پرباز
این وبلاگ رو زدم که یه سری حرفها رو راحت تر بزنم. اما حتی اینجا هم دوست ندارم بعضیا بخونن منو.😩
این وبلاگ رو زدم که یه سری حرفها رو راحت تر بزنم. اما حتی اینجا هم دوست ندارم بعضیا بخونن منو.😩
من این چند ماه کلاً در نقشِ گریه گزارِ مملکت بودم! از دی ماه تا همین الان. ( از گریه های از سال ۹۸ تا ۱۴۰۱ و بعد اون اگر بگذریم.)
بغض امشب هم برای زهرای موطلایی. این چند روز کلاً یا پای تلویزیون بودم یا در تلگرام و اینستاگرام و بله پیگیر مراسم ها. هر بار اون تابوت کوچیک، چنگ میانداخت به قلبم..
یه سری مردها هستند کلا اخلاق ندارند من منظورم اونها نیست. در مورد مردهایی میخوام بگم که میانگین کلی خلق و خو شون، رو به خوش اخلاقیه. همین مردها هم خب به هر حال آدمن، یک وقتهایی پریود مغزی میشند، یا از زندگی و شرایط خستهان، یا ما خانمها یه کاری کردیم که رد دادند، هر چی هست یه وقتایی که ترسناک میشن. چون میانگین کلی روشون به خوش اخلاقیه، طبیعتا بیتربیتی و وحشی بازی نمیکنند ولی خب چون همیشه مهربون و عشق ورز هستند همین تغییری که اینجور وقتا میکنند باعث میشه ترسناک به نظر برسن. یا سکوت وحشتناک میکنند، یا گیر بیخود میدن، قیافه شون کج و کوله میشه:// و... خلاصه که همین مرد خوب ها هم یک وقتایی هم خیلی اخمو میشن. بعد کافیه بهانه بدی دست شون که یهو دهان مبارک رو باز کنند و یه چیزی بگند که تا افق بری.
به نظر من ( که میتونه اصلا درست هم نباشه.)اینجور وقتا کلا باید سکوت کرد و دم دست نبود. نه کل کل کرد نه خیلی پرسید که چی شده. نه تلاش برای عشقولانه کردن فضا کرد.و حتی اگر کلا نظام و بنیان اون رابطه طوریه که برابری هست و نقش های غیر سنتی. در چنین زمانهایی تیپیکال زنهای سنتی بود. چایی به دم و غذا به راه و خونه تمیز.
بعد کم کم، انشاءالله که اوضاع بهتر میشه!!
یعنی کلا فقط اینو میدونم که باید مردِ خوش اخلاقِ موقتا بد اخلاق شده رو یکم گذاشت به حال خودش تا دوباره تنظیم بشه. اینجور وقتا همون اول یکم دست از سرش برداشتن و فضا دادن بهش، باعث میشه اخلاقش بیاد سر جاش.
یه تسک جدید کمی ترسناک دارم. اینجور وقتا به جای اینکه سریع بیام بچسبم به کار چند روز دور خودم میچرخم. هم ترس کار جدید و هم بهانه آوردن های خودم این شد که دو سه روزه به شددددت تنبلی کردهم. حالا بهانه هام چی بود؟ اینجوری بودم که خب تشییع نفر اول کشوره که ترور شده حالا اشکال نداره تو بیس چاری پیگیر عکس و فیلمها و تحلیلهای مراسم باشی.😩😩😵💫😵💫 امروز هم که ترامپ گفت آتش بس تموم. دیگه با خیال راحت تری لش کردم و خوابیدم. گفتم جنگه خب. کمی لنگر انداختن در شرایط طوفانی، طبیعیه.
از غرغر و ناله چه حاصل؟ ولی چه جوونی پرمخاطرهای شد ها!😵💫😵💫😵💫
چقدر دلم نمیخواد برم پشت لپتاپ. خیلی دوست داشتم روز پنجشنبه در برنامهای مهیج باشم! دور از آنتن و نت، غرق در عشق و حال. بعد دیدم خب ترکش خورده بین دوستام هر کی پرت شده یک طرف! با کی در برنامهی مهیج باشم؟؟
به آدمهای غیر بلاتکلیف، حسودیم میشه.
من از جزییات تا کلیات زندگیم، بلاتکلیفم.
از لحاظ مذهبی؟! بلاتکلیف!
