در انتهای شب

آه... امشب شبِ روشنی بود. سرشار از لحظات آروم و دوست داشتنی. چقدرررررررر به یاد دیگران، هم زدم و هم زدم. یک چادر رنگی نارنجی هم سرم کرده بودم، شبیه خاله قزی خانوم شده بودم:))) البته که فقط برای عکس و ویدیو.. چون کسی جز خودمون و دایی اینا نبودند فلذا تاب شلوارک پوش هم زیاد هم زدم! خیلی هم ویدیو برای دوستانم گرفتم. نوشتم براشون به من ربطی نداره شما اعتقاد دارید، ندارید، من مخصوص برای شما هم زدم و میزنم و خواهم زد:دی

الآن در انتهای چنین شبی اما غمگینم. غمی سنگین که همه فضای قلبم رو‌ پوشونده. برای عمه‌م، عزیزِ دلم، پاره‌‌ی تنم..

تمام روز غم‌ش رو پس زدم اما الان چشم‌هام خیسن.

رأی کمیسیون روی ماستکتومیه. پذیرش این موضوع براش سخته چون تصور ما این بود که با جراحی ساده‌تر، میشه کار رو در آورد. خیلی خیلی بابت این موضوع، ناراحته. میگه حس میکنم دارم کابوس می‌بینم... قلبم از غمِ قلبِ عزیز دلم غمگینه. عزیزِ رعنا و خوش اندامم که انگار جواهر تراش‌کاری شده است از فرط جذابیت و زیبایی..... 

هی تو گروهی که جدا از گروه های خانوادگی، مخصوص همین موضوع تشکیل دادیم چت می‌کنیم با هم... عمه و عمو یک سری سوالا ازم می‌پرسند.. بعد تو همون انبوه اندوه و استرس، امشب زنِ آنکل نوشت چقدر خوبه نگار رو‌ داریم، یه روانشناس کنار مون داریم... عمه م نوشت آره خیلی... من نمیتونم بدون نگار مدیریت کنم، حال مو نمی‌فهمم..‌ و منی که همش فکر میکردم و میکنم اصلا نمی‌دونم واکنش و همراهی درست چیه...

عزیز دل من، پاره ی تنم، کاش درد تو به جون من بود.. تو سالم بودی...

من تمام روزهای بعد این رو هم محکم می‌مونم برای تو... کاش میدونستم چه جوری باید کاهنده‌ی‌ غمت باشم....

عزیزدلم....

.

برای اینکه کمی از غم این چند خط رو بشوره و ببره 

این من و زندایی تبریزی فرداعلام، جیگرِ نگاره این زن:

 

16
قدرت گرفته از بلاگیکس ©