اگر شب برای شما هم مصادف با هجوم دلتنگیه. اگر شما هم دلتنگِ خودتون هستید.... اگر شما هم میدونید این دلتنگی چقدر سخته. پس این ترانهی غمگین تقدیم به شما...
But you’re everywhere, yes you are
ولی تو همهجا هستی، آره هستی!
In every melody and in every little scar
در هر ترانه و در هر جای زخم:))
Yes you are, you are, love
آره هستی، هستی عزیزم...
مامانم با دستکش و وسایل شوینده از فروشگاه برگشته خونه و میگه نگار مامان بیا ببین چیا برات خریدم؟ خوبه کافیه؟ چیز دیگه ای نبود؟ تشکر میکنم و میگم حالا فلان چیز دیگه رو هم میخواستم ولی اشکال نداره، خوبه فعلاً. دیدن چنین صحنههایی که دختر جنگ زدهی دور افتاده از علم و تحصیلش که من باشم ایرپاد گذاشتم و یک سری عبارات انگلیسی رو تکرار میکنم و میافتم به جون دیوارهای آشپزخونه، به بانکههای حبوبات، درهای قابلمهها و کفِ ماهیتابه ها! برای مامانم تجسم خود عاقبت بخیریمه.🤣 چون من اگر چه بنابر تک دختر بودن به اندازهای که مامانم هم تأیید بکنه آدم دست به کمک و مسئولیت پذیری بودم اما اهل این کارها نبودم. این چند سال هم که نبودم و تا فرجهای، تعطیلاتی، تابستونی چیزی اینجا بودم و میاومدم ظرف بشورم بابام میگفت دخترم شما چرا؟ شما مهمانی. به هر حال فعلا میخوام از همین کارها بکنم. پادکست انگلیسی رو هم حین سابیدن خونه پلی کنم که دوپامین یادگیری باعث بشه فکر نکنم به اینکه آرزوهام دارن خاک میشن....
میدونم در سیل اتفاقات جاری هیچ اهمیتی نداره.. ولی من دلم برای تهران تنگ شده...
سریال وضعیت سفید، سریال خیلی خیلی مورد علاقهی منه. یه عده تو این سریال، به علت وضعیت قرمز و شرایط بمبارونی تهران، باغِ مامانبرزگه بودند اما یه عده از مردمان جنگزده هم داخل یک مدرسه سکنی گزیده بودند:)))
احساسی که من به بلاگیکس دارم اون مدرسه است. هر کلاسی هم که تبدیل شده بود به خونه و سکونتگاه جنگزدهها، حکم وبلاگ هر کدوم مون رو داره. وقتهایی هم که با هم گپ میزنیم آدمهایی هستیم که تو حیاط اون مدرسه، دور آتیش ایستادیم.
من بلاگیکس رو دوست دارم چون در روزهایی که در سختی،نظیرش نبود ما رو دور هم جمع کرد. نمیدونید چقدر خوشحال میشم وقتی کوچ بچههای بلاگفا و بیان و تلگرام رو به اینجا میبینم.
یادم هست یه نصفه شب چشم هام رو باز کردم اینجا رو چك کردم دیدم یك دنبال کننده جدید دارم: زن زندگی!
ذوق کردم. حسِ دیدنِ آشنا در مکانی غریب. این برای دیدن بقیه دوستان هم صدق میکنه.
اما جدای از این، پیدا کردن آدمهای جدید هم خوشاینده. مثلا من اینجا چند تا وبلاگ پیدا کردم که عمیقاً دوست دارم.
و در نهایت به قول آقای حمید، میبینید حالا که زهرا و هالی و طوطو نیستند، چقدر جاشون خالیه؟ و همچنین آقای پدر..
خلاصه که فعلاً همینیم. جنگ زده های وبلاگ نویس...
ولی خب این حرکت بلاگیکس که دسترسی بعضی دوستان مثل آقای هالی رو به پنل شون بست خیلی حس بدی میده.
من فکر میکنم بلاگیکس میخواد بمونه. بنابر این با خودش میگه بذار قبل اینکه توسط بالادستی ها فیلتر بشه خودم ایجاد مسدودیت کنم.
کلا همین هستند همه پلتفرم های داخلی.
و راستش یک علت دیگه از علاقه م به اینجا میدونید چیه؟ اینکه همهی ما ساکن ایرانیم! هر نظری هم داشته باشیم، ساکن ایرانیم...
از اینکه احساس میکردم یه سری بیرون گود ایستادههایی هستند که میگند لنگش کن! خسته شده بودم....
هر چند دوستان خوب خارج از ایران دارم که وقتی تونستم وصل بشم اولین کاری که کردم این بود که گزارش سلامتی رو بدم و البته بگم که میدونم خیلی دل تون اینجاست، خیلی نگرانید. حتی به صمیمی تر ها گفتم در عین حال که برای عزیزان داخل ایرانم نگرانم، جور دیگه ای برای شما هم نگرانم که توی راه دور اینقدر غصهی ما رو دارید...