در حال حاضر این بلاتکلیفی، آزاردهنده ترین بلاتکلیفی زندگیمه که روی ابعاد زیادی از زندگیم، تأثیر گذاشته.
اومدم یک به یک جهات مختلف زندگی م رو نام ببرم و اعلام بلاتکلیفی کنم. دیدم همین اولی شامل همه چی هست.
کاش باتکلیف بشم:(
به آبی زنگ زدم اونم خیلی ناراحت بود. بیست دقیقهای با صدایی محزون در مورد رونالدو صحبت کرد. خدایی جوری روضه خوند که منم الان دلم گرفت.
در این حد که اینک شما و وحشتِ فوتبالِ بیکریس..
داداشم، هقهق داره گریه میکنه.
برای کی؟
برای رونالدو!
یکی دیگه از اعضای خانواده که حالا بماند کی هم امروز هق هق گریه میکرد برای شخص مذکور دیگری که حالا بماند کی.
خلاصه که خانواده محترم من، سخت غمگین است.😂😂
جوی آبی هست سرچشمه گرفته از قناتی در گوشهای از شهر. که گاهی میریم اونجا هر کی میشینه یک طرفش، معمولا من کفش هام رو در میارم و پاهام رو میذارم داخل آب خنک. عبورِ خنکای آب از روی پام، سرحالم میکنه و چنان میشم انگار دخترکی هستم چهار پنج ساله. اینو از لبخند و نگاه اون متوجه میشم، اینجور وقتها در نگاهش ذوقِ تماشا کردن یک کودکه. و اون لحظهها، من همون کودکم که به قول سهراب سپهری داره در حوضچهی اکنون، آبتنی میکنه. همینقدر ساده و بله این بار باید بگم به قول نادرابراهیمی: سادهها، سطحی نیستند. بعد هم بلند میشیم و لباسهامون رو میتکونیم و راهی میشیم به سمت زندگی آدم بزرگها. میگه خب شَلپ شلوپ کردی؟ کیف کردی؟ راضی شدی؟ حالا تاتی تاتی کن تا بریم.
دلم خیلی اون جوی آب رو میخواد و اون خنکای آبِ قنات. کودک بودن و کودکی کردن. احساس امنیت داشتن. همه چیزهایی که در اون لحظهها حاضرند و الان توی این لحظه، برام غایبن.
اگر عمری باشه و من هم به چهل سالگی برسم حتما با مرور بخشی از تجربههای این روزهام خواهم گفت: آه دخترکِ طفلکم. چقدر ساده بودی و مظلوم و تنها. و چقدر درونت ملتهب بود و پرآشوب بودی و چقدر هیچکس نمیدونست حالت رو. هیچکس.
امروز با بزرگواری قرار داشتم ولی کنسلش کردم. تا من کنسل کردم ایشون هم جلسه چید برای خودش.بعد همین که کنسل کردم گفتم بذار براش بستنی مورد علاقهش رو درست کنم. خلاصه که هفت هشت مدل از میوههای نیمه یخ زده و شربت آناناس رو با کمی شکر و شیر و وانیل میکس کردم و تیکه های شاتوت و گیلاس رو هم چیدم روش و ترکیبی شد زیبا و دلپذیر! گذاشتم دوباره تو فریزر که ببنده. ( یک ظرف بزرگ شد.) اولش گفتم الان که خب فضای کار اشتراکیه، سر جلسه آنلاین هم هست بذار براش ببرم. سریعاً هم خودم جیم بزنم و برم یه کافهای که همون اطرافه، بساط خودم رو بچینم و کارهام رو انجام بدم. بعد دیدم تا برم و بیام خیلی طول میکشه. تصمیم گرفتم با اسنپ باکس براش بفرستم بستنیش رو. بخوره جیگرش حال بیاد.همونجا هی کار تو کار پیش اومد و دیر شد و نهایتا هم ظرف بستنی میوهای موند تو فریزر.هیچی الان بسیار بسیار بیانرژیام و تمام سلولهای تنم میگند: بستنی! بستنی! بستنی! ولی خب سهم من نیست، حق من نیست:(((
البته اسم این ترکیب، بستنی نیست. اسموتیه نمیدونم یا سوربه!

از لحاظ روحی، احتیاج داشتم همسایهای داشتیم به اسم خانوم قادری! که در بزنه و آش بیاره، سالاد الویه بیاره، کیك داغ و تازه از فر در اومده بیاره:))) خانوم قادری؟؟ تو؟ کجایی در عرصهی این جهان بی مرز کجایی؟ کجایی که همسایهی ما نیستی؟ هعی، کاش در ساختمان ما، سکنی گزیده بودی.
