کار خوب بخش مهمی از ماجراست

این پست خیلی طولانیه. حوصله ندارید نخونید. نمی‌خواستم اینقدر طولانی بنویسم اما زیاد شد.

کار خیلی خیلی مهمه.‌ کار خوب مثل یار خوب بخش مهمی از ماجراست. من از 18 سالگی تا 23 سالگی سخت کار کردم.

دانشجو شده بودم اما به خاطر کرونا دانشگاهی نبود.یه الف بچه بودم که مجری کودك شدم در یکی ازفرهنگسراهای فعال شهرداری. کمی بعد جهاد دانشگاهی دوره‌ای گذاشت تحت عنوان مونته سوری، خودمو تو گل پلکوندم از ذوق و ثبت نام کردم. همون مرکز آموزش دهنده، جذب نیرو هم داشت و همونجا موندگار شدم.

 جایی کار می‌کردم که برای منی که اون زمان  میخواستم در آینده درمانگر کودك بشم بهشت بود. با آدمهایی همکار شده بودم که سه برابر من سن و سال و سواد و تجربه داشتند. توی دست و پاشون می‌پلکیدم و کار یاد می‌گرفتم. با بچه‌های اوتیسم، بچه هایی با مشکلات حسی، بچه‌های cp، بچه های پروانه‌ای و...آشنا شدم و عاشقانه کار کردم. سخت ترین بچه ها برای من لذت‌بخش ترین زمان‌های کاری م رو رقم می‌زند. این وسط همکار خیلی نازنینی داشتم که الان انگلیسه، آقای دکتر سین. برام مثل یك عمو دوست داشتنی بود و اون هم انصافاً با حسی مشابه دوستم داشت. 

بعد هم دانشگاه حضوری شد قبل هجرتِ تحصیلی به اون شهر، اینستاگرام رو برداشتم که ببینم موسسه های کودك خوبش کدوم ها هستن. چند جا رو پیدا کردم و دایرکت دادم. از سه جایی که پیام دادم دو نفر با شنیدن اینکه در شهر پدری کجا کار میکنم مشتاق شدند که با هم دیدار داشته باشیم. و این شد که اولین صبحی که در خوابگاه چشم هام رو باز کردم صبحی بود که بیدار شدم و حاضر شدم و اسنپ گرفتم برای داخل شهر که برم مصاحبه... مصاحبه با مدیری که بارها گفت تو مثل یك معجزه بودی نگار، که خودت پیدا شدی...

 همزمان کار اینجا رو هم داشتم به محض اینکه برای هر تعطیلاتی برمی‌گشتم. این وسط ها دوره های خوبی هم گذروندم که یکی از بهترین هاش فبك بود: فلسفه برای کودک! هر چقدر بیشتر آموزش می‌دیدم کارم در شهرِ دانشگاه بهتر میشد و در شهر خودم بدتر! چون محیط کار اینجا دیگه محیط سابق نبود، دکتر سین نبود و همه چیز رنگ و بوی کار کاسبی به خودش گرفته بود. نمیگم محیط خیلی بدی بود اما دیگه دلخواه من نبود. من انتظارات اونها رو برآورده نمی‌کردم و اون محیط هم انتظارات من رو.یه جا دیگه بریدم و از کار اینجا بیرون زدم. کماکان کار شهرستانم خوب پیش می‌رفت اونقدر که روزی نبود که از محل کار برگردم و احساس نکنم که من راه نمیرم؛ من پرواز می‌کنم! چالش‌های جدید برای مجموعه و خودم  درست میکردم و پول هم خوب در می‌‌اوردم به نسبت. 

تا اینکه لیسانسم تموم شد و این بار فوق رو تهران قبول شدم. تهران که رفتم چنان با دانشگاه و پژوهش و زبان و کارورزی ها مشغول شدم که کمتر فرصت کار بود. ماه های اول فقط یک کلاس آنلاین برای مربی‌ها داشتم و دیگه هیچ.با این حال دو سه ماه بعد یه کار پاره وقت پیدا کردم در موسسه تازه تأسیسی در سعادت آباد. با یک مدیر بسیار با شخصیت.... اینجا دیگه کارم برام کار بامعنایی نبود خیلی. البته من تلاش می‌کردم کارهای جدیدی رو استارت بزنیم مدام اما به طور کلی کاری که من انجام میدادم رو آدمی بدون هیچ سابقه کاری هم می‌تونست انجام بده و این حس خوبی بهم نمیداد. 

نکته مثبتش این بود که در اون بازه نیاز داشتم که بابت مسائل مالی، امنیت روانی داشته باشم که این اتفاق هم می‌افتاد. خیلی هم میگ میگ شده بودم یعنی گاهی به خودم می‌اومدم می‌دیدم من صبح شوش کارورزی بودم، ظهر تا نه شب سعادت آباد سرکار... ده و ربع جنازه م برمیگشت خوابگاه... این وسط دانشجوی ارشد یک دانشگاه سختگیر هم بودم و یه شب‌هایی بود که من فرداش ارائه‌ای چیزی داشتم قبل خواب متن اسلایدها و... رو میدادم به آبی که برام پاورپوینت بزنه. ( عجب معشوقِ یزیدی!) خودم می‌خوابیدم و هر از گاهی بیدار میشدم می‌دیدم زنگ زده بهم که بگه فلان قسمتش رو ببین نظر بده.

 

 خلاصه که سخت مشغول کار بودم با ذهنی پر از فکر و ایده.. اونقدر که خاطرم هست با وجود خستگی، پنجشنبه شبی بود که سرپایینی بعد از میدون بهرود رو بی‌ارتی سوار نشدم پیاده روی کردم که ایده هام رو توی ذهنم منسجم کنم و همون  شب بود که خوابیدم و فرداش اسراییل حمله کرد!!:))) جنگ که شد فرصتی شد خودمو از پریز بکشم و به این فکر کنم که خب در ادامه می‌خوام چه کنم؟ می‌خوام کار کودک رو ادامه بدم؟ جنگ تموم شد و من به محل کارم برنگشتم. خودم رو غرق جهان های جدید کردم و جوابم به کار کودک شد: نه! 

پیشنهادهایی هم اگر بهم شد مجدد تصمیم این بود که هر بار چشم بسته بگم نه.‌ البته سرم هم با کارهای جدیدی شلوغ بود و هست.

اما خب مسیر شغلی که اولین قدم های تاتی تاتی رو دارم در اون برمیدارم هنوز خیلی تازه است. در واقع دارم یک سری زیر ساخت هایی رو می‌سازم که به درآمد رسیدنم فوری نخواهد بود و حالاحالاها کار داره.

و حالا اتفاقی که افتاده اینه که این بار بدون اینکه خودم در جستجو باشم، دوباره کار وسوسه کننده‌ای در همین حیطه بهم پیشنهاد شده اما فقط حیطه یکسانه پوزیشنِ شغلی با گذشته متفاوته و کار مستقیم با کودک هم نیست اما به هر حال برای کودکه! 

دوست ندارم قبولش کنم اگر کاری باشه که آورده‌ی معنوی ش از آورده ی مالی ش برام کمتره و اگر کاری باشه که روحم رو در ازای درآمد بفروشم و از خودم دور بیفتم.

در کل حالا احساس می‌کنم خیلی چیزها در من تغییر کرده. اگر به مصاحبه برم برای پسند شدن نمیرم میرم که ببینم می‌پسندم؟!

خواهیم‌ دید چه میشود:)))

 

 

 

 

 

28
قدرت گرفته از بلاگیکس ©