شب از مهتاب سر میره، تموم ماه تو آبه...
من آدمِ خیلی خاطره پردازی هستم اصلا برای همین است که همیشه دوربین به دستم برای عکس گرفتن و قلم به دستم برای نوشتن. و بدیهی است برای این آدم خاطره پرداز، خاطرهها و تاریخ ها مهمند. ذهن من از مرور نه خسته میشود و نه میگذارد گرد زمان بنشیند روی قاب خاطرات. حالا هم به مناسب یکی شدن تاریخ تقویم با تاریخ یکی از اولین قاب های دوست داشتنی مان، دستمال برداشتهام که غبار بتکانم از قاب عکسی که از اولین تصویر چشمهای مشتاق، غمگین و مهربان تو دارم. چشمهایی که پیش تر دیده بودم ولی آن شب برای نخستینبار نگاهِ شان کردم. توی ماشین بودیم.داشتم از کارم صحبت میکردم، از کارگاه تازهای که طراحی کرده بودم و داشتم در موبایلم دنبال فیلمی میگشتم که نشانت بدهم همان لحظه بود که برگشتی سمتم و نگاهم کردی. و در شبِ درخشان چشمهای سیاهت، ماه شروع کرد به درخشیدن. آن شب در تلالو مهربان مهتاب نگاه تو،از اولین دیدارمان بر میگشتیم، و بله ما پیشتر هم را دیده بودیم اما دیدن داریم و دیدار. من و تو آن شب دیدارِ هم را آغاز کردیم.
فردای آن شب که از تو معنی آن نگاهِ پیوسته را پرسیدم گفتی به این فکر میکردم که چقدر دوست دارم بیشتر از تو بدانم، چقدر برایم خواستنی است که از تو بیشتر بدانم.
امشب از هم ناراحتیم، مجموعهای از رنجش های مختلف با هم ترکیب شدهاند با این حال توی همین شب، در همین لحظهی عمیقاً رنجور و غمگین بودن دارم به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم. چقدر خود تو را دوست دارم. چقدر تو را فارغ از اینکه دوستم داری، دوست دارم. امشب که سرد و ساکت بودم میگفتی دلم برای نگار مهربان خودم تنگ شده. مهربانیام پشت ابرهای تیرهی دلخوری پنهان شده بود. تا انتهای مکالمه هم مهربانیم از پشت ابرها در نیامد. تماس مان که تمام شد به این فکر کردم تو هم من را فارغ از اینکه دوستت دارم یا نه؟! دوستم داری؟ ناراحتی من برایت اهمیت دارد یا فقط ناراحت این هستی که محبتم نباشد؟!
نمیدانم عزیزم. شاید بگویی بی معرفتی است بعد این همه فراز و نشیب و زخم و بخیه و.. که هنوز این را نمیدانم.
چقدر نوشتم و نوشتم. آمده بودم که نامهی کوتاهی برایت بنویسم و حرفی هم نزنم جز اینکه:
میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم
به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی
و بعد تاریخ بزنم چهارم تیر ....💙