اشاره به کاراکتر خانوم همسایه در سریال همه بچههای من!
یه چیزایی رو اون طرف یعنی تلگرام که تعریف میکنم دیگه تنبلیم میشه اینجا هم بگم.چند روز پیش اون ور نوشتم و توضیح دادم از وقتی که مخاطبهای حیطه کاریم از بچهها و مامانها به بزرگسالان دارای بیماریهای مزمن جسمی، تغییر کردند ( دقیقاً یک ساله که این اتفاق افتاده.) رویکردی که خودم هم نسبت به زندگی م دارم تغییر کرده. مدام و مدام تلاش میکنم مکث کنم و چک کنم ببینم من چقدر راهکارهایی رو میخوام با اونها تمرین کنم برای بِهزیستی، خودم در زندگیم اِعمال میکنم. خلاصه که مدام در حال تمرینم و فکر کردن به زندگیم و تلاش برای ایجاد تغییرات موثر ولو کوچک.
یکی از حیطههایی که با بیمارها سرش خیلی گپ و گفت داریم، مبحث استراحت کردنه. استراحتی که به فراخور نوع بیماریای که دارند، برای سلامتی شون ضروریه. انواعی از استراحت کردن هست که منجر میشه انرژی شون، سیو بشه برای انجام دادن کارهای مهم و ارزشمند. توی خود این استراحت کردنها، مولفه های روانی و فرهنگی مهمی دخیل هست که باعث میشه یا این ماجرای استراحتها اتفاق نیفته که فرد اینجوری میافته تو چرخه کار بیش از حد و فرسودگی و پسرفت وضعیت جسمی ، یا به شکل درستش اتفاق نیفته، یا به شکل افراطی اتفاق بیفته و فرد بره در انزوا و دوری از فعالیت های مهم و ضروری.
تمرینی که ما از بیمارها میخوایم اینه که انواعی از استراحت ها رو در روتین روزانه شون بچینند. ولو بسیار کوتاه باشه. و خب اسکرول کردن شبکه های مجازی، چندان جز دسته بندی استراحتها قرار نمیگیره.
آخ که چقدرررر توضیحات مقدماتی زیادی دادم. خلاصه اینکه من هم خیلی فکر میکنم این روزا که چه استراحتهایی میتونم وسط برنامههای روزانهم بگنجونم که مثل نوشیدن یک فنجون چای که خستگی رو از تن به در میکنه، خستگی رو از ذهنم به در کنه؟!
یکی از استراحتهام این شده که شروع کردهم به برای چندمین بار دیدن سریال محبوبم که در دهه هشتاد، ساخته شده بود. سریال همه بچههای من با بازی مهرانه مهین تراپی:))
وسط خستگی های روزانه، یک قسمت پلی میکنم. هر قسمت در نهایت طولانی بودن باز هم به نیم ساعت نمیرسه.
نگاه میکنم و سرشار از لبخند میشم و به این فکر میکنم که این احتمالا آیندهی من باشه!:)) در میانسالی احتمالا صاحب خونهای گرم و روشن و صمیمی خواهم بود که درش به روی بچههام بازه! این بچهها میتونند بچههای خودم باشند، بچههای پسرخاله دخترخالههام باشند، بچههای دوستام باشند و...
به هر حال بخشی از قلبم مطمئنه که من هم خاله پوراندخت خواهم بود. همیشه مهربان و همیشه میزبان...
یکی از همسایههامون که مرد جوان بسیار محترم و بامعرفتی بود پریروز، در محل کارش، سرش رو به دیوار تکیه میده. چشم هاشو میبنده و وقتی صداش میکنند میبینند تکون نمیخوره. ایست قلبی و همین. دیروز هم تشییع جنازه بود و تمام.
فکر کن امروز عصر چشم هات رو برای آخرین بار ببندی و فردا صبح بگذارند در تخت خوابِ قبر همیشگی ت. وای. یعنی فاصله زنده بودنت تا زیر خاک رفتنت، بشه چیزی کمتر از ۲۴ ساعت. خیلی عجیبه، خیلی.
