بگو محبت ما ریشه در ازل دارد.

به دوستم گفتم من سر روضه های فاطمیه شده که اشک بریزم، به چه زودی هم اشکم در میاد. اما برای امام حسین و.. تا حالا یکبار هم اشکی نریختم اصلا درکی ندارم از گریه ش. دوستم گفت یک بار بیا پای منبر فلانی. و من امشب اومدم پای منبر فلانی و بله برای اولین بار، خیلی جدی و واقعی، چشم هام پُر شد. 

حالا با چشم هایی پُف کرده و یک ظرف نذری در دست، تنها دارم برمی‌گردم خونه و به این شعر که سالهاست حفظم فکر می‌کنم:

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.

2

شب از مهتاب سر می‌ره، تموم ماه تو آبه...

من آدمِ خیلی خاطره پردازی هستم اصلا برای همین است که همیشه دوربین به دستم برای عکس گرفتن و قلم به دستم برای نوشتن. و بدیهی است  برای این آدم خاطره پرداز، خاطره‌ها و تاریخ ها مهمند. ذهن من از مرور نه خسته می‌شود و نه می‌گذارد گرد زمان بنشیند روی قاب خاطرات. حالا هم به مناسب یکی شدن تاریخ تقویم با تاریخ یکی از اولین قاب های دوست داشتنی مان، دستمال برداشته‌ام که غبار بتکانم از قاب عکسی که از  اولین تصویر چشم‌های مشتاق، غمگین و مهربان تو دارم. چشم‌هایی که پیش تر دیده بودم ولی آن شب برای نخستین‌بار نگاهِ شان کردم. توی ماشین بودیم.داشتم از کارم صحبت می‌کردم، از کارگاه تازه‌ای که طراحی کرده بودم و داشتم در موبایلم دنبال فیلمی می‌گشتم که نشانت بدهم همان لحظه بود که برگشتی سمتم و نگاهم کردی. و در شبِ درخشان چشم‌های سیاهت، ماه شروع کرد به درخشیدن. آن شب در تلالو مهربان مهتاب نگاه تو،از اولین دیدارمان بر می‌گشتیم، و بله ما پیش‌تر هم را دیده بودیم اما دیدن داریم و دیدار. من و تو آن شب دیدارِ هم را آغاز کردیم.

فردای آن شب که از تو معنی آن نگاه‌ِ پیوسته را پرسیدم گفتی به این فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم بیشتر از تو بدانم، چقدر برایم خواستنی است که از تو بیشتر بدانم.

 امشب از هم ناراحتیم، مجموعه‌ای از رنجش های مختلف با هم ترکیب شده‌اند با این حال توی همین شب، در همین لحظه‌ی عمیقاً رنجور و غمگین بودن دارم به این فکر می‌کنم که چقدر دوستت دارم. چقدر خود تو را دوست دارم. چقدر تو را فارغ از اینکه دوستم داری، دوست دارم. امشب که سرد و ساکت بودم می‌گفتی دلم برای نگار مهربان خودم تنگ شده. مهربانی‌ام پشت ابرهای تیره‌ی دلخوری پنهان شده بود. تا انتهای مکالمه هم مهربانی‌م از پشت ابرها در نیامد. تماس مان که تمام شد به این فکر کردم تو هم من را فارغ از اینکه دوستت دارم یا نه؟! دوستم داری؟ ناراحتی من برایت اهمیت دارد یا  فقط ناراحت این هستی که محبتم نباشد؟!

 نمیدانم عزیزم. شاید بگویی بی معرفتی است بعد این همه فراز و نشیب و زخم و بخیه و.. که هنوز این را نمی‌دانم.

