خانهام ابری ست امّا در خیال روزهای روشنم
دیشب کیف جدیدی که یك روز قبل از جنگ خریده بودم رو برداشتم که استفاده کنم. با صدای بلند گفتم آخی، چقدر قشنگه این. مامان گفت مثل خودته آخه. لبخند زدم گفتم بیا بهش دست بزن خیلی نرمه جنسش. گفت دقیقاً مثل پوست خودت که نرم و لطیفه.
حالا نباید با یادآوری این سکانس های ساده اشك بریزم، اما دارم میریزم. تا هفت دریا اون ور تر گریه دارم. گریه دارم و عذاب وجدان. چون این اواخر برای مادرم دختر نبودم، گودزیلا بودم، هیولا بودم، اژدهای خشمگین دو سر بودم.
و با این حال،هنوز مامانم فکر میکنه من قشنگ و نرم و لطیفم.
توی گلوم یك بغض بزرگ اندازهی پرتقاله. حس میکنم مامانم بی معرفت ترین دختر دنیا رو داره، اون چیزی نمیگه ولی خودم میفهمم..
کاش میشد سرمو بذارم روی پاش و ببارم و ببارم و ببارم..
و البته امیدوارم بتونم به هدفی که برای سال ۱۴۰۵ برای خودم مشخص کردم پایبند بمونم: اینکه گودزیلا و هیولا و اژدها نباشم برای خانوادهم.