سلام از روز هفتمی که رژیم غیر صهیونیستی گرفتم! خب باید بگم از اینکه کمی وقت بذارم و بعد رنگهای رنگین کمون رو بچینم توی بشقابم، خیلی خوشم میاد.
من عاشق سبزیجاتم. یعنی اگر بهم بگند باید مصرف گوشت قرمز،مرغ و ماهی رو برای همیشه ترک کنی و برات ممنوعه، چندان ناراحت نمیشم در عین حال هوا رو از من بگیرید کاهو و فلفل دلمهای و ذرت و کدو و کلم و .. رو نه. من اونقدر عاشق سالاد فصلم که یکی از دوستهای دوره لیسانسم که همخوابگاهی بودیم و خیلی هم رو دوست داشتیم و هوای هم رو داشتیم گاهی وقتی میرفت خرید مایحتاج، با یك کاهو برای من برمیگشت! و من چونان کسی که دسته گل خریدند براش، ذوق میکردم و میپریدم دوستم رو بغل میکردم!
چه روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. صبح زود بیدار شدم زیر کتری و شیرجوش رو روشن کردم و مامان رو بیدار کردم. با هم صبحانه خوردیم. بعد دیگه بساط کار و پژوهش رو روی تخت مامان و بابا پهن کردم و شروع کردم به زبان خوندن، به آموزش دیدن و جستجو در منابع فعلا محدود. میدونی به قولِ قلبِ آبی، ما الآن زندانی هستیم، درست. ولی توی همین زندان هم که هستیم ورزش کنیم که وقتی آزاد شدیم، بدن ورزیده داشته باشیم. ما که همیشه زندانی نمیمونیم. و ورزش یعنی همین ادامه دادن تلاش... برای من یعنی همین که غرق میشم در جستجوی پاسخ به سوالاتم.
بعد از ۶ سال درس خوندن در حوزه سلامت روان، باید بگم عمیقاً احساس میکنم که چقدر روانشناس شدن رو دوست دارم. با اینکه تقریبا هرگز چشم انداز تراپیست شدن به معنی تیپیکالش برای خودم رو نداشتم. یعنی در همهی این سالها که گاهی شب و روز، مدفون در آموزش دیدن بودم در مورد دنیای مشاوره و درمان، اون تصویر آرمانی از آینده ی کاریم دارم این نبوده و نیست که روی صندلیای روبروی آدم دیگری به عنوان مشاور بشینم. اگر چه که این اتفاق هم خواهد افتاد اما هدف و رویای بزرگتر من چیز دیگری ست... و اون رویا، چیزیه که باعث میشه قلبم برای تپیدن، شوق بیشتری داشته باشه.
خلاصه بعد از دل کندن از لپتاپ، بلند شدم و سالاد درست کردم برای ناهارم. و بعد از ناهار سهمیهی وایتکس کاری روزم رو شروع کردم. آخ آخ وایتکس تو کی بودی؟ تو چی بودی؟ چقدر من دوستت دارم، چقدر تو خوبی که همهچیز رو اینقدر برق میاندازی. چرت عصرگاهی رو هم زدم و وقتی که بیدار شدم خونه رو بوی آبگوشت مامان برداشته بود.
شب که شد اتفاقات خوب دیگه هم افتاد. یک کتاب خوب پیدا کردم راجع به بیمارانی که کارم رو چند ماهه با اون گروه شروع کردهم. ( یک بیماری خود ایمنی خیلی رایج: مولتیپل اسکلروزیس یا همون اماس خودمون .) کتاب رویکرد روان تنی نسبت به این بیماری داره. توسط چند پزشک و روانشناس نوشته شده و هر کجا که کار اینطور تخصصی ببینم که چند متخصص مختلف همزمان حضور دارند، مشتاق میشم به اینکه پیگیری کنم برای فهمیدن جان کلام شون.
در نهایت آخر شب، ظرفهای شام رو که میخواستم بشورم ایرپاد رو گذاشتم و یه اپیزود دیگه زن آفرید پلی کردم. الان نمیخوام بگم مهمون کی بود و چی گفت چون کاملا یک پست جدا میطلبه و حتماً خواهم نوشت از اون زن و چیزهایی که اون زن، آفرید.
از اول پست تا اینجا رو خوندم. فکر کنم نتونستم احساسی که دارم رو با نوشتن آنچه گذشت های امروز خوب منتقل کنم.
اما خب از شما چه پنهون، دوست دارم به درگاه خدا سجده کنم، طولانی و عمیق و عاشقانه و بعد هم یك ماچ آبدار نثار مُهر خاکی کنم..
امروز خدا رو خیلی خیلی دوست داشتم... و خیلی شکرگزارش بودم.. خدایا دمت گرم. دمت گرم که وقتی داشتی ما رو میآفریدی به هر کدوم مون علاقهها و استعدادهایی دادی که به واسطه همونها شوق این رو داشته باشیم برای جهانت آورده های قشنگ داشته باشیم.
خدایا دوستت دارم. امیدوارم تو هم از من راضی باشی.