چقدر نوشتم و نوشتم. آمده بودم که نامه‌ی کوتاهی برایت بنویسم و حرفی هم نزنم جز اینکه:

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست

هزار سال برآید همان نخستینی

چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم

به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی

و بعد تاریخ بزنم چهارم تیر ....💙

آبگوشتِ بابا

ما یه خونه باغ داریم وسط روستای پدربزرگم اینا.‌ ( الان سال‌های ساله که داخل شهر زندگی می‌کنند البته) بعد دقیقاً کنار این خونه باغ، تنها مسجد اون روستاست. یه مسجد خیلی بزرگ:)) بعد این مسجده هر سال، شب عاشورا آبگوشت میده. ولی خب شما هر آبگوشتی در هر کجای دیگه که خوردی رو باید فراموش کنی. اینجوری نیست که کوبیده داشته باشه کنار آبگوشت تیکه های بزرگ گوشته و سیب زمینی. اینطوری که میزان گرم گوشتی که تو خونه مون مامانم برای سه نفر آبگوشت می‌پزه رو اونجا جلوی یک نفر می‌ذارند! بانی‌ش هم همه‌ی اعضای همون روستا هستند. ولی خب بابای من هم مشارکت داره هر سال. خلاصه کنم. بابام وضعیت اعتقادی منو می‌دونه لکن دوست داره من یه امشب رو حتما حضور به عمل بیارم چون از گلوش پایین نمیره اگه من از اون آبگوشت نخورده باشم! انصافا هم خوشمزه است.

قشنگ برای اون سه چهار ساعت عزا گرفتم الآن. اینترنت هم نداره اونجا! عالی!

هی دارم فکر میکنم از درس و مشقام چیو میتونم داشته باشم تو گوشی که آفلاین پیش برم؟

آقا خودمونیما

چقدر لوس و غرغرو شدم اینجا😂

8

امن، آروم، سبز🌱

شیفته‌‌ی یکی از بلادکفرهام:)))) امروز نیم ساعتی داشتم اکسپلور گردی میکردم داداشم با تعجب گفت این صداها از گوشی تو در میاد؟ حالا صدای چی بود؟ صدای مداحی و سینه زنی و... در هیئات اون بلاد کفر مذکور! خب یکی نیست بگه نگار جون تو ایرانی و یه جا هیئت و موکب باشه راهت رو دور می‌کنی اونوقت برای بعد از مهاجرت، دغدغه‌ی مسجد پیدا کردن داری؟ که خب جواب این سوال رو دارم و فعلا حوصله‌ی شرحش نیست. ولی به هر حال، چه شله زردها و پلوقیمه ها و کشک بادمجونهایی که نذر نکرده‌ام برای پس از پا گذاشتن به اون کشور امن و آروم و سرسبز🤗🤗🤗  البته الان که دارم فکر می‌کنم فکرررررر نکنم اونجا هم برم جایی. ولی به هر حال باید جستجوهام کامل باشه شاید هوای غربت منو گرفت و دلتنگ شدم!

8

گریزون

من هر چند وقت یکبار می‌افتم توی این مود که بسیار بسیار از ازدواج کردن متنفر میشم. وقتی تو این مودم به طور رندوم یادم می‌افته مجردم و هی رو خداروشکر میکنم.

مثلاً ما این روزها در پیک شلوغی دعوتی و مهمونی هستیم من از هر ده تا یکی رو میرم.‌ به این علت که واقعا وقت کم دارم و استرسی میشم برم جایی. بعد داشتم فکر میکردم فکر کن شوهر که داشته باشی مجبوری یه جاهایی به خاطر دل اون، تو یه جمعایی بری که ممکنه اصلا حال نکنی باهاشون. بعد الان من به مامان بابام میتونم بگم واااای من نمیتونم بیام امروز هیچی زبان نخوندم از برنامه م عقبم‌. به شوهرم که نمیتونم هر بار بگم من درس دارم، نمیام، تو خودت تنها برو!

حالا این یه نمونه ش بود هی با مرور چیزهای مختلفی یادم میاد شوهر و خانواده شوهر ندارم دلم شاد میشه:// و استرس میگیرم که بالاخره که احتمالا خواهم داشت!

اَه اصلا نمیخوام داشته باشم.

واقعا خوشم نمیاد از مردها الآن

درود بر خانم‌ها..

