غُصه..

این چند روز خیلی برای اون بچه غصه خوردم، خیلی. چون من کمی بیشتر از بقیه باهاش در ارتباط بودم بقیه احوالش رو از من می‌پرسیدند این مدت‌. اینکه چی پشت سر گذرونده و قراره چی بشه. ولی من یک سری اطلاعات کلی داشتم و در مورد جزییات هیچوقت ازش نپرسیده بودم. به هر حال آدمی بود که چندین روز وحشتناک رو پشت سر گذاشته بود لابد همه هم داشتند ازش سوال می‌پرسیدند من نمی‌خواستم مثل بقیه، فضول به نظر برسم. ولی اون شب خیلی  طولانی و با جزییات صحبت کرد.من فقط از روند پایان نامه ازش پرسیده بودم که ببینم چه کمک هایی دیگه ازم بر میاد. ولی هی حرف تو حرف اومد و این شد که از تمام جزییات پرونده باخبر شدم و رنجی که متحمل شده بود.... نتیجه‌ی اون همه غصه خوردن این شد که دیشب این موقع مبتلا به چنان سردردی شده بودم که نه تاریکی و خواب، نه مسکن، هیچی کم‌ نمی‌کرد دردم رو. صبح رو هم با سرگیجه و سردرد بیدار شدم و نمی‌دونم چرا رگ های گردنم هم گرفته بود و همون ناحیه پشت گردنم هم درد داشتم. دوباره مسکن خوردم و کم کم، بهتر شدم. هنوز هم رد درد هست.... به عنوان آدمی که در طول روز به نسبت تسک‌هاش  رو درست انجام داده برنامه م در انتهای این شب اینه که همچنان غصه بخورم... اصلا این غصه، حق منه، سهم منه......

12
قدرت گرفته از بلاگیکس ©