به شادمانه اینکه رفتم روی ترازو و دقیقاً سه کیلو کم کرده بودم؛ ظهر با این عزیزِ دلربا خودم رو تحویل گرفتم:))) ترکیبی از سیب زمینی آبپز (من یدونه سیب زمینی کوچولو ریختم توی سالادم) کلم بنفش و کلم سفید و خیار و گردو و کنجد و آویشن و آبلیمو و بعد هم به عنوان سس، یک قاشق ماست پروبیوتیک. اوووم، به به....😋 خدایا بابت تمام مواد غذایی من ازت ممنونم، بابت خلق سبزیجات اما بیشتر دمت گرم، بابت این همه تازگی و خوشرنگی و البته خوشمزگی.

روزی که آتش بس میشه باید یه کوله برداری و اینها رو بچینی توش:یک ظرف غذا که پرش کردی از ماکارونی خوشمزه (البته که غیر چرب و چیل، چون خودت رجیم داری!) و سس خرسی و سالاد و دو تا بطری دوغِ مورد علاقهی انسان مورد علاقهات ( نوشابه نه، چون خودت رجیم داری.) البته قبل از اینها باید به آن انسان مورد علاقهت که روز کاری شلوغی هم داره مسیج بدی جلسهها رو نمیشه عقب بندازی؟ من امروز خیلیییی دلم گرفته و چشمات رو چشمای گربهی چکمه پوش کنی( به وسیله ایموجی البته) که انسان مورد علاقه چارهای نداشته باشه جز اینکه وسط روزش رو اختصاص بده به یک ناهار دو نفره. چنین روز آتش بسی، بسیار دل انگیز خواهد بود. خصوصا که عصرش هم بارون شروع کنه به باریدن... حتی اگر انسان مورد علاقه فوراً برگشته باشه پای کار و تو رو هم رسونده باشه سر درس و مشقت.