6

خسته

وای خیلی حالم بده. جسمی یعنی. صبح بیدار شدم دیدم لبم متورمه. از اون تبخال هایی زدم که ظاهرش مشخص نیست ولی ورم داره. واکنش همییییییشگی بدن من به استرس یا غم و غصه همینه همیشه. معده م هم ملتهبه. حالت تهوع دارم. سردرد. اصلا یک وضعیت داغونی. چرا؟ چون خیلی استرس داشتم این چند روز. بدنم هم به جای یاری کردن، تنش رو دوبرابر می‌کنه!چقدر امروز حرف زدم. چقدر صدای خودمو شنیدم! 🤢 من از صدای خودم اصلا بدم نمیاد ولی هر چیو نان استاپ بشنوی خسته میشی دیگه:// یعنی یک وقتایی هست وقتی از سرکار برمی‌گردم به بقیه میگم با من اگه حرف میزنید سوال نپرسید چون نمی‌خوام وقتی بهتون جواب میدم دوباره صدای خودمو بشنوم:/

2

بلاک

هوپ خواسته برام کامنت بذاره بعد با این نوشته مواجه شده که این نویسنده شما رو بلاک کرده! همونجا تلگرام بهم پیام داد و منم نشون دادم که بلاکش نکردم. خواستم بگم اگه شما هم خواستید کامنت بذارید و دیدید اینطوریاست، جدی نگیرید کار من نیست باگ بلاگیکسه.

10

درس معلم ار‌ بود زمزمه محبتی..

من خودم سختگیرترین منتقد به کار خودمم. اونقدری که استادم منو آروم می‌کنه که خوبه، قبوله، اوضاع تحت کنترله!

امروز میگه وروجک، ( نمی‌دونم گفت وروجک یا نیم وجبی) ببین چقدر کارت داره خوب میشه! هر چند در این زمینه من نظر اون رو خیلی هم قبول ندارم چون به نظرم ایشون اونقدر با دقت اشراف نداره که خودم به باگ های کارم آگاهم!! یعنی من میفهمم عمق کار چه خبره که البته عمقی درستش میکنم انشالله.

داشت بهم توضیح می‌داد که به فلانی معرفی ت کردم بری تو فلان حیطه ازش مشورت بگیری. داشت بهم یاد می‌داد که چطوری درخواستمو مطرح کنم که سلسله مراتب ادب رعایت بشه بعد گفت اصلا ول کن دارم اینا رو به کی میگم؟ تو خودت خوب بلدی زبون بریزی. برو حرف بزن با فلانی!

هر بار جلسه آنلاینی چیزی باهاش دارم که خانواده صداش رو می‌شنوند و مدل حرف زدنش رو و دعواکردن ها و..، بابام خنده ش میگیره و میگه چقدر جالبه استادت! 

من بخت و اقبالم یه جاهایی سفید بوده یکی از اون بخش های خوبش، حضور معلم های حمایتگر در زندگی م بوده. این استادم هم جوریه که من یک محبت عمیق پدرانه در پس زمینه‌ی رفتارش احساس میکنم. یک جور برو، دارمت... تو از پسش بر میای، من کمکت میکنم از پسش بر بیای. 

کلا محبت استاد به شاگرد، محبت خیلی خاصیه. وقتی معلمت، دوستت داره و با چشم‌هایی که برق میزنه تاییدت می‌کنه و انگار راضیه از دستپختش که تویی، تو شوق یک پدر یا مادر رو میتونی تو نگاهش ببینی. پدر مادری که از نگاه به ماحصل تلاشش، خشنوده.

خدایا توفیق بده معلمینم رو روسفید کنم.

 

 

 

2

اضطراب

این چند وقت زندگی منو با لیگ دیگه‌ای از تجربه ی احساس اضطراب روبرو کرد. توانایی برنامه ریزی کردن، به آینده نگاه کردن رو از دست دادم. فقط می‌تونم جلوی پامو ببینم و یک دونه قدم نیمچه مورچه‌ای بعدی رو. 

