وطن یا..؟

نیم ساعت بعد از اینکه پست دیروز رو نوشتم یه اتفاقی افتاد که مغز سرم سوت کشید!استرس...استرس...استرس... نمیتونم جزئیات بدم ولی بی ربط به این اوضاع همگانی نیست. خدا خودش جمع کنه و به دادم برسه. میشه شمایی که می‌خونید و رد می‌شید هم یه دعای از ته دل برای ختم به خیر شدن و عبور کردن از مهلکه‌ای که نباید توش بیفتم بکنید؟ هوووووف!

 

16

امید

چرا اینقدر امیدوارم؟ چرا فکر می‌کنم بعد از این شبهای سیاه و طولانی، صبحِ امیدِ وطن در راهه؟ گفته بودم بعدها اگر مرتبط با کارم جایی رو تأسیس کنم دوست دارم اسمش رو همین بذارم؟ « صبحِ امیدِ وطن»❤️🤍💚

12

روزهای بهاری

چشمام امروز جوری همه جا رو با ولع تماشا می‌کرد که انگار می‌خواستم تمام لحظه های در گذر رو با نگاهم ببلعم. آسمون آبی رو، پارك جنگلی رو، رودخونه‌‌ای که برای اولین بار پر آب می‌دیدمش، پل های رو رودخونه، حوضچه ها و فواره ها رو، لاله های نشکفته و شکفته رو که صورتی بودند و زرد و سرخ، آب زلال قنات، پاهای برهنه‌ی خودم داخل آب خنک، پاهای برهنه‌ی اون داخل آب خنک.. همه‌ی این سکانس ها رو با قلبم، عکس گرفتم و ثبت شدند در آلبوم خاطره‌های ذهنم...

 

0

کنارتم از راه دورم...

از اینکه این نقطه از ایران که ساکنشم از جنگ دوره و میخونم که شماها در تنش و اضطرابید قلبم فشرده است بچه ها...

12

از جاده های باصفا تا بن بست های تاریك..

بعضی وقت‌ها چیزهایی رو در جزییاتِ کارها و عادت‌ها و طرزفکرها و در کل منش و سبک زندگی‌اش میبینم که به این فکر می‌کنم که چقدر از اینکه این آدم  « آن دیگریِ مهم زندگی م» باشه، کیف می‌کنم. چقدر همین آدم با همین جزییات، پاسخ به نیازهای مختلف روانی منه. چقدر ناخودآگاه آرزو کرده بودمش. خلاصه که رضایت عمیق عاطفی رو گاهی تجربه می‌کنم که در لحظه سایر نگرانی‌هام همه فراموش میشن، موج‌های ناآروم دلم آروم میگیرن و... گاهی هم یه چیزی ممکنه ازش سر بزنه که با سر بخورم تو دیوار! شوك بشم و گیج و منقبض ... که ندونم دقیقا باید چه کنم. در لحظه حس کنم چه بن بست عجیبی پیش رومه. بعد اون رو ببینم که اونم مثل من به بن بست خورده و زل زده به دیوار روبرو! ساکت، عصبانی، گیج و منقبض. آخ که چقدر این لحظه‌ها بدن. هیچکی نمیتونه اون یکی رو هندل کنه مگر اینکه به مدت طولانی قهر نه ولی سکوووت کنیم. بعد هم طی کردن دوران سکوت و سلوك، 

ای خدا...

خدای شخصی من! خدای خوب مهربانم، ای که لبخند شیرین و عمیقی هستی روی صورتِ آسمون. خواهش می‌کنم من رو ببخش و بیامرز! ای خدای من خواهش میکنم یه فکری به حال این دیگی که توی دلم روشنه و سر سگ و سیر و سرکه همزمان توش می‌جوشه بکن. معده‌ی درست و حسابی‌ای که بهم بخشیده بودی رو دارم داغون میکنم با این حجم عظیم اضطرابم. اصلا اونقدر اضطرابِ شخصی م زیاده که اضطراب بلاهای همگانی رو کمتر دارم. خدایا روزهای بهتر داستان منو هم برسون.😭🙏

همه در سایه‌ی گیسوی نگار آخر شد...

حال خوش بهاری امروزم رو از کوتاه کردن موهام داشتم. دیگه خسته شده بودم از رسیدگی به موهای به اون بلندی. خلاصه که گیس ها رو چیدم. البته نه اونقدر که پسرونه باشه، همچنان دخترانه است. نه به زیبایی موهای بلند، اما این مدل هم بهم میاد. 

خانه‌ام ابری ست امّا در خیال روزهای روشنم

دیشب کیف جدیدی که یك روز قبل از جنگ خریده بودم رو برداشتم که استفاده کنم. با صدای بلند گفتم آخی، چقدر قشنگه این. مامان گفت مثل خودته آخه. لبخند زدم گفتم بیا بهش دست بزن خیلی نرمه جنسش. گفت دقیقاً مثل پوست خودت که نرم و لطیفه.

حالا نباید با یادآوری این سکانس های ساده اشك بریزم، اما دارم می‌ریزم. تا هفت دریا اون ور تر گریه دارم. گریه دارم و عذاب وجدان. چون این اواخر برای مادرم دختر نبودم، گودزیلا بودم، هیولا بودم، اژدهای خشمگین دو سر بودم.

و با این حال،هنوز مامانم فکر می‌کنه من قشنگ و نرم و لطیفم.

توی گلوم یك بغض بزرگ اندازه‌ی پرتقاله. حس میکنم مامانم بی معرفت ترین دختر دنیا رو داره، اون چیزی نمیگه ولی خودم می‌فهمم..

کاش میشد سرمو بذارم روی پاش و ببارم و ببارم و ببارم..

و البته امیدوارم بتونم به هدفی که برای سال ۱۴۰۵ برای خودم مشخص کردم پایبند بمونم: اینکه گودزیلا و هیولا و اژدها نباشم برای خانواده‌م.

گنجشكِ کوچكِ دل

میگه: مثل گنجشك کوچیکی که بشینه لب یه برکه، آب بخوره، تو اومدی نشستی دم دلم، تمام غم و غصه‌ها رو لاجرعه سر کشیدی...

هبوط

بعد به خودتون میاید می‌بینید آروم آروم، یواش یواش، هبوط کردید به نقاط عمیقی از وجود هم. اونجا که تاریکیه و تاریکی و تاریکی.... و تاریکی ترسناکه و در تاریکی، باید محتاط بود. 

اما اگر این تهِ یك سیاهچاله‌. عزیزدلم، با همه‌ی ترس‌ها و احتیاط‌ها، من واقعاً دوست ندارم روشنی رو ببینم. بذار آروم و بی صدا، همین جا بمونم.

و للمسلمین عیدا

همیشه عاشق ماه رمضون بودم. حتی اینطور صداش نمی‌کردم بهش می‌گفتم ماه مبارك... عاشق حال و هوای شب هاش بودم، سحرها و دعای سحر، اون صدایی می‌گفت تا اذان صبح به افقِ...۵ دقیقه باقی است.ضعف کردن های در طول روز، سفره‌های افطار، دعای ربنا، اون دعاهه که تند تند اسم های خدا قشنگه توش گفته میشد. عاشق شب های قدر بودم و مراسم های احیاء، دعای جوشن کبیر و مجیر، الهی العفو گفتن ها وقتی قرآن روی سرت بود، و در نهایت نماز روز عید فطر. نماز خوندن زیر طاق باز آسمون.اون دعای طولانی قنوتش که دست هات رو خسته می‌کنه، اون عبارتِ « وللمسلمین عیدا» بعد هم صبحونه‌ی مفصل روز عید فطر بعد از یك ماه روزه داری.

رابطه‌ی من و دین، مثل یک رابطه عاطفی تموم شده است که به لحاظ منطقی به این نتیجه رسیدی که تموم شد. ما انتخاب هم نیستیم، ادامه دادن مضحك و بی فایده است اما همچنان گاه و بیگاه به طرف مسیج میدی. تا ازش فاصله میگیری یاد خاطرات خوشش می‌افتی. گاهی هم به سرت میزنه بهش برگردی.بنابر این  نزدیکش میشی و میبینی نه، واقعا این دیگه برای تو نیست‌....

لابد هم الان توی اون مرحله‌ی « میشه با هم دوست معمولی باقی بمونیم؟» هستم.

10

خراب هاکِردی می شب و روزه

 

اون بازه زمانی‌ دی ماه که ارتباطات از این هم قطع‌تر بود من خیلی به این فکر میکردم که بالأخره که وصل میشه اونوقت چقدر از خانواده های داغ دیده خبر خواهیم شد. که همین شد واقعاً و کار خیلی هامون شد عکس و فیلم جان های  از دست رفته رو دیدن و  زار زار گریه کردن.. حالا که دوباره اینترنت بین المللی قطعه و اینستاگرامی در دسترس نیست همه‌ی اون خانواده ها از قبل هم تنها ترند. هم جای خالی عزیزی که از دست دادند، هم جنگ و این همه تنش و نمک روی زخم و بی سر و سامانی و هم جای خالی ماهایی که نیستیم که اگر چه از پشت گوشی، ولی اعلام کنیم که شریک داغ دلشون هستیم.

 

12

هوپ و هالی

این روزها دو تا وبلاگ محبوب‌تر دارم. یکی وبلاگ هوپ یکی وبلاگ هالی:)) هوپ رو که می‌خونم به خودم میام می‌بینم دلم برای کلوچ یه ذره شده. بعد نکته اینجاست که طبیعتاً من کلوچ رو از نزدیک ندیدم و نچلوندم. اما خب دلم براش تنگ میشه. دوست دارم لبهامو ببرم زیر گلوش و قلقلک بدمش با ماچ و موچ تا برام بخنده. خوشحالم که رویای مادر شدن هوپ به واقعیت پیوسته. امید دارم که کلوچ خان طعم زندگی در صبح امید وطن رو خواهد چشید. 

ولی وقتی به رویای مادر شدن خودم فکر می‌کنم، ناامیدم:(

با اینکه کمتر دختری رو دور و برم دیدم که به اندازه ی من، عشق مادر شدن داشته باشه. اما ناامیدم که روزی روزگاری شرایط جوری باشه که من هم بتونم کلوچه‌‌ یا کلوچه‌های شیرین خودم رو داشته باشم.

دومین وبلاگ رو هم که گفتم؛ وبلاگ هالی. چرا؟ چون پس زمینه‌ی روایتش از این روزهای جنگی، یك خونه ی روشن و آرومه. نوشته هاش رو که می‌خونم، عطر کیك خونگی‌‌هایی که نمی‌دونم خودش می‌پزه یا همسرش به مشامم میرسه.

این مورد رو هم خیلی دوست داشتم من هم تجربه می‌کردم. زندگی کردن در خونه‌ای که حتی در جنگ، پنجره هاش رو به تجلی بازند. اینکه به جای اینکه قوری و استکان های چای‌ها مون رو میزهای کافه ها باشند، روی میز عسلی خونه‌ی قشنگ خودمون می‌بود.

خلاصه که اینطور....

 

6

ادب این است که مشغول تماشا نشویم..

 

در دور ترین فاصله از عید، سرور و شادی همگانی، در خفقان و خشم و تنش، احاطه شده در اضطراب های جمعی و شخصی،من نوروزی ترین روز زندگی م رو  امروز پشت سر گذاشتم . این چندمین نوروزیه که خواهم دید؟ بیست و چهارمی! سال اسب هم هست:)) من هم متولد سال اسبم. پس پیتکو پیتکو و پیش به سوی ۱۴۰۵؟!

0

روزها در راه

این روزها گاهی می‌شینم زندگی م رو مرور می‌کنم و میگم وای چقدر خوب شد که قبل از بدبخت شدن مون با جنگ یک سری چیزها رو تجربه کردم. مثلاً وای چقدر خوب شد که دوران دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس خوبی رو گذروندم، تونستم حضوری درس بخونم! ( چون همین جوری ش هم  هر سال دریغ از پارسال بود حالا دیگه ببین از این به بعد چی بشه و چی بمونه از آموزش حضوری و درست درمون)چقدر خوب شد که سفرهای خوب( البته که  داخلی) با خانواده رفتم. چه خوب که اون چند تا سفر مجردی دلچسب رو تجربه کردم.هر چند معادل یک ماه سخت کار کردنم می‌شد خرج سه روز سفر. چون همین جوری ش هم برای قشر متوسط جامعه که ماها هستیم سفر و تفریح و.. سخت بود دیگه چه برسه به حالا حالا ها که باید استراتژی های بقا پیشه کنیم. چه مالی و چه جانی. می‌شینم پیش خودم و انگشت شمار کنسرت هایی که رفتم رو مرور می‌کنم، تئاترهایی که تماشا کردم و..  حتی غذاهای ملل که در رستوران های مختلف، طعم شون رو چشیدم.

