یزید در مجلس روانکاوی!
من از سال ۱۴۰۱، تنها مراسمی که کاملا با اراده و میل خودم در این ایام شرکت میکنم شب شعری هست که در حیاطِ باصفا و بزرگ کافهی پدرِ دوستم برگزار میشه. انسانهایی باسواد، اهل ادب و اندیشه و مطالعه، جمع میشند و اشعار، جستار و خطبههایی راجع به امام حسین قرائت میکنند. امسال که شرکت کردم متفاوت تر از سالهای پیش بود برام، خیلی بیشتر تو فکر رفتم و البته احساس بدی هم به خودم پیدا کردم این حس که من در زمرهی آزادگان عالم نیستم احتمالاً واقعاً. اونجا دیدم دوستم میخواد بره و مراسم خودشون رو نمیمونه تا آخر. گفت میخوام برم مراسم حاج آقا فلانی! وقتی گفت فلانی من خودم ریختم و برگهام موند. چون فلانی رو دورادور به عنوان روانشناس میشناختم. که دوستم گفت نههه، روحانی هم هست! بقیه ماجرا رو هم که در پست قبلی گفتم. اماااااا واقعا حالا جز بعد احساسی مراسم، از جهت دیگه ای خیییییییلی مراسم عجیبی بود. یعنی من با هفت سال روانشناسی خوندن، هی میدویییدم پای کلامش تا از دست ندم چیزی رو. یعنی شما اگه سوادت در این حوزه نبود احتمالا دو سوم حرفها رو متوجه نمیشدی که کلا داره چی میگه. یعنی خود یزید از گور در اومده بود امشب داشت به حرفهای حاج آقا گوش میکرد که چطور داره از منظر روانشناسی تحولی، شخصیتش رو بررسی میکنه!
خلاصه که تجربه عجیبی بود از هر لحاظ!
به خدا یک جاهایی داشت در مورد روش تحقیق کیفی حرف میزد.😀