الان داشتم میگفتم خب الان یک تیره.‌ چه کنم تا پنج تیر؟! میخواستم برنامه ریزی‌م رو از روزانه به پنج روزه تغییر بدم. یهو دیدم قلبم تند تند داره میزنه.‌چرا؟ چون ذهنم رفت پیش تلخ ترین احتمالات:( 

بی‌خیال ترین و ریلکس ترین آدم دنیا که منم اینجوری شدم که دلم می‌خواد برم  مُشت مُشت پوکساید قورت بدم، بقیه در چه حالی‌اند یعنی؟

الان که اوضاع کشور یه کوچولو فقط یه کوچولو باثبات در شده و ماها هم پوست مون کلفت‌تر، و اینترنت این نعمت گوارای شیرین که به جهان اول وصل مون می‌کنه، قطع نیست و خلاصه اوضاع محیط، بهتره، دلم نمی‌خواست زندگی شخصی م اینقدر پر استرس بشه:(

اونم استرس اینجوری. استرس و غصه‌ی همزمان. 

 

 

0

نمون توی ذهنت!

از سه سال پیش که برای جراحی دندون عقل رفتم و دکتر گفت باز هم دندون مشکل دار داری و بیا. هی تو ذهنم بود که برم دندانپزشکی! ولی به دو دلیل نمی‌رفتم. یک اینکه از بس همه از تعرفه های دندون پزشکی نالان هستند فکر میکردم حتما شصت هفتاد تومن باید خرج کنم:/ آخه جز اون جراحی دندون عقل تا حالا کاری نکرده بودم و هیچ درکی نداشتم که اصلا بدیهیات در دندون پزشکی معناش چیه؟هر چقدر هم مامانم می‌گفت دندون چیز واجبیه پیگیر باش و برو. من میگفتم حالا باشه. یعنی هی منتظر گشایش مالی بودم که برم درستش کنم. بعد اونقدر ذهنم درگیرش بود که بارها شب خواب میدیدم دندون هام ریختند! و این هیچ‌ تعبیر دیگه ای نداشت. میدونستم فقط به خاطر نگرانی م بابت دندون پزشکی نرفتن این خواب رو میبینم!!! حالا نتیجه چی شد؟ رفتم دکتر و با مبلغی زیر ده تومن، کار جمع شد. ترمیم کردم و تمام. الان سالمِ سلام هستم و جا داره بگم خدایا مرسی!!🥺🥺 از شما چه پنهون هی لبخند های پت و پهن تبلیغ خمیر دندونی میزنم و هر از گاهی هم جلوی آینه دهنمو باااااز میکنم و دندون ترمیم شده رو چک میکنم:)))

 خدایا دندون هامون رو برامون حفظ کن:)))) 🦷🤍

خوشحالمااا، یه حس آخیشی دارم

و البته نگرانم و دعا دعا میکنم آسیب نبینند. الهی آمین!

نتیجه گیری اخلاقی: نمون تو ذهنت. حداقل سوال که میتونی بکنی. 

10

چون جزییات مهم است!

شیرآلات شودر یه جمله داره در برندینگش: چون جزییات مهم است. آره آقای شیرآلات ِ شودر، با شما موافقم. حتی بذار فراتر برم. جزئیات، نجات دهنده‌اند.

می‌دونی آقای شیرآلات ِ شودر، تا حالا شده به یه مشکلی بخوری بعد بری از دوستی، همکلاسی‌ای، یاری، یکی از اعضای خانواده ت، همسایه‌ای کسی اصلا غریبه‌ای راهنمایی بخوای؟ هر کی یه طوری بهت راهنمایی بده، بهت بگند ببین باید این کار رو انجام بدی، از این راه بری..یکی اون وسط بهت بگه آاا، باید این کار رو امتحان کنیم، باید از این راه بریم.. تو رو از تو بودن در بیاره، بیاد کنارت تا تو تنها نباشی در لحظه‌ی استیصالت. 

آقای شودر، من با تو موافقم. چون من یک نجات یافته به دست جزییاتم در برهوتِ ترس‌ها و استیصالها...

