هوپ و هالی

این روزها دو تا وبلاگ محبوب‌تر دارم. یکی وبلاگ هوپ یکی وبلاگ هالی:)) هوپ رو که می‌خونم به خودم میام می‌بینم دلم برای کلوچ یه ذره شده. بعد نکته اینجاست که طبیعتاً من کلوچ رو از نزدیک ندیدم و نچلوندم. اما خب دلم براش تنگ میشه. دوست دارم لبهامو ببرم زیر گلوش و قلقلک بدمش با ماچ و موچ تا برام بخنده. خوشحالم که رویای مادر شدن هوپ به واقعیت پیوسته. امید دارم که کلوچ خان طعم زندگی در صبح امید وطن رو خواهد چشید. 

ولی وقتی به رویای مادر شدن خودم فکر می‌کنم، ناامیدم:(

با اینکه کمتر دختری رو دور و برم دیدم که به اندازه ی من، عشق مادر شدن داشته باشه. اما ناامیدم که روزی روزگاری شرایط جوری باشه که من هم بتونم کلوچه‌‌ یا کلوچه‌های شیرین خودم رو داشته باشم.

دومین وبلاگ رو هم که گفتم؛ وبلاگ هالی. چرا؟ چون پس زمینه‌ی روایتش از این روزهای جنگی، یك خونه ی روشن و آرومه. نوشته هاش رو که می‌خونم، عطر کیك خونگی‌‌هایی که نمی‌دونم خودش می‌پزه یا همسرش به مشامم میرسه.

این مورد رو هم خیلی دوست داشتم من هم تجربه می‌کردم. زندگی کردن در خونه‌ای که حتی در جنگ، پنجره هاش رو به تجلی بازند. اینکه به جای اینکه قوری و استکان های چای‌ها مون رو میزهای کافه ها باشند، روی میز عسلی خونه‌ی قشنگ خودمون می‌بود.

خلاصه که اینطور....

 

6
قدرت گرفته از بلاگیکس ©