با ذرهبین سرچ میکنم پادکست ویکی پز و اپیزود کوکو سبزی رو پلی میکنم و مشغول پختن کوکوی پیازچه میشم! ترکیبی از پیاز داغ، پیازچه، تره فرنگی، تخم مرغ، آرد نخود، گردو و کنجد.. مثلا دختر جوانی هستم در خاورمیانهای آرام..
این روزها عاشق اینم که کوهی از کارهای خونه تلنبار بشه روبروم. عاشق اینم که دیوارهای روغنی شدهی پشت گاز رو کف مالی کنم و بسابم. عاشق اینم لیوانها رو یکی بعد از اون یکی با اسکاج آغشته به وایتکس بشورم، یه دنیا لباس تا کنم، حتی از برق انداختن سرویس بهداشتی هم لذت میبرم.
همزمان پادکست زن آفرید رو هم پلی میکنم تا قصهی زنهای خفن و جنگجو رو بشنوم. زنهای خوش هویت. قصهی این زنها باعث میشه درون خودم دوباره دسترسی پیدا کنم به نگار دیگری هم که هستم! اون بخش از وجودم که جستجوگر، خلاق، متقاعد کننده و مشتاقه. اون بخش از وجودم که عاشق یادگیریِ علم و مهارت اندوزیه.
آخر شب ها که با قلب آبی صحبت میکنیم، قصهی هر کدوم رو بهش میگم. یه اپیزود مهمون پادکست، یک خانوم نویسنده است و قسمت بعدی یک طراح لباس. خلاصه که از وکیل و شهردار و کارآفرین گرفته تا راهبر مترو.. قصهی اینها رو به قلب آبی میگم ولی عمیقاً احساس میکنم رنجی در زن بودن هست که کشیدن اون رنج باعث میشه من اون زنها رو بهتر بفهمم، فی الواقع بیشتر ستایش و تحسین شون کنم.
آره خلاصه... قلب آبی میدونه دور بودن من از کار و پژوهش و جهان شخصیای که خیلی دوستش دارم، دیوانه م میکنه، برای همین میگرده برام دوره های آموزشی پیدا میکنه. بعد که میگم ممنون آقای مهندس، میگه فعلا که ساقیِ موادِ خانومم. میگردم موادت که آموزشه رو برات پیدا میکنم بهت میرسونم.
من هم شروع میکنم به یادگیری راجع به اینکه چطور میشه خدمات رو به بهترین شکل، کودیزاین کرد. انگار نه انگار توی این نقطه وحشتناک تاریخ این سرزمینیم. یه جوری که انگار دختر جوانی هستم در جهانی امن. انگار نه انگار بی تابم و پر اضطراب و کشورم داره بمبارون میشه.
خب باید اعتراف کنم از دیشب چند باری چشمم خورده به عکس پست قبل. و دلم تنگ شده برای اون لوکیشن، برای کاری که به تازگی شروعش کرده بودم، با همه ی احساسهای سختی که بابتش تجربه میکردم. برای تهران خیلی عزیزم، برای لوکیشن های پرتکرار.. ولنجك و مرزداران و سعادت آباد و چیتگر ..برای ونک و میرداماد و شوش.. برای بیمارستان رفیده و بیمارستان رازی... دلم تنگ شده برای میزم در سالن مطالعه.. دلم حتی برای اون کلینیک ترك اعتیاد شوش هم تنگ شده... آخ زندگی قشنگم.... دلتنگتم..