چون اگر این وضعیت دائمی و موندگار باشه، انگار باید با همه‌ی اون دلخوشی های کوچیک جدی جدی خداحافظی کرد.

اینها رو گفتم و این رو هم بگم که به آدمهایی که دو سه مرحله بعدتر از منو هم تونستند قبل جنگ سپری کنند هم غبطه می‌خورم. اونایی که تونستند به هر زحمتی خونه و زندگی تشکیل بدند، عشق رو قرص و محکم در آغوش بگیرند و... 

چیز دیگه‌‌ای که نگرانشم اینه که من در سال ۱۴۰۴, از کار در حیطه‌ای که پنج سال بهش مشغول بودم بیرون زدم. با این قصد که وارد حیطه ی تقریبا کاملا متفاوتی بشم.بعد هم مشغول تز ارشد بودم و کار نمی‌کردم چند ماهی. اینه که الان نگار هستم، یک بیکار!

نگرانی فعلی همین لحظه‌م، بیکاری نیست. بیکار موندنه! برای همین به اونهایی که شغلی دست و پا کردند برای خودشون قبل از این داستان‌ها هم غبطه می‌خورم. بعد به اطرافیانم نگاه میکنم و میبینم نه بابا، کشتیِ شغلی اکثر دور و بری هام به گِل نشسته توی این وضع.... فقط من نیستم.

من هم اخبار صدا سیما نگاه می‌کنم. هم خبرگزاری های داخلی مثل فارس و تسنیم و.. رو میخونم. هم شبکه های معاند(!) رو پیگیری می‌کنم. بله و روبیکا رو هم نگاه می‌اندازم و.. حتی از وحید آنلاین هم بهم خبر میرسه. 

اما قلب آبی هیچ کدوم از این کارها رو نمی‌کنه. روزهای اول خودش تونسته بود فیلترشکن بسازه و بعد هم به واسطه محل کارش دسترسی تا یه حدی داشت به نت بین الملل. از اونایی که هر گیگ، چند میلیونه. خلاصه به دیپ ریسرچ جمنای پرو پرابمت می‌داد که اخبار این روزها رو بی طرفانه بخون و تحلیل بده ازشون بهم. جمنای پرو هم شخم میزد همه رسانه ها رو و شسته رفته در چندین صفحه با جدول و نمودار و.. نظرش رو می‌گفت.

آخرین تحلیل رو یک هفته پیش برام فرستاد. این همه ناامیدی قلبی م، ناشی از اون تحلیل پر و پیمون و آینده‌ پژوهی اون تحلیله.

یه چیز دیگه هم که توی دلم هست که ازش بنویسم که اینه که گاهی توی این روزها حس خوبی به خودم ندارم. گوشه‌ی ذهنم این صدا رو می‌شنوم: بی‌طرف، بی شرف! بی شرف!!

اغلب روز و شب های بهمن ماه مشغول گریه کردن بودم. گریه میکردم و در پارت های استراحت بعد گریه، زبان میخوندم.گریه میکردم و بعد متمرکز میشدم روی نوشتن پایان نامه، گریه می‌کردم و بعد فاصله می‌گرفتم از اشک‌هام و غرق میشدم در عشق به خانواده و عزیزانم..

بهمن ماه خود خود یک آدم عزادار بودم و آیین های سوگواری رو تمام و کمال در خلوت خودم به جا می‌اوردم. چشم هام خاموش بودند و بی فروغ، اغلب تبخال داشتم از فرط گریه های زیادم، فکر میکردم من هم حتماً خواهم مُرد...

حالا اما حالم خوبه. با وجود توصیفات اول پست، ناامیدی و ترس عظیم توی دلم، حالم حال دی و بهمن نیست. ناامیدم ولی حالم، حال بهمن ماهم نیست. بهمن ماه وقتی بقیه میگفتند اتفاقا امسال باید نوروز رو به جا بیاریم و به آداب و رسومی که این جماعت دشمنش هستند پایبند باشیم من اینطوری بودم که من یکی که نمیتونم اصلاً، این قلب غمگین مگر اینکه فقط ادای پایبندی به آداب و رسوم رو در بیاره!

حالا توی این روزها برای اولین بار در زندگی‌‌م، دغدغه و ذوق  سفره هفت سین چیدن دارم...

و همزمان از اینکه هم وطنان مظلومم توی همین جنگ هم خیلی هاشون کشته شدند اما من دیگه مشغول سوگواری نیستم هم حس بدی دارم....

آره خلاصه.......

 

 

 

 

 

 

 

 

6

شب عیده پاشو کاراتو بکن دیر شده...

 

💙

 هیچ شباهتی به جمعیت پیاده روی کنندگان سوگوار(!) نداشتم.‌ برخلاف جهت حرکت افراد، دنبال جایی می‌گشتم که نون باگت تازه ازش بخرم و سس و قارچ...برای ساندویچ پیك نیك فردا. فردا چهارشنبه سوریه، اونی که فکر میکردم ممکنه بهم بپیونده هم خواهد پیوندید!!! میاد دنبالم که بعد از کمی دوباره گشتن توی این شهر، مرور کردن آنچه گذشت‌ها، جمع شدن کنار دوست هامون و ..   برگردیم دوباره به جنگ و خبر و تنش... میترسم...هوووف، خیلی می‌ترسم.

 

 

12

کاش تموم نشه سفر با تو، تا همیشه در به در با تو...

 

من توی این شهر، تکه های ارزشمندی از قلبم رو دارم.‌ حتی بچه های زیادی در این شهر، گل‌های خودم بودند.(معلم و مربی شون بودم.) صبح به مدیر سابقم که از همون اول بیش از هر چیزی دوست و همراه و مشوقم بود سر زدم علاوه بر مرکز قبلی چند ماهه که یک مدرسه ی دخترانه هم تأسیس کرده. ( عکس بالا سمت چپ، یکی از دیوارهای مدرسه ست) عصر هم به کافه‌ای تازه تأسیس شده ی دوست دیگری.... شب رو هم در خیابون های محبوب این شهر با اون دوستم که اینجا میزبانمه قدم زدیم و قدم زدیم و قدم زدیم و با یه ایرپاد مشترک گوش دادیم:

کاش تموم نشه سفر با تو، تا همیشه در به در با تو...

و اون تو، برای من دوستم بود و برای دوستم، من بودم.. 

دوستم، هم اتاقی م بود زمان لیسانس اما به واسطه ی شغلش همین جا موندگار شد. 

خب، صدای اذان میاد.. برم نماز بخونم...فی الواقع خودم رو مشغول نوشتن این پست کردم که بتونم بیدار بمونم.

2

بهار بهار چه اسم آشنایی‌..صدات میاد.. اما خودت کجایی؟؟؟؟؟؟

 

 

امشب هم در شهرِ خاطره‌‌ها، قدم زدم و از ماهی گلی‌ها، بنفشه ها و سبزه ها عکس گرفتم و دنبالِ بهار گشتم...بله امشب نگار بودم در جست‌‌و جوی بهار.

 

 

پ‌ن:یک سری پست ها رو باید رمزدار بنویسم.‌ رمز رو براتون خواهم فرستاد.

4

زندگی آدما همش یه خاطره ست، تو تموم خاطرات من تویی و بس...

برای فرار از جنگ و خبر و تنش، به شهرِ خاطره هام پناه اوردم. شهری که دوران لیسانسم در اون درس خوندم، کار کردم، بهترین دوستانم رو پیدا کردم و روشن ترین آدمهای زندگی م رو اینجا بود که شناختم و در نهایت هم در همین شهر بود که اولین پرتوهای یک نگاه عاشقانه، تابید به صورتم....یادش بخیر.. کافه تریای کنار دانشکده فنی، در حالی که سرم رو گذاشته بودم روی میز، به خودم اومدم دیدم داره نگاهم می‌کنه.‌ بهش گفتم چرا اینجوری خیره شدی بهم؟ گفت چون یه اتفاق‌هایی رو حس میکنم که داره توی قلبم رخ میده.... حالا n سال و n ماه از اون روز گرم گذشته، بدون او، توی این شهرم. شاید چند روز دیگه بهم بپیونده، شاید نه. آخر ساله و کارهای زیادی داره. و من، هر کجا که باشم، دور از خورشید پر فروغ چشم‌هاش سردمه و جای خالی‌ش آزارم میده.....

 

 

 

 

8
قدرت گرفته از بلاگیکس ©