یه اتفاق  دیگه می‌اومد از روم، رد می‌شد.. تو همون حال و روز، نوشتن برای من پناه بود.که اونم اینجوری شده بود که هر بار باز میکردم پنل رو، سمانه‌ای بود که سلام و صلوات نثارم کنه!

اون روزها چند تا اتفاق بد برای من افتاده بود، از خانواده م و عزیزانم دور بودم، شرایط خوابگاه خیلی خیلی سمی بود. معده دردهای عصبی‌ای گرفته بودم و شب ها  به خودم می‌پیچیدم از درد.

قبل خواب فقط شروع میکردم به مرور کردن آدمهایی که دوستم دارند بلکه بتونم دووم بیارم. هیچکس هم نبود که اصل دردم رو بهش بگم. هنوز هم به جز یه روانشناس، به کسی نگفتم اتفاق اون روزهارو...

حتی الان که مرور کردم دوباره اسید معده م شروع کرد به اعتراض......

فقط خواستم بگم پشت این دنیای مثلا مجازی، آدمهای واقعی‌اند.....با دردها و رنج ها و آستانه تحمل های شاید پر شده... چرا ما اونی باشیم که با سر انگشت هامون طرف رو هول بدیم سمت فروپاشی...

 

 

 

14
قدرت گرفته از بلاگیکس ©