بگو محبت ما ریشه در ازل دارد.
به دوستم گفتم من سر روضه های فاطمیه شده که اشک بریزم، به چه زودی هم اشکم در میاد. اما برای امام حسین و.. تا حالا یکبار هم اشکی نریختم اصلا درکی ندارم از گریه ش. دوستم گفت یک بار بیا پای منبر فلانی. و من امشب اومدم پای منبر فلانی و بله برای اولین بار، خیلی جدی و واقعی، چشم هام پُر شد.
حالا با چشم هایی پُف کرده و یک ظرف نذری در دست، تنها دارم برمیگردم خونه و به این شعر که سالهاست حفظم فکر میکنم:
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.