راستی آقای شودر، من جراحت‌های زیادی هم  دارم از جزییات. زخم های کوچک ِ عمیق‌. کوچیکن ها اما عمیق‌. آخه می‌دونی دیگه؟!چون جزییات مهم است.

 

2

صدام مال تو، خنده هام مال تو..

بعد از نزدیک به یک سال، دوباره دارم روی پروژه‌‌ای کار می‌کنم که به بچه‌ها مرتبطه. اصلا کارِ کودک، رشته‌‌ای است از جانب دوست، افکنده بر گردنم و می‌کشد هر جا که خاطر خواه اوست و از این صحبت ها....  الان توی این لحظه، حالم خوبه مثل تمام اون ظهرهایی که از سرکار برمی‌گشتم و احساس می‌کردم من چقدر آدم خوشبختی هستم که یک بخش تو زندگی م هست که در اون احساسِ خیلی خوب بودن می‌کنم. هر چند که رفته رفته اون احساس رضایت از خودم کم و کم و کمتر شد و خیلی تغییرها ایجاد کردم در این قسمت از زندگی‌م و نوع و فرم کاری که میکنم هم خیلی متفاوت شده اما به هر حال، حالا نرم نرمك خنکای یك احساس دوست داشتنی  دوباره داره میخوره به صورتم... 

شروعم مال تو، انتهام مال تو

جوونیم همه، زورِ زوی‌م فدات...

 

4

سیاه چشمون

این بچه به اینکه توی بغل من بخوابه از همون اول عادت داشت. نوزاد بود و خیلی خیلی کوچولو. میذاشتم تو بغلم، براش شعر و ترانه می‌خوندم و خوابش می‌برد. امشب هم ماساژش دادم، شعرِ همیشگی مون رو خوندیم، بوس بوسی‌ش کردیم و خوابید. اولش که صدای خر و پفش شروع شد گفتم آخییییش، الان دیگه وقت، وقتِ منه. ولی الان که دو ساعت از خوابیدنش میگذره، دلم براش تنگ شده! این چه حالیه واقعا؟ بچه وقتی بیداره کچلت می‌کنه ولی وقتی می‌خوابه دلت براش تنگ میشه؟ برای فردا هم تقاضای سینما داره که البته خودم توی دهنش انداخته بودم که یک روز بیا ببرمت سینما. ولی  خب خاله جان، این یک مورد را شرمندتم. واقعا حوصله ندارم بشینم یک ساعت و نیم فیلم بچگونه ببینم. خصوصا که اگه الان فردا اینو ببرم صدای اون یکی جوجه ها در میاد که خاله چرا ما رو نبردی؟بهش میگم صبر کن یه وقتی هماهنگ کنیم که دختر داییات هم هم باشند. میگه نه آخه من با اونا حال نمی‌کنم.🤣 ولی واقعاً ترجیح میدم سه تاشون رو با هم ببرم. ولی اونجوری مسئولیتش سخت تر میشه اومدیم و یکی شون جیش داشت مثلاً! اون دوتای دیگه رو که نمیتونم تنها بذارم تو سالن. باید به بزرگسال کمکی دیگه باشه.

 از طرفی برای فردا  یه ایونت کتابخوانی مخصوص بچه‌ها هم دیدم دلم خواست ببرمش.

از طرفی هم دوست دارم دیگه فردا تحویل مامانش بدم.

😵‍💫

چی کار کنم؟

سینما؟ کتاب‌بازی؟ مرجوع به مادر؟

 

6

بچه داری..