یک هفته قبل از جنگ اینجا بودم. منتظر دکتر ح، این پا و اون پا میکردم و نمیرسید. پس از در و دیوار عکس میگرفتم..دکتر ح میگفت بجنب خانوم فلانی. جنگ میشه اینترنت قطع میشه کار عقب میمونه. و توی دل من هم ماشین رختشویی روشن بود هم زیر دیگ های سیر و سرکه روشن بود. دروغ چرا.دوست داشتم اینترنت زودتر قطع بشه اصلاً. باید بگم هنوز هم از تصور اینکه اینترنت وصل خواهد شد و بعد باید فرود بیام روی پروژهی سختم، نفسم تو سینه حبس میشه.یعنی به من باشه دوست دارم بدونم اصلا تا شش ماه دیگه وصل نمیشه.🥴این در شرایطیه که زندگی و کسب و کار و نون و روزی و.. یکی از نزدیک ترین آدمهای زندگی خودم هم وابسته به اینترنت بین المللیه و دارم شب و روز تلاش کردنش برای وصل شدن رو میبینم. جدای اون این همه دوستانی که این مدت به واسطه این فضا شناختمشون و میبینم چقدر از این بابت خاطرشون نگرانه. اونوقت من نگران سنگ بزرگ خودمم که سختمه برش دارم.
ترکیب تعطیلی همه چیز، بخور و بخواب و..، این شده که بیشترین وزنم رو الان دارم تجربه میکنم. عددی که تا حالا روی ترازو ندیده بودم:))) به قول یه دوستی، باید رجیم بگیرم. داشتم عکسهای سفر های این دو سال رو پوشه بندی میکردم که بریزم روی سیستم. دیدم چقدر قبلاً ناز تر و باربیتر بودم.الان تمام زاویههای صورتم رو از دست دادم:(( اگه بخوام به حالت دو سه ماه پیش برگردم سه کیلو و اگر بخوام دوباره باربی باشم، پنج کیلو باید کمکنم. چه جوری؟:(((هیچ تجربهای از رژیم گرفتن ندارم.
یه خانومه بود شعار میداد: الهی ترامپ بیمیره، زنیشه بابام بیگیره. حالا از وقتی کلیپش رو دیدم هی چپکی میگم: الهی بابام بمیره( زبونم لاااال)زنیشه ترامپ بیگیره. ( بازم زبونم لال)🥴🥴🥴🥴 قبلش هم که هی میگفتم: بزن که خوب میزنیییی. بر وزن همین چیزای یه کمی بیتربیتی ادامه میدادم . قبل اون هم هی راه میرفتم میخوندم: مذاکره دِگه بَسَ با ای ترامپِ کلپسه. یعنی واقعا برم این کله رو به جا بکوبونم این سموم از سرم خارج بشه.

به دشتی رسیدی بلند تر بخند
بلند تر بخند
یاد خونه بیفتُم...

یادم نیست کی بود که نوشته بود:
بله،دوستت دارم
زیرا تو تنها کسی هستی که میتوانم با او از رنگ یک ابر صحبت کنم، از نغمهی اندیشهای..

کیست دردی کش این میکده یا رب که درش
قبله حاجت و محراب دعا میبینم

میگی: ببین جدی نشستیم لب جوب، داریم گذر عمر میبینیم.. میگی: نگاه کن تو رو خدا. این همه راه اومدیم که خانوم کفش هاشو در بیاره پا بذاره تو آب، شلپ شلوپ کنه. و من دلم میخواد هزار سال بشینم لب همین جوب و گذشتن تماااام عمرم رو ببینم.... و تمام عمرم من یه ور جوب نشسته باشم تو اون ور جوب.......
از هشت و نیم شب که پامو گذاشتم توی آشپزخونه تا همین الآن کار داشتم. کف پاهام درد میکنه.بشور و بساب و پخت و پز. من هم خیلی آهسته و خوشخوش کار میکنم البته. واِلا فقط یه شام حاضری پختم و برای ناهار فردا سالاد الویه درست کردم.یه سفر کوتاه درون استانی در پیش داریم. با همهی استرسها، زندگی در جریانه. کاش حالم جوری بود که میگفتم سفر بهترش میکنه..
چند شب به بابا گفتم بیا بریم سمت خیابون هایی که راهپیمایی ماشینی! هست. میخواستم ببینم چجوریاست. چند تا از بهترین منطقه های این شهر، معادل اندرزگوی تهران مثلاً، اختصاص داده شده به این کار.. میدونید... باید بودید و میدیدید.. چه جمعیتی... پیر و جووون و بچه و زن و مرد.. خانوما خب واقعا اغلب محجبه بودند اما بودند کسایی بدون حجاب کامل یا حتی بدون روسری... یکدست پرچم های ایران.. من فکر میکنم واقعیترو باید دید. واقعیت هم همینه چه ما خوش مون بیاد که اینها وجود دارند و زیاد هم هستن. به شخصه غبطه خوردم به اونها. نه برای اینکه فکر میکنم اونها طرف درستی از حقیقت ایستادند. نه. ( البته خودم هم فکر نمیکنم طرف درستی ایستاده باشم!!) غبطه خوردم چون جهان در جهان بینی اونها ابهام کمتری داره. یک طرف شرورترین های دنیان و یک طرف مقدس ترین خیر. پس در جبههی خیر، میجنگن!