رنجور
19:38 1405/6/7 - نگار
برای اولین بار مدام و مدام و بیوقفه تماس گرفت و جواب ندادم. چی بگم وقتی نمیتونم صحبت کنم..
امشب رو میخوام با خودم باشم. میدونم که ایشون هم خوشحال نیست. با عدم خوشحالی ش، بمونه. چطور من ناراحتم؟
نمیدونم مدل درستیه یا نه. من اونقدر از غمِ این آدم ناراحت میشم که حتی وقتی خودش منو ناراحت کرده و بعد آثار ندامت و غصه دار شدن رو در وجودش به خاطر کارش میبینم، زود دلم میسوزه و نرم میشم.
این بار میخوام بذارم با رنجِ ناشی از رنجور کردن یار و نگارش، تنها بمونه..
باشد که بماند مهجور زِ من، بیچاره و رنجور زِ من...