دو سه روزه دارم بچه‌داری می‌کنم. تازه یک بچه از آب و گل در اومده، شش هفت ساله، ماه، مودب، مهربون...  ولی قشنگ دارم قاطی میکنم دیگه.🤣🤣 با اینکه این بچه، جون منه، هر بار نگاهش که میکنم کیف میکنم...ولی خسته هم شدم.. نسبت بچه با من؟ پسرِ دخترخاله‌م. چرا اومده ؟ به داداش کوچیک تر سه ساله داره که خیییییییلی می‌چسبه به این و حسابی هم شیطون بلاست، ایشون هم به مامانش گفته می‌خوام از دست داداشی فرار کنم سه روز برم پیش خاله نگار، استراحت کنم.🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️🙂‍↕️ بازم میگم من خیلی دوستش دارم ولی نمی‌تونید تصور کنید چقدر چسبیده به من.😂😂 مامانم میگه بلانسبت مثل یک مگس کوچولو، همش داره دور و بر تو ویز ویز می‌کنه. منم نتونستم مدیریت کنم واقعا و از روتین کارهام موندم. ووش همین الان اومد خاله نگار هوا سرده. کولر رو خاموش کردم بوسش کردم گفت بَه بَه خاله شما چقدر گررررمی..

 

2

هولم نده!

زیر دوش آب داشتم به وبلاگِ همسایه فکر می‌کردم! به کامنت هایی که میگیره. به اینکه با هر موضوعی یه عده هستند که دنبال گردبادِ گمشده بگردند! 

بعد یادم به آخرین وبلاگم در بلاگفا افتاد. یکی بود که همیشه بهم می‌توپید. مثلاً معتقد بود که من در حق آبی ظلم کرده‌‌م و حتما تقاص کارهای وحشتناکی که با این پسر کردم رو می‌گیرم. یا مثلاً من یه بار املای کلمه مایندفولنس رو اشتباه نوشته بودم نوشته بود وای که تو چقدر ادعا داری کی بشه با سر بخوری زمین بی سواد! یه همچین چیزی. یا چه می‌دونم من عکس زیاد میذاشتم از روزهام، گشت و گذارهام و.. می‌گفت به پا به باد ندی خودتو اینقدر ول می‌گردی. حالا من دقیقا عین کلمات رو یادم نیست ولی یه همچین چیزایی. یا مثلا می‌گفت اَه تو چند سالته که هر روز با یکی میپری..‌

اسمش هم سمانه بود. حالا نمی‌دونم همه کامنت ها کار همون سمانه بود یا چند نفر بودند که از من متنفر بودند.

بعد من توی اون روزها، در غمممممممگین ترین حالت ممکنم بودم، در بی‌پناه ترین حالم. هنوز که یادم می‌افته گریه م میگیره به حال خودم. یعنی یک شب‌هایی بود که فکر میکردم من ای کاش جرأت خودکشی کردن داشتم. تحت چنین فشاری بودم..

اتفاقی افتاده بود که من فرو شکسته بودم، له شده بودم. و تا میخواستم کمی خودم رو جمع کنم یه اتفاق  دیگه می‌اومد از روم، رد می‌شد.. تو همون حال و روز، نوشتن برای من پناه بود.که اونم اینجوری شده بود که هر بار باز میکردم پنل رو، سمانه‌ای بود که سلام و صلوات نثارم کنه!

اون روزها چند تا اتفاق بد برای من افتاده بود، از خانواده م و عزیزانم دور بودم، شرایط خوابگاه خیلی خیلی سمی بود. معده دردهای عصبی‌ای گرفته بودم و شب ها  به خودم می‌پیچیدم از درد.

قبل خواب فقط شروع میکردم به مرور کردن آدمهایی که دوستم دارند بلکه بتونم دووم بیارم. هیچکس هم نبود که اصل دردم رو بهش بگم. هنوز هم به جز یه روانشناس، به کسی نگفتم اتفاق اون روزهارو...

حتی الان که مرور کردم دوباره اسید معده م شروع کرد به اعتراض......

فقط خواستم بگم پشت این دنیای مثلا مجازی، آدمهای واقعی‌اند.....با دردها و رنج ها و آستانه تحمل های شاید پر شده... چرا ما اونی باشیم که با سر انگشت هامون طرف رو هول بدیم سمت فروپاشی...

 

 

 

14

مو و پیچش مو

در یک موضوع مشترک، من وقتی در مورد ابعاد فنی ش یه نظری میدم آبی میگه خب ببین این و اونم هست و به این سادگی  که تو فکر می‌کنی هم نیست و خلاصه تو مو میبینی و من پیچش مو. راست هم میگه.