گاهی دوست دارم برم تو سر بقیه آدمها ببینم اونها هم مثل من مُدام و مُدام، مرگاندیشی دارند؟! مدام به این فکر میکنند که کِی و کُجا میرسه نوبت شون؟
قبلا همیشه دعای مدامم سلامتی و بودن عزیزانم بود. الان مدتیه که در کنار اون دعای مدام خیلی هم به خدا میگم: خدایا منو حفظ کن! دوست ندارم بمیرم و انگار مرگ هم خیلی آسون و دم دستیه.
اما خب، خدایا تو خودت صلاح رو بهتر میدونی. من فکر میکنم اگر الان بمیرم، خیلی کم حاصل بوده زندگیم.
یعنی اگر الانا بمیرم و کار جهانم سر بیاد، به قدر لازم عاشقی نکردهم و از نقش مقصود هم هیچ نخوندم.
بازم هر چی تو صلاح میدونی عزیزم. فقط اگر میشد کمی به من مهلت برای خداحافظی هم بده. چه میدونم.حالا عجالتا قربون دستت همسایه مون رو رحمت کن تا بعدها ببینیم برنامهت برای من چیه. ضمنا بابت فعلا زنده بودنم هم ممنون، لذتبخشه گاهی!
کاری رو برای یه متخصص کاردرمانی که مدیر گروه کاردرمانی دانشگاه مون بود فرستاده بودم تا نظر بده و اگر موافق بود همکاری پژوهشی کنه. کل این یک هفته در تب و تاب و حال بدی بودم که نکنه بگه این دیگه چه کاریه ؟ اونقدر که جرأت فالوآپ نداشتم ببینم چی شده. دیگه امروز دل به دریا زدم و پیام دادم و تماس گرفت باهام و چی بشنوم خوبه؟! چقدر حرفهای نوشتید! باعث افتخاره در همچین کاری همراه تون باشم. خب الان حس خوبی دارم و جهان رامِ منه.
حالا یک سوال؟ چرا حتی خودمون، خودمون رو با نتیجه میسنجیم؟! چرا فقط با تأیید بیرونی به خودمون اعتماد میکنیم؟ البته شاید دیگران اینطور نباشند.
البته به طور کلی به قول دوستم وقتی یه کار تخصصیه به نظرم طبیعیه که نگران نظر متخصص باشیم و تاییدش مهم باشه اما من منظورم فراتر از این یه مورده.
یادم هست فاصله کنکور ارشد تا رتبهها بیاد من مدام به کم کاری هام فکر میکردم. وقتی نتایج اومد و اون لحظه ی دیدن رتبه، شد با اختلاف یکی از شادترین لحظات زندگیم.من از همون لحظه به بعد شروع کردم به فکر کردن به همه تلاشهام و قدردانی از خودم. حالا قبلش فوکوسم فقط روی همه لحظاتی بود که به جای بیشتر درس خوندن، خوابیده بودم!
ما حتی خودمون هم ارزش خودمون رو با دستاوردها میسنجیم و این قابل انکار نیست. بنابر این باید مدام تلاش کرد برای موفق شدن.... برای کسب موفقیت های کوچک و بزرگ، برای دستاورد داشتن.. بندورا میگه یکی از منابع خوب احساس کارآمدی، تجارب موفق پیشینه. فلذا ما خیلی خیلی به موفقیت های ولو کوچک، احتیاج داریم.
نگاه من به میوه ها اینه که خدا با خلق هر کدوم خواسته به حال ویژه به بنده هاش بده. یعنی اون تایمی که روی پروژهی میوهها کار میکرده بسیار لطیف الطبعتر از همیشه بوده. یعنی همینجوری که طرح انار و هلو و زردآلو و آلبالو و گیلاس و.. رو میزده تو دلش قربون صدقهی آدمیزاد میرفته. اینجوری که ببین دارم چی برات خلق میکنم خوشگلِ خودم. بخوری، جون بگیری. بخوری، کیف کنی. آخه تو خوشگل منی، جون منی، نفس منی عزیزم، آدم جون!:)))
برای همین هر وقت هوس میوهای رو میکنم و اون میوه بهم میرسه، حس میکنم خدا خواسته بهم بگه: دوستت دارم بنده کوچولو! کیف میکنی چی برات ساختم؟ بخور عزیزکم. بخور نوش جانت بشه.
صبح یکی یه جا پرسیده بود: میوهی محبوب تابستونی تون چیه؟ من نوشتم هلو و زردآلو.
