از چشمها...
19:00 1405/4/31 - نگار
دو سه سال پیش که هنوز قصهای شروع نشده بود چندان. هر بار در جمعی بودیم، سر بلند میکردم میدیدم که از قبل، داره نگاهم میکنه. لبخند میزدم بهش چون من هم مایل به کشفش بودم، متقابلاً لبخند میزد و با طمأنینه چشم هاشو میبست و به هم میفشرد. و این تا مدتها آیین ما بود وقتی هنوز که هیچ صحبتی با هم دربارهی هم نکرده بودیم. امروز دوباره در جمعی بودیم. عصری رفتیم کافه با هم . گفت نگار چقدر نگاهم میکردیا. گفتم والا ولی تو عزیزم مثل خُلا نگاهم میکردی. من زیر لب بهت چیزی میگفتم، تو نگاهم میکردیا ولی هیچ اکتی نشون نمیدادی. گفت بابا عینک مو جا گذاشته بودم، نمیفهمیدم الان روبروی منی داری منو نگاه میکنی یا بغل دستیمو! یا اگه میفهمیدم سمت منی میمیک صورتت رو نمیدیدم.
هعی، میتونم برای همین هم دلگیر باشم ولی!!