 و در یک موضوع مشترک گاهی، وقتی در مورد ابعاد محتوایی ش نظر میده من این مدلی‌ام که واااااویلا، مگه میشه اینقدر خطی نگاه کرد؟! سیستمی نگاه کن خب. البته سکوت میکنم همون لحظه بعد آروم بازخورد میدم و نظرم رو میگم. گاهی هم هیچی نمیگم می‌ذارم خودش پیش بره ببینه به این سادگی ها هم نیست.

الان هم یکی از اون موقعیت هاست که خیلی کلافه‌ام از دستش. از نگاه مهندسی و خطی ش. از سرعتش. 

منتظره راجع به یه چیزی نظر بدم. ولی چون خوش اخلاق نیستم می‌خوام برم حموم. حموم با مناسبات دنباله دارِ بخور و ماسك و اسکراب و... 

ناز و قشنگ و خوش اخلاق بشم، بعد بشینم کارش رو نگاه کنم و بازخورد های نرم و آهسته بدم. 

چته‌ نگار خانوم خب؟ آدمیم دیگه. با هم متفاوتیم، در مسیر رشدیم...

 

- نظریه ای داره آدلر روانشناس معروف در مورد موضوع ترتیب تولد. و تأثیری که این مقوله روی شخصیت افراد داره. فکر میکنم مشمول حال خودم میشه. بچه اول ها در یک سری چیزا، اخلاق های مبارکی دارند.😙😙 یکی از اون اخلاق های مبارك😖، دوزی از خودرأیی است.

4

باید هم حرمله شادی کنه خولی بخنده....

شب اول محرمه.. و من این قابلیت رو دارم که هر شصت شبی که در پیشه رو فقط و فقط این مداحی رو گوش بدم.

و فکر نکنم به علی اکبر و کربلا و امام حسین... گوش بدم و زمزمه کنم:

الهی هیشکی داغ شاخ شمشادش نبینه

سر نعش جوون خوش قد و بالاش نشینه

گوش بدم و زار بزنم.. مثل همون شبی که زنی رو دیدم سر جوون خوش قد و بالاش.. و زار زدم... 

خیر نبینن حسودا، قد و بالات نظر خورد

ای گل ارغوونم،شاخ و برگت تبر خورد.

 

شبهای بی‌ترانه، نمانه نمانه

منتظر آپلود شدن فایلی هستم و مجبورم بیدار بمونم. این روزها خیلی می‌رقصم من! انگار عروسی عممه! معمولا هم با با برادرم! جوری هماهنگ با هم قر می‌دیم انگار واقعا در عروسی ای چیزی هستیم. گاهی هم آهنگ خارجی می‌ذارم و ادای تانگو در میاریم. امشب برادر، باهام همراهی نکرد فلذا  تنهایی دور خودم می‌چرخیدم و می‌رقصیدم. گفتم بذار یه فیلم هم بگیرم از خودم که بعدا ببینم در شبی که ترامپ دوباره تهدید کرده بود من چه حال و احوالی داشتم. خلاصه فیلمی هم گرفتم از خودم که خودم هی نگاه میکنم و خنده‌م میگیره. خونه در سکوت مطلقه و من ایرپاد گذاشتم و دارم انواع جینگولک بازی ها رو در میارم. پارت رقص شبانه هم تکمیل شد و فایل آپلود شد به خاطر همین شروع کردم به اکسپلور گردی. دیدم مثل اینکه زنان افغانستان شروع کردند به اعتراضات. مثل اینکه روز جمعه هم فراخوان اصلی دارند. انگار نه انگار اون نگار سرخوش سرمست من بودم. خیلی اضطراب گرفتم..  فقط خدا می‌دونه چی در انتظارشونه.🥲🥲وای خدا باز قتل عام و جنایت و...! بعضی ها از ایران کامنت گذاشته بودند که از ماها عبرت بگیرید و مراقب خودتون باشید! یکی گفته بود جایی مشکل خوردید به ما بگید ما این‌واحدا رو چند ماه پیش پاس کردیم و...

هیچی دیگه، غم و غصه‌ی اینجا کم بود. من اضطراب فردای اونها رو هم گرفتم!!

من چند ماه پیش یک دوره کوچینگ گروهی شرکت کردم. همه مون ایران بودیم یکی انگلیس یکی افغانستان. اون دختری که از افغانستان بود بسیارررر رنجیده خاطر از رنج طالبان بود و محدودیت ها.. با این حال زبان میخوند، کتاب میخوند و برای مهاجرت تحصیلی تلاش می‌کرد. همزمان کلاسهای نویسندگی خلاق هم شرکت می‌کرد.

اسمش زینبه ولی خودش اسم نوشین رو برای خودش انتخاب کرده‌. من خیلی نگران اونم. چون فکر نمیکنم بمونه توی خونه و نزنه بیرون:(((

کانال تلگرامش رو دارم. خیلی قشنگ می‌نویسه. با حفظ کامل اصالت لهجه. این لینک کانالشه: 

https://t.me/jshddjjsjj

 

6

از جانِ خانه، آشپزخانه!

مامانم از یه میوه فروشی یه جعبه گوجه خریده بود کیلویی پنج تومن! گوجه های ته بار در واقع. فکر کنم گوجه خوب سالادی کیلویی پنجاه اینا باشه. بعد من دیدم واقعا گوجه هاش خرابی‌ای چیزی ندارند، فقط نرم شدند. من هم شستم  حسابی و ریختم تو خرد کن و خرد کردم. در واقع شد گوجه ی رنده شده! بعد چیکار کردم؟ پیاز داغ درست کردم، بهش سیر داغ هم کمی اضافه کردم و فلفل دلمه‌ای خرد شده و ادویه‌های پر و پیمون، اون گوجه ها رو هم اضافه کردم به همین ترکیب و گذاشتم آبش خشک بشه و به روغن بیاد. بعد هم که سرد شد بسته بندی کردم. نتیجه؟! هیچی دیگه! شدم نگار سه سوت. املت، خورش بادمجون، دمی گوجه، پاستا با سس گوجه. اینها رو در سیم ثانیه، درست می‌کنم. به سرعت نور!  به جز این، یک روز هم دو ساعت وقت گذاشتم کلی قارچ بلانچ کردم! دیگه برای پاستا و املت، علاوه بر اون مایه، قارچ‌ دارم و بقیه اینجوری اند که تو با چه سرررررعتی این پاستا رو گذاشتی جلوی ما؟!

خدا کنه فریزر و مایکروفر خیلی ضرر نداشته باشند!  واقعاً  عااااشق این دو بزرگوارم!

6

🍨🍓🍑🍒🏖️ Hello summer

از حرکاتی که جدیداً میزنم اینه که هر بار هر میوه‌ای داریم من فوری چند تاش رو فریز می‌کنم. یعنی اصلا یک ظرف از میوه های یخ زده داریم توی فریزر که من هر بار بهش میوه اضافه می‌کنم! چرا؟ برای زمانهایی که می‌خوام پدر خسته‌ی از سرکار برگشته و از گرما، کلافه رو تحویل بگیرم یا مهمون اومده برامون و می‌خوام یه چیزی رو کنم که مهمون هی بخوره و بگه به به و جیگرش حال بیاد. یا زمانهایی که می‌خوام برم بیرون و دوست و همراهی رو  رو قبل از یک پیاده‌روی طولانی خوشحال کنم‌. بدین صورت که میوه‌ها و بستنی رو مخلوط می‌کنم و شکر یا عسل هم به این ترکیب اضافه می‌کنم و دوباره می‌ذارم توی فریزر و تامام. خودم دوست ندارم ها! یعنی اینجوری ام که بیشتر از دو سه قاشق کوچولو نمی‌خورم ولی بقیه دوست دارند و بدین گونه به آنها، فرح می‌بخشم!

4
قدرت گرفته از بلاگیکس ©