بنشین تماشایت کنم....
خبر ناگوار برای نگار اینکه براش هیچ صندلی بازشوییای نیست که بتونه بخوابه. امشب رو معلوم نیست چطور باید صبح کنه. خبر گوارا برای نگار هم این بود که دو ساعت پیش آبیِ مهربانش، آبیِ دریاییش، اومد دم بیمارستان دنبالش. با چشمهایی غمگین و سوگوار و دلواپس. چون آباجی ش رو دو سال پیش بر اثر متاستاز همین بیماری از دست داده و حالا این اتفاقات، براش یادآور تلخی این فقدانِ خیلی تلخ و جانکاهه. بخش گواراش اما این بود که نگار تونست آبیِ مواجش رو ملایم کنه دوباره....بهش نگفت که دلم میخواد تا تاریک ترین نقطه اندوهت همراهت بیام و همونجا تو همون غم باهات بمونم... نگفت چون خودش میدونه. فقط گفت بیا بشین اینجا.. بشین من باید نگاه کنم چشمهات رو....و با چشم هاش، شرابِ اندوه چشم های روبروش رو نوشید. تلخ بود و مست کننده صد البته.در نهایت بعد از اینکه پاها رو زدند کف استخر اندوه، تونستند بیان بالا. بعد از اون استخر در بیان و برسن به همون جایی که هستند. و چونان دو کودک پنج و شش ساله، پشت سر هم بدوند و صدای خنده هاشون، سکوت شبانهی شهر رو برداره..
آباجی: خاله کوچیکه ش، سی و هفت ساله. صاحب دو فرزند. بسیار بسیار مهربان و خواستنی. آه.. کجا میرن آدما بعد مرگ واقعاً ؟:(((( چطور این همههههه زندگی، خاموش میشه؟