احترام

اومده بهم میگه آقای فلانی دعوت مون کرده بریم فلان جا. من گفتم ازت بپرسم، اوکی  هستی؟خبر بدم که همراهی می‌کنیم؟آقای فلانی یک آقای دکتر روانشناس معروف و محترمه که دقیقاً همسن بابامه و دخترش هم همسن منه. ایشون جایگاه استادی داره برامون. گفتم آره خیلی هم خوبه. البته اجازه ما هم دست شماست،شما خودت بی‌‌حرف هم اوکی می‌دادی حرفی نبود. حالا تعارف می‌کردم و خودش هم می‌‌دونست شیرین زبونیه و طبیعتاً باید هم نظرم رو می‌پرسید. گفت چقدر تو بلایی، سر چیزایی که خودت دوست داری، اینجوری میگی و از کلمه اجازه هم استفاده می‌کنی! والا توی شیطون بلا رو چه به این حرفها. خندیدیم‌...بعد چند دقیقه گفت:ولی نگار دور از شوخی، تو واقعاً به من احترام می‌ذاری. من اینو میبینم، بابتش حس خوبی دارم و ازت قدردانم.

خیلی بهم چسبید. مثل یک لیوان چای خوش دم که به یک انسان خسته و تشنه بدند. این احساس که تلاشهام برای خوب بودن براش، دیده میشه...

 

.

«گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را، گله‌ها را، گله‌ها را 

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت‌ترین، سخت‌ترین، سخت‌ترین زلزله‌ها را، زلزله‌ها را، زلزله‌ها را...»

این آهنگ رو خیلی دوست دارم.

« یکبار تو هم ای عشق من، از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را.»

 

 

12
قدرت گرفته از بلاگیکس ©