تو چرا؟
من و آبی رابطهی خوبی با هم داریم. من ازش راضیام، بابت بودنش هم از خدا و سرنوشت و تقدیر و خودش و خودم، ممنونم. مدل ارتباط مون هم مدل خودمونه هر چی که هست. یعنی شاید برای بقیه، همین مدل رضایت آمیز نباشه اما برای ما هست. گاهی هم اپیزودهای بحرانی شدیدی رو تجربه میکنیم و با کوهی از مسائل برای حل کردن یا حل نکردن و پذیرفتن، روبرو میشیم! گاهی میریم تو صخره، قایق مون پاره پوره میشه، دوباره قایق میسازیم و.... گاهی هم در اپیزودهای آرام و عاشقانهایم مثل این مدت.... بعد توی همین اپیزودهای آرام و عاشقانه، یک چیزهای کوچک اما برای من، پر اهمیتی پیش میاد که قلبم رو از جانب آبی، غمگین میکنه، خیلی غمگین. امروز هم از همون روزهاست و اونقدر غمگینم که به طور رندوم در ایستگاه اتوبوسی نشستهم و اینها رو تایپ میکنم.. در چنین بازه های زمانی ای، این غمگین شدنها خیلی عجیبه. تو به طور کلی در امنیت عاطفی هستی اما در همین حال، کسی که مظهر مراقبت از توئه، اتفاقا جراحتی رو برات ایجاد کردهاینجور وقتا خشمگین نیستی ازش... فکر نمیکنی آدم بدیه.. نمیخوای کاسه کوزهها رو بشکنی...دنبال کاتر نمیگردی! فقط غمگین به این فکر میکنی که تو دیگه چرا؟! تو چرا عزیزم؟ تو که دوستم داری چرا؟ با من که میدونم بسیار عزیزِ تو هستم چرا!