همونجا میخواستم به مامانم که بیرون بود پیام بدم بگم مامان میخری برام؟! نمیدونم چی شد که فراموش کردم.
عصر همسایهمون اومده بود مراسم مون. با ظرف پر از زردآلو:))
خب آخه نگاه کن کاراتو باری تعالی! منم دوستت دارم. مهربونم، عزیزِ بلند مرتبهم.
این زردآلوها رو به فال نیک میگیرم خدای خوش ذوق من.

🫖☕
اونقدر مامان من در مناسبت های مختلف مراسم داره که من در نقش آبدارچیِ محل همیشه در حال چای ریختنم!
از دیشب حال و احوال جسمی خیلی نامیزونی دارم. یعنی حس میکنم از پسرِ خانوم فوریه، ویروس گرفتم.😆 که به همون حال دچارم. ولی خب مامانم با این سناریو موافق نیست میگه دخترم از بس خوشگله، چشم خورده! خلاصه که خیلی خوشگلم، برید کنار خوشگلی نشید.
از تجربهی احساس اضطراب، خستهام. از این معده دردهای استرسی خستهام. خیلی دارم وسوسه میشم به روانپزشک مراجعه کنم و بگم دارو بنویس لطفاً که خستهام خیلی. میخوام بیخیال باشم!😭 یکم باید تحقیق کنم البته. وای خیلی حالم بده. معده جونم، عزیزم، قشنگم، تو این وسط پدر من رو در نیار خواهشاً. خدایا، کمکم کن. فکر کنم بیشترین جملهای که حضرت خدا از من شنیده این مدت این بوده که خدایا خستهام، خدایا تو فقط میدونی خسته بودنم یعنی چی.
ریشه همه بگایی هام انگار میرسه به خاصیتِ ایران و خاورمیانه.
اینکه زاده آسیایی رو بهش میگن جبر جغرافیایی.
تف و لعنت به این جبر که پدرم رو در آورده.
من از سال ۱۴۰۱، تنها مراسمی که کاملا با اراده و میل خودم در این ایام شرکت میکنم شب شعری هست که در حیاطِ باصفا و بزرگ کافهی پدرِ دوستم برگزار میشه. انسانهایی باسواد، اهل ادب و اندیشه و مطالعه، جمع میشند و اشعار، جستار و خطبههایی راجع به امام حسین قرائت میکنند. امسال که شرکت کردم متفاوت تر از سالهای پیش بود برام، خیلی بیشتر تو فکر رفتم و البته احساس بدی هم به خودم پیدا کردم این حس که من در زمرهی آزادگان عالم نیستم احتمالاً واقعاً. اونجا دیدم دوستم میخواد بره و مراسم خودشون رو نمیمونه تا آخر. گفت میخوام برم مراسم حاج آقا فلانی! وقتی گفت فلانی من خودم ریختم و برگهام موند. چون فلانی رو دورادور به عنوان روانشناس میشناختم. که دوستم گفت نههه، روحانی هم هست! بقیه ماجرا رو هم که در پست قبلی گفتم. اماااااا واقعا حالا جز بعد احساسی مراسم، از جهت دیگه ای خیییییییلی مراسم عجیبی بود. یعنی من با هفت سال روانشناسی خوندن، هی میدویییدم پای کلامش تا از دست ندم چیزی رو. یعنی شما اگه سوادت در این حوزه نبود احتمالا دو سوم حرفها رو متوجه نمیشدی که کلا داره چی میگه. یعنی خود یزید از گور در اومده بود امشب داشت به حرفهای حاج آقا گوش میکرد که چطور داره از منظر روانشناسی تحولی، شخصیتش رو بررسی میکنه!
خلاصه که تجربه عجیبی بود از هر لحاظ!
به خدا یک جاهایی داشت در مورد روش تحقیق کیفی حرف میزد.😀
به دوستم گفتم من سر روضه های فاطمیه شده که اشک بریزم، به چه زودی هم اشکم در میاد. اما برای امام حسین و.. تا حالا یکبار هم اشکی نریختم اصلا درکی ندارم از گریه ش. دوستم گفت یک بار بیا پای منبر فلانی. و من امشب اومدم پای منبر فلانی و بله برای اولین بار، خیلی جدی و واقعی، چشم هام پُر شد.
حالا با چشم هایی پُف کرده و یک ظرف نذری در دست، تنها دارم برمیگردم خونه و به این شعر که سالهاست حفظم فکر